خوابام پر از
ماهی بود؛ چندین ماهی قرمز و یک ماهی سیاه با دمی سهشاخه. باید میرساندمشان
جایی. اول سوار مینیبوس بودم و بعد وارد استخری شدم. شنا میکردم، ماهیها از
چیزی شبیه تشتی که دستم بود میرفتند توی استخر و من شناکنان دنبالشان... لحظهای
بعد وارد تشت میشدند و دوباره روز از نو، روزی از نو! نمیدانم چه شد که در محفظهای
پارچهای مرطوبی گذاشتمشان تا بقیهی مسیر را بیرون نبرون نپرند میدانستم این
کار برایشان خطرناک است ولی نه در آن زمان کوتاه تا به مسیر میرسیدم. بعد که
رسیدم دیدم ماهی قرمزها همه خشکشان زده با دهانی نیمهباز به سمت آسمان... بقیه
رو فوراً درون آبی ریختم که نمیدانم چرا آنقدر کم بود؛ فوجی از بچه ماهی از لایِ
محفظهای که ماهی قرمزها در آن خشکشان زده بود وارد آب تازه شدند؛ اما به محض
ورود به آب یکی یکی خودشان را از آب میانداختند روی زمینِ کنار تنگ... و من یکی
یکی برمیگرداندمشان.
No comments:
Post a Comment