زبالهها دورهام کردهاند؛ روزنامه باطله، نایلون،
مجلات جدول، زندگی دورچیده، زندگی سمج دورچیده، حرفها، حرفها، تکرار و تکرار...
ای کاش جای آرمیدن که نه، جای نفس کشیدن بودی!
Sunday, September 30, 2012
Saturday, September 15, 2012
Tuesday, September 11, 2012
مرور میکنم
نوشته بود در روز
تولدش رفت؛ در پنجاه و دوسالگی. فقط یکبار دیده بودماش. در جشنی که دخترش برای
اعلام نامزدی برای همکلاسهایاش گرفته بود. با این که بار اول بود که ما را میدید
ولی همه را میشناخت؛ مادر بود. فکرش یک آن رهایام نمی کند و مثل یک باد موسمی
تودههای مغشوش دیگر را در ذهنام جابهجا می کند. باید مرور کند همه چیز را!
اقیانوس خستهی تنام از پساش برنمی آید؛ تنها آرام پس و پیش و می رود و زمزمه می
کند: «مرور کن! مرور کن!»
Saturday, September 8, 2012
پائیز
پنجرهی اتاق باز است و پاییز درهوا. زیر پوستم کمی داغ
است و بادی ملایم، پاییز را با لرزشی خفیف بر سطح آن پخش می کند. به سفر فکر می
کنم و به فردا. چه اهمیتی دارد که «بهترین دوست» کسی باشم یا «یک زنِ معمولی»،
مخاطب عشق باشم یا نفرت! می خواهم ساعتها زیر همین پنجره بنشینم و پاییز را روی
پوستم حس کنم.
Subscribe to:
Posts (Atom)