Monday, January 25, 2016

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

اول «به سوی فانوس دریایی» نوشته‌ام. خیلی سال پیش؛ تازه ادبیات خواندن را به زبان انگلیسی شروع کرده بودم. اما به سوی فانوس دریایی را ادامه ندادم؛ زمان‌اش حالا بوده انگار. این روزها دوباره سفر به سوی فانوس دریایی را سر گرفته‌ام. شاید این بار هم وسط‌های راه اتفاق‌های دیگری بیافتد. گاهی دوباره تنی به آب زدم. بازیگوشی کنم. تنبلی کنم. شاید بمانم. شاید بروم. در حرکت‌ام. با سرعت و مثل خودم. افق‌ها همیشه آن‌جایند؛ هر چه باشند. عجالتاً فانوس دریایی آن‌جاست.  

Monday, January 18, 2016

بافتن- خواندن

توی مترو و اتوبوس و رخت‌خواب می‌خوانم. توی کوه و مهمانی و جمع هم می‌بافم.
می‌خوانم «روزی می‌رسد که آدمی آن‌هایی را که دوست می‌داشته غریبه می‌یابد». از غریبگی دیگر نمی‌ترسم. دیروز توله سگی دیدیم افتاده بود آرام زیر تخته سنگی؛ آشنا بود. برگشتنی هم همان جا بود؛ همان اندازه آرام همان اندازه آشنا.
می‌بافم تا سر کسانی را که دوست دارم گرم کنم. دو جور کلاه بلدم. از غریبگی با آن‌ها دلسرد می‌شوم؛ اما می‌خواهم سرشان گرم باشد.
امسال همه‌ی فصل سرما را تقریباً مریض بودم؛ عفونتی که ریشه‌اش خشک نمی‌شود. سرم گرم نمی‌شود. باید فکر کلاه دیگری برای خودم بکنم.

Monday, January 4, 2016

گریه هم مثل مستی می‌ماند؛ عمیش‌اش آدم را به ورطه‌ی خواب می‌برد.