درست همان موقع که باید باشد نیست...
Monday, June 27, 2011
Saturday, June 25, 2011
صفر
باید منطقی باشم، لبخند بزنم و سرم را هر از چندگاه به نشان تایید تکان دهم درست زمانی که تکه هایی از من بون هیچ منطقی در حال متلاشی شدن به اطراف است. "جمع کن خودت را" قبل از این که کسی نهیبم بزند باید با خودم تکرار کن این جمله را. یادم نمی آید آخرین تکه ام را کجا جا گذاشتم، باید حسابی ریخت و پاش کرده باشم اطراف را. "جمع می کنم الان" باید با خودم تکرار کنم پیش از این که نهیبی تکه ای دیگر از من را به هرج و مرج اطراف اظافه کند. خسته ام! "گفتم که جمع می کنم".
Sunday, June 19, 2011
اصل ِ داستان
خب اگر بخواهم اصل داستان را تعریف کنم باید از اولش بنویسم یعنی به زمانی برگردم که دریچه هایی که به اصرار خودم باز کرده بودم برای دید زدن اطراف، یکی بعد از دیگری بسته شدند و فرو ریختند، این بار بدون مقاوت از طرف من. اما نه! آن قدر از اولش فاصله گرفته ام که حرف زدن درباره ی آن برایم غریب و کمی مسخره است، آن قدر مسخره که ترجیح می دهم از کمی جلوتر شروع کنم، یعنی جایی که دیگر تمام آن انگیزه های اولیه تمام شده بود و من نا کام از شارش به اطرافم آماده و در واقع تسلیم اتفاق بعدی بودم، هر چه می خواست باشد – شارش یکهو به ذهنم رسید. ولی هر چه با خودم کلنجار می روم می بینم شاید بهتر باشد که اصل موضوع را بگویم و اگر لازم شد به عقب فلاش بک داشته باشم، حداقل اش این است که اصل مطلب را گفته ام – هر چند بدون توالی منطقی- و آن جا که لازم بوده فاکت آورده ام از گذشته مثلن. شاید جواب سوال «چه مرگته؟» هم در همین اصل ِ داستان باشد. خب راستش امروز ناخن هایم را کوتاه کردم، یعنی از ته ِ ته کوتاه کردم – کاری که از اول راهنمایی شاید فقط دو سه بار انجامش داده ام- پس باید اتفاق مهمی بوده باشد- اتفاقی که فقط یک بار برای موهایم افتاده. درباره ی موهایم باید بگویم که یکهو حس کردم زیادین، هر چند فری که کلی خرجش کرده بودم بعد از یک سال تحمل قیافه ی ببعی تازه روی سرم جا افتاده بود. اما اگر بخواهم دلیل این تصمیم عجیب، در نظر دیگران، را توضیح بدهم باید یه خیلی قبل تر بازگردم، یعنی به اول ِ داستان- کلن منگ می زنم! داشتم داستان ناخن ها را می گفتم!- بی خیال وقتی سرعت تغییرات بیشتر از ذهن آدم باشد از این اتفاقات پیش می آید دیگر، برای این که ثابت کنی از قافله عقب نمانده ای نیاز به شکستن یک عادت قدیمی داری، نشانه ای چنان قوی که که مثل صدای یک ناقوس بزرگ هر چند یک بار به خودت می آورد که تحول به وقوع پیوسته، نشانه ای که... نه مثل این که نمی شود اصل مطلب را نگفت بهتر است به اصل مطلب برگردیم: راستش را بخواهید قضیه ی ناخن به اندازه ی مو جدی نیست – حداقل برای بعضی ها- اما برای من چنین نیست، یعنی هیچ وقت نبوده است اصلن اصل ِ داستان این نیست... ای بابا چطور می توانم داستان را از اولش نگویم...
Monday, June 13, 2011
گرما در غبار، غبار در گرما
روزی که گرم است از شبش پیداست. گرمه و بد گرمه، همه ی کولرا و فنا هم از کار افتادن. آب خوریا آب خنک ندارن، خلاصه اوضاع خیلی گرمه... دیروز هم گرم بود، هم گرم هم غبارآلود، ولی نمی دونم چرا به اندازه یی امروز گرم نبود، دیروز 22 خرداد بودو ولیعصر امروز از همیشه آشنا تر.
پ.ن: راستشو بخواین این پست اصلن عنوان نداشت اما چون در صورت بی عنوانی، بلاگ اسپات یه چیزای عجق وجق به عنوانِ عنوان، عنوان می کرد ترجیح دادم خاموش نمانم.
پ.ن: راستشو بخواین این پست اصلن عنوان نداشت اما چون در صورت بی عنوانی، بلاگ اسپات یه چیزای عجق وجق به عنوانِ عنوان، عنوان می کرد ترجیح دادم خاموش نمانم.
Saturday, June 11, 2011
Subscribe to:
Posts (Atom)