هنوز کمی منگم، طعم تلخ آنتی بیوتیک را در هر دم و بازدم مزمزه می کنم. بوی مریضی می دهم. تب، انگشتانم را بر روی کیبرد پیش می برد؛ هذیان های تایپی ام گاه چند جمله ی ناپیوسته می شود در روش شناسی و گاه چند کلمه ی نامفهوم بر یک نیو پیج وردی، که بلافاصله بدون سیو حذفشان می کنم. به موبایل ام با تردید می نگرم. نمی دانم این حس خفقان از عادت زنانه ای است که باید می آمد و نیامد یا از همان لایه هایی که بالا آمدنشان زیاد ربطی به بالا و پائین شدن چند هورمون ندارد. تردید دارم، تردید دارم به هر چه غیر از نوشتن.
Monday, December 26, 2011
Sunday, December 18, 2011
سینه را گفتی شعله ی آتشکده ی فارس بکش
جنگی آغازیده ام با خویشتنِ خویش، با شعله ی آتشکده ی فارس، با هر چه شعله و با هر چه خویش. افسارم کنید خلایق به عقلانیت، سیاست، اخلاق، و مصلحت. من اینک غلام حلقه به گوش شما...
Tuesday, December 13, 2011
خیابان شانزدهم
آن سو
ترافیک نفس خیابان را بند آورده.
این سو
ساعتی است
که خیابان
بی ردی از یک اتوبوس نفس می کشد.
پیاده روی تنگ را
برای عبور عشاق خوابگاهی
خالی
می کنم
و
می کنم
و
غذایِ ظهر مانده را
از پای دندان عقلم
خلال.
خلال.
Subscribe to:
Posts (Atom)