Saturday, November 23, 2013

خانواده: سفره‌ای که جمع نمی‌شود و رخت‌خوابی که پهن است!

لامپ اتاق سوخته است. همین دیروز که داشتم با مادر حرف می‌زدم؛ صدای ترکیدن‌اش را از داخل اتاق شنیدم. خانه ما نور ندارد برای همین از همان اول صبح همه برق‌ها روشن است. ظاهراً هیچ کس جز من و خواهر بزرگم با این موضوع مشکل اساسی ندارد. خواهرم معمولاً شب­ها به خانه می‌­آید  پس مشکل اوهم نمی­تواند اساسی باشد. مادرم همیشه صبح­ها که از خواب بیدار می­د فکر می­کند نمی­تواند از جای­اش بلند شود و از خدا مرگی راحت می­خوهد. این موضوع از وقتی فهمیده صفرای­اش پر از سنگ­ریزه است بیشتر شده اما هم­چنان نبودن نور برای­اش اهمیت چندانی ندارد. اتاق تاریکِ تاریک است. لباس­های خیس را کورمال روی صندلی و رادیاتور و هر جا که ممکن بوده پهن کرده­ام تا خشک شود. تاریکی اصلاً اذیتم نمی­کند امشب. تمام مسیر پائین آمدنی از داخل مه­ای غلیظ و متراکم رد می‌شدیم؛ آن­جا هم هیچ نوری نبود. تاریکی اتاق و صدای باران؛ انگار هنوز در مه قدم می­زنم. پریروز که از در آمدم خانه به­نظرم خیلی بی نور ومرده آمد؛ نشستم چیزی بخورم که همه درآمدند باز چه شده؟ اول­اش چیزی نگفتم. بعد که گفتم خانه دارد خفه­ام می­کند از بی­نوری و این همه خمودگی خسته­ام؛ انگار گفته باشم خانواده ناشاد وبی­نور من. بحث بالا گرفت؛ خیلی بالا! دیگر حرف نزدم. دیگر حرف نمی­زنم.   

No comments:

Post a Comment