کلی شر و ور گفتهایم
تا اینجا. همه آدمها (از جمله خودمان) را به آلت تناسلیشان تقلیل دادهایم. داریم
دزدکی از نوشدارویی مینوشیم که در دریدن پردهها، مأخوذ به حیا بودن، و حرفهای
خالهزنکی راهمان بیاندازد. یکی از دوستاناش سفارشی برایمان فرستاده. سعی میکنم از لابهلای گپها آخرین داستان
موراکامی را هم بخوانم: Samsa in Love،
بیفایده است. به فلانی که میرسیم میگوید آن را مثل یک خاطره عاشقانه فقط نگاه
کن تایمات را تلف کن. لبخند هیستریکی میزنم و میپرسم که چرا اینطور فکر میکند! و البته اضافه میکنم «تایم» را خوب آمدی. خلاصه، لپ کلام و صورت جلسه مذاکرات هم این شد: فکر کردن به راهحلهای کوتاهمدتتر با
بکگراندِ ناقوس سی سالگی. حالا دیگر حرفهای خالهزنکیمان تمام شده دارم قبض
موبایلاش را اینترنتی پرداخت میکنم؛ حواسام را باید به اعداد جمعکنم؛ شناسه
پرداخت، شناسه قبض! باقی نوشدارو را هم قرار شد برداریم برای روز مبادا؛ مثلاً
تولد من. فیسبوک را باز میکنم، دوستی روی دیوارش نوشته: don’t die
a virgin, terrorists are waiting for you! از خنده منفجر
میشویم.
No comments:
Post a Comment