Sunday, May 25, 2014

رونوشت به ویرجینیا وولف

امروز کمی موهای‌ام را چیدم؛
ولی نه آن‌قدر که تابستان  امسال گیلاس ندهند.

Saturday, May 24, 2014

روزمره‌ی دوباره

یک کاکتوس کوچک خریدم، شبیه خورشید. باید روزها بگذارم‌ش توی حیاط آفتاب بخورد؛ هفته‌ای یک‌بار هم کمی آب. نقاشی‌های بچه‌ها هم گذاشتم گوشه‌ی اتاق. هر چه کردم نشد به کم‌تر از صد و بیست تا رضایت بدهم. گمانم باید نصف این تعداد را انتخاب کنم.  برای این کار هیچ عجله‌ای ندارم. کتاب جدید هم رسید: «شانس دوم»! 

Friday, May 23, 2014

رفاقتِ بنری- پلنگی

پیش‌پیش می‌کند نمی‌آید. می‌گوید این گربه نره است. تا غذا به‌اش تعارف نکنی برای‌ات تره هم خرد نمی‌کند. اگر ماده بود به نوازشی مهمان‌اش می‌کردی زود باهات دوست می‌شد.

پ.ن: قرص‌های آبی و سفید را لازم ندارم. 

بّنر به عمو جغدِ شاخ‌دارِ غمگین: بیا من رو بخور شاید حالت خوب بشه!

Thursday, May 22, 2014

صدای پخش باران بر توری پنجره‌ی اتاق، خر و پف‌های زیر و بم مادر از توی حال،  تسمه‌ای که معلوم نیست کشیدگی کدام بار هر از گاهی زوزه‌‌اش را درمی‌آورد؛ شب دوم است که این بغض لعنتی خواب را از چشم‌های‌ام گرفته. هر چیزی، مثل سقوط یک تکه سنگ در عمق یک چاه است؛ تالاپ! حتی نوشتن. رفیق‌ام اگر بود می‌گفت ترکیبات شیمیایی در مغزت دست‌خوش تحول شده؛ تعریف علمی‌اش باید این باشد: دپرسیون. به کوه زدن، رفتن و رفتن هم از هراس سقوط سنگ بعدی نمی‌کاهد. شاید زمان قرص‌های سفید و آبی فرا رسیده باشد. فکر کردن، نوشتن، عکس دیدن، فیسبوک، اسکایپ؛ سنگ‌های پیاپی دیگری در ته چاه. حس‌های‌ام مثل این بسته‌ی پستیِ برگشت‌خورده زیر تخت می‌مانند. گفتگو غیر ممکن است. محاکمه‌ای گویا در جریان است؛ محاکمه‌ی من. اشک‌ها از محکومیت نمی‌رهانندم اما باید کمی به خودم دلداری بدهم. باید کمی بخوابم.  باران قطع شده. حالا کلاغی می‌خواند.    

Tuesday, May 20, 2014

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

هوا ابری ست. نشسته‌ام توی کتاب‌خانه؛ هوا مثل همان موقع‌هاست که داشتم پایان‌نامه می‌نوشتم و چه بسا حس‌هام. 

Sunday, May 18, 2014

سه مرد

یک- می‌گوید چند ساعتی است که نخوابیده، عاشق‌ام شده و این را من هیچ‌گاه درک نخواهم کرد. می‌گوید عکس‌ام را بغل کرده، عاشق عکس‌ام شده و من توانایی درکِ این را ندارم که بغل کردن یک عکس یعنی چه! بغض‌ام گرفته، می‌خندم می‌گویم باید کمی بخوابد. می‌گوید مبتذل‌ام اما دوست‌ام دارد و من هیچ‌گاه قادر به درک این نخواهم بود. دیگر چیزی نمی‌گویم، من داخلِ این گفتگو نیستم؛ از اول هم قرار نبوده باشم. می‌گوید و می‌گوید. 

دو- می‌گوید دوست‌ام دارد، همیشه داشته. این را حتی نمی‌گوید. می‌گوید هیچ‌وقت جدی نگرفته‌ام‌اش. همیشه کَل‌کَل کرده‌ام در عوض، و گاهی هم دست‌اش انداخته‌ام. غمگین است. غمگین می‌شوم.

سه- همیشه باید حواس‌ام باشد به امید و خیال‌ام درباره‌ی او افسار بزنم، نباید دوست‌ام داشته باشد.  ‌