Wednesday, May 15, 2013

خواب­ام پر از ماهی بود؛ چندین ماهی قرمز و یک ماهی سیاه با دمی سه­شاخه. باید می­رساندم­شان جایی. اول سوار مینی­بوس بودم و بعد وارد استخری شدم. شنا می­کردم، ماهی­ها از چیزی شبیه تشتی که دستم بود می­رفتند توی استخر و من شناکنان دنبال­شان... لحظه­ای بعد وارد تشت می­شدند و دوباره روز از نو، روزی از نو! نمی­دانم چه شد که در محفظه­ای پارچه­ای مرطوبی گذاشتم­شان تا بقیه­ی مسیر را بیرون نبرون نپرند می­دانستم این کار برای­شان خطرناک است ولی نه در آن زمان کوتاه تا به مسیر می­رسیدم. بعد که رسیدم دیدم ماهی قرمزها همه خشک­شان زده با دهانی نیمه­باز به سمت آسمان... بقیه رو فوراً درون آبی ریختم که نمی­دانم چرا آن­قدر کم بود؛ فوجی از بچه ماهی از لایِ محفظه­ای که ماهی قرمزها در آن خشک­شان زده بود وارد آب تازه شدند؛ اما به محض ورود به آب یکی یکی خودشان را از آب می­انداختند روی زمینِ کنار تنگ... و من یکی یکی برمی­گرداندم­شان.   

No comments:

Post a Comment