Wednesday, November 21, 2012

ماجرای من و عینک‌ام

معمولاً زیاد شیشه‌ی عینک می‌شکنم، پس در جریان فیِ به‌روز شده بازار هستم؛ شیشه، دسته، پبچ، مهره، ... از سه- چهار ماه پیش به این ور اتفاق خاصی برای عینک‌ام نیافتاده بود جز این‌که چند باری گم‌اش کرده بودم، تا دیشب که صور فلکی در طالع ما تسلسل را بیش از این جایز ندیدند! امروز عازم شدم تا بعد از سپردن عینک‌ به آقای عینک ساز، یک سری به نمایشگاه کتاب‌های خارجی بزنم و شاید یکی از آن ناولهای 10-15 دلاری را ابتیاع کنم بل‌که مایه‌ی سرگرمی‌مان شود در شب‌های پیش‌رو. ولی بخوانید اندر پنبه شدن آن­چه که رشته بودم:
-خانم این شیشه‌‌ها توی ایران ساخته نمی‌شن! بدترین‌شم چینیه! تازه اونام واسه ما 7-8 دلار آب می‌خوره (یعنی تقریباً سه برابر چهار ماه پیش!) تازه این قیمت شیشه‌ی معمولیه! اگه می خواین از این پلی...»
دیگر صدای‌اش را نمی‌شندیم! داشتم حساب کتاب می‌کردم.
- ئه  این که می شه همون 15 دلار!
-بله؟
- هیچی، یه جلد محکم هم بدین!
- ولی شما که معمولاً می گفتین از این جنگولک بازیا...
- نه آقا! یه بندی چیزی هم بدین! فک کنم از این به بعد باید عینکو بندازم گردن‌ام!  
   

Wednesday, November 14, 2012

برای آن‌چه که حذف شدنی نیست

...کلمه
Nobody comes,
Nobody goes.
I am bored.
Sitting at home
With a terrible cold.
Should I get old
The way these rhymes
Get me told?!

پ.ن: این را روز سوم از چهار روزی که خانه­نشین شدم به­خاطر سرماخوردگی نوشتم. آن چهار روز دست بر قضا به اینترنت هم دسترسی نداشتم، برای دوستان پیامک کردم، استقبال شد. گفتم این­جا هم بگذارم­اش به یاد آن روزِ بارانی!  

Sunday, November 4, 2012

...

فقط یک پلنگ می­تواند از این سر شهر ببردت آن سر شهر که ساندویچ کوکو سبزی بخوری با دوغ، بعد تمام مغازه­های سپه سالار  را برای بوتی که فعلاً پول خریدن­اش را نداری با تو گز کند و به­ات موسیقی تلفیقی سیتار و جَزو جی جی بالاردکادوی تولد بدهد. به او فکر می­کنم، به دیدگاه سه جهانیِ زمان جوانی­اش، به کابوس­ها و توهمات­اش در زندان، به ضربه­های­ای که به پشتم خورد: «هیچ وخت کم نیار پلنگ!»، به دعوت­اش برای یافتن یک تکیه­گاه، و به این­که بی تکیه­گاهی از او پلنگی چنین ساخته است.  

Thursday, November 1, 2012

بیست و نه‌ام

صدای موبایل­ نیمه هوشیارم می­کند، سیران است ، همیشه نفر اول است؛ پس 29 سال­ام شد! گرمای زیر پتو در ران­های­ام جمع شده. امروز برای غلت و پیچ و ماندنِ بیشتر زیر پتو باید با خودم مهربان­تر باشم. گوشه­ی پای راست­ام را از زیر پتو بیرون می­گذارم؛ خنکای ملایمی در تن­ام می­غلتد.