Friday, November 9, 2018

همسایگی


بيدهاي چيني از راه رسيده‌اند.

 چند سال است كه اين موقع سال از راه مي رسند، چند هفته‌اي به پنجره‌ها مي‌چسبند و بعد از چند روز مي‌ميرند.

اينكه همه اين راه را از چين تا اين‌جا آمده‌ باشند در پي نور داستاني ست كه كولي‌ها مي‌گويند اما باقي اهالي معتقدند با بذري از چين آمده‌اند و چون دشمن طبيعي‌ شان در اين‌جا وجود ندارد

بي حساب تكثير مي‌‌شوند. (كسي نمي‌داند كه واقعاً اين بيدها از كجا آمده‌اند اما اين‌جا احتمال اين‌ كه

.هر چيزي با منشاء ناشناخته و مرموز از چين آمده باشد زياد است، دشمني كه حساب‌ نشده تكثير مي‌شود.



اما کولی‌ها با بیدهای پائیز امسال رسیدند.

 وقتی آمدند با خودشان موسیقی و رقص آوردند. خواستم بروم با ایشان چائی بنوشم که حزر آمد، سیرک که نیستند!



کاروان‌هاشان در دو پارکینگ تازه تأسیس روبروی خانه پارک کرده بودن. کم کم از یکی جمع کردند و تنها در دیگری جمع

 شدند. کمی بعد از آن پارکینگی که ترک کرده بود، به عوان توالت عمومی استفاده کردند. هر از گاهی یکی‌شان را می‌بینیم که در قبرستانی از دستمال کاغذی می‌ریند و به نظرم دوستم درست می‌گفت شاید علاقه‌ای به آشنایی با کسانی که ناظر ریدن‌شان هستند نداشته باشد.  

Monday, August 13, 2018

لیون

 لیون یه شهر واقعی ئه. بر خلاف ژنو. تو لیون، اکثر مردم کفشای معمولی پاشونه و اضافه وزن دارن. بعد ظهرا می‌رن تو پارکا  بساط پیک‌نیک پهن می‌کنن. تو ژنو انگار کسی حق نداره اضافه وزن داشته باشه یا کفش کهنه پاش کنه. لیون یه شهر واقعی‌تر اومد به نظرم. 

Sunday, June 17, 2018

...

یکی از بهترین تفریحات من این است که بنشینم زیر آفتاب وموهای زیر پوستی را یکی یکی دربیاورم. این جور وقت‌ها می‌توانم تمرکز کنم بر برنامه‌ها و احساسات‌ام. من ادم منطقی‌ای هستم اما گاهی برای بازگشت منطق ‌ام نیاز به تجربه‌های احساسی غریب و پیچیده دارم. اینکه بگویم نمی‌دانم چه مرگم است دروغی است که باورش برای خودم هم سخت است. شاید دوباره از خودم
نوشتم و از باقی. شاید صدای خودم را بهتر شنیدم.
روزهای تعطیل که ترافیک کم‌تر است می‌شود صدای رودخانه را شنید. صدایی آرام، ممتد و مهیب. رودخانه همیشه آنجاست اما صدای‌اش را فقط گاهی می‌شود شنید.امروز یکی از آن روزهاست.

Monday, April 30, 2018

Ham-na-basteghi

What is the word for "solidarity" in your language? 
Oxford has defined it as: "Unity or agreement of feeling or action, especially among individuals with a common interest; mutual support within a group." In Persian it is "Hambastegi" according to Dehkhoda: [ هََ ب َ ت َ / ت ِ ] (حامص مرکب ) هم بستگی . بستگی . پیوند. اتصال و ارتباط بین دو چیز یا دو تن . which signifies unity between two things, bodies, etc. It doesn't have the emotional connotation of the word solidarity, please correct me if I am wrong. 
Tonight I experienced sad moments regarding two of the projects I have been working for the last two years: Moments of Un (dis) solidarity or feeling alone among others.

Saturday, February 3, 2018

مکلف به حجاب

ته ته این عکس کنار نوشته روی دیوار من با مقنعه آبی و بارانی قرمز وایسادم. در حد یه نقطه در کل عکس. مادرم را مجبور کردم این عکس را برای چاپ به معلم پرورشی سفارش بدهد، و او متقاعد نمی‌شد چون من در عکس به اندازه «کله یک مورچه» هم نبودم و هیچ کس نمی‌فهمید من آن‌جا هستم. به علاوه این‌که عکس خوبی هم نبود از نظر مادرم. اما از نظر من بود.
اصرار کردم، حتی گریه کردم تا قبول کرد.
اسم مدرسه‌مان حجاب بود، یکی از ده‌ها مدرسه‌ای که در شهرمان اسم‌ش همین بود. این‌جا برای مراسم صبحگاهی، دعای فرج و غیره صف بسته‌ایم مثل هر روز. وقتی دیر می‌رسیدیم یا در صف دیگر جائی برای برای کسی نبود کنار دیوار می‌ماندیم تا کار بقیه تمام شود، مثل همین عکس.
کسانی که در این عکس وسط‌های صف ایستاده‌اند کسانی هستند که تمام خاطرات دوران مدرسه‌ام با آن‌ها بود: مرضیه، صبا، مرضیه، کژال، تقریباً همه آن‌هایی که دارند دوربین را نگاه می‌کنند یا نمی‌کنند.
مقنعه آبی که من و بعضی دیگر در این عکس به سر داریم یادگار جشن تکلیف‌‌مان است که مدت زیادی از آن نمی‌گذرد. ما تازه به سنی رسیده‌ایم که حجاب، تکلیف‌مان است و نه بادبادک‌هایی که بعد از پایان مدرسه هوا می‌کنیم. هر چند اگر گزارش این هوا کردن‌ها هم به خانم ناظم می‌رسید روزگارسختی منتطرمان بود.
حالا که مکلف بودیم با هم رقابت می‌کردیم دراضافه کردن چانه و پیشانی‌ به مقنعه. برنده کسی بود که کارنامه‌اش را در روز موعد دست راست‌اش می‌دادند و مجبور نبود سقط جنین شترهای آبستن را ببیند و کوه‌های به حرکت‌درآمده دست از سرش برمی‌داشتند. من آن‌قدر موضوع را جدی گرفته بودم که برای مدتی از عمو و دائی و غیره هم حجاب می‌گرفتم و تلاش آن‌ها برای تعریف گروه محارم و غیر آن هم بی‌نتیجه بود. می‌خواستم روز موعد شاگرد اول باشم و هر روز داستانی داشته باشم برای پگاه، صبا، و کژال.
در مسابقه حفظ و تلاوت جایزه می‌گرفتم.
علاوه بر آن از مرگ می‌ترسیدیم و از نبودن معنا در زندگی، از حمله شترهای آبستن و غرق شدن در مواد مذاب کوه‌ها. من در آن روز موعود حتی مادرم را هم نمی‌شناختم پس چه اهمیتی داشت که او می‌گفت دخترم بزرگ‌تر که شدی خودت می‌فهمی که همه چیزهایی که معلم‌ها و بقیه می‌گویند همیشه درست نیست.
آشنایی من با حجاب چنین بود و مطمئن‌ام برای کژال و صبا و پگاه هم.