لامپ اتاق سوخته
است. همین دیروز که داشتم با مادر حرف میزدم؛ صدای ترکیدناش را از داخل اتاق
شنیدم. خانه ما نور ندارد برای همین از همان اول صبح همه برقها روشن است. ظاهراً
هیچ کس جز من و خواهر بزرگم با این موضوع مشکل اساسی ندارد. خواهرم معمولاً شبها
به خانه میآید پس مشکل اوهم نمیتواند
اساسی باشد. مادرم همیشه صبحها که از خواب بیدار مید فکر میکند نمیتواند از
جایاش بلند شود و از خدا مرگی راحت میخوهد. این موضوع از وقتی فهمیده صفرایاش
پر از سنگریزه است بیشتر شده اما همچنان نبودن نور برایاش اهمیت چندانی ندارد. اتاق
تاریکِ تاریک است. لباسهای خیس را کورمال روی صندلی و رادیاتور و هر جا که ممکن
بوده پهن کردهام تا خشک شود. تاریکی اصلاً اذیتم نمیکند امشب. تمام مسیر پائین
آمدنی از داخل مهای غلیظ و متراکم رد میشدیم؛ آنجا هم هیچ نوری نبود. تاریکی
اتاق و صدای باران؛ انگار هنوز در مه قدم میزنم. پریروز که از در آمدم خانه بهنظرم
خیلی بی نور ومرده آمد؛ نشستم چیزی بخورم که همه درآمدند باز چه شده؟ اولاش چیزی
نگفتم. بعد که گفتم خانه دارد خفهام میکند از بینوری و این همه خمودگی خستهام؛
انگار گفته باشم خانواده ناشاد وبینور من. بحث بالا گرفت؛ خیلی بالا! دیگر حرف نزدم.
دیگر حرف نمیزنم.
No comments:
Post a Comment