Monday, February 24, 2014

لطفاً!

لامپ‌های رابطه سوخته‌اند، کسی مرا به الکتریکی‌ها معرفی نکند... لطفاً!

Monday, February 17, 2014

زخم خشم

خشم سراسر وجودم را در بر گرفته؛ خشمی بی ­مهار و تعلیق ­ناپذیر! به همه جا و همه کس می‌­پاشد. بهار در راه است و من بیشتر از همیشه می‌­خواهم تنها باشم. 

Monday, February 3, 2014

خدایا ما را بفریز اما نفروزِن!

امشب بعد از سالها دوباره دست به دعا شدم که خدایا تا می‌توانی برف ببار! نه اینکه مدرسه رفتن در این سرمای جانگوز آنقدرها مافوق تصور باشد؛ نه! دیگر تاب بحث کردن و چسنالههایی با این مضمون را ندارم: «تیچر! تو رو خدا Frozen ببینیم!» تاب هیجانهای چشمهایشان را بعد از اینکه پرنسس X پیشنهاد ازدواج پرنس Y را بعد از یک دور رقص میپذیرد را ندارم، آخرین بار که سعی کردم چیزی در حد «مری و مکس» را جایگزین سلایق هالیوویشان کنم کامنتهایی زیادی مبنی بر خستهکننده بودن فیلم و لجدرآر  و چندشآور بودن شخصیتها دریافت کردم. خدایا! ببار!