گرهی موهایام را
با انگشتانام باز میکنم؛ چند وقتی است که میلی به شانه کردن ندارم مخصوصاً
وقتی از حمام میآیم. خانه ساکت است؛ فقط صدای ترق پروقی خفیف هر از گاهی میآید؛
لابد آدمس میجود. این صدا رو خوب میشناسم، بهتر از تمام سریالهایی که هرشب
دنبال میکند؛ صدا بخشی از چرخهی شبانهروزیام شده؛ حتی از پشت در بسته میفهمم
که کی با دهان باز میجود و کی با دهان بسته. این صدا میتواند دیوانهام کند، با
چشمان باز تصورش میکنم در حالیکه در اتاق تاریک به سقف زل زده و فکر میکند و
البته همیشه به همان نتایج قبلی میرسد. حالا «هی خدایی» میگوید، ولی همچنان
آدمس میجود با دهان باز. گرهی موهایام را باز میکنم، موهایی که لای انگشتانام
مانده را لوله میکنم؛ آدامس نمیجود، الان دیگر خر و پفاش بلند شده!
Tuesday, August 27, 2013
Thursday, August 22, 2013
مرض زمان
این اسم را اول
رفیقام رویاش گذاشت. فکر میکردم فقط من به آن مبتلا شدهام؛ ولی گویا از
خانوادهی پنج خواهری آنها فقط خواهر سومی و خواهر کوچیکه که تازه میرفت کلاس اول
به آن مبتلا نشده بود (البته آخری هنوز وقت داشت و ممکن بود در آیندهی نزدیک
مبتلا شود). اما این مرض زمان اصلاً چه بود؟ از سمپتومهای اولییهاش این است که
یهو احساس میکنی زمان شتاب بیشتری گرفته است و وقت زیادی نداری، اما استرسی که در
نتیجهی این آگاهی سراغات میآید عملاً دست و پا و اصولاً فکرت را از کار میاندازد؛
و اضطرابات تبدیل به دپرسیون از نوع تک قطبی میشوی. شک میکنی به لحظهای که در
آنی! من الان هستم؟ دارم مینویسم؟ یا فکر میکنم هستم و دارم مینویسم؟ نکند اینها
همه خیال است و کلاً سر کار بودهام از اول؟ و از این دست سؤالها. اما نقطهی
شروع این مرض از همه جالبتر و در 90 درصد موارد (البته در میان جامعه آماری من،
رفیقام، و دو تا از خواهرهاش) مشترک است؛ فکر کردن یا مواجه نزدیک با مرگ! یعنی
اولین بار که مفهوم «هیچ شدن» روبرو میشوی. اولین سوال هم این است: «ینی به همین
مسخرگی؟ میمیریم و تمام؟»
برای من با مرگ
مادربزرگ شروع شد. 10- 11 ساله بودم که میدیدم مرگ عملاً دست بهکار شده و یکی از
کسانی را که از نزدیک میشناختم با خودش برده؛ پس واقعیت داشت! اوایلاش سعی میکردم
که بفهمم مردن چگونه چیزی میتواند باشد؛ مثلاً شبها در رختخواب سعی میکردم
فضای یک قبر را برای خودم شبیهسازی کنم و برای اینکه از عذاب وجدانام بهخاطر
اشکهای نریخته از رفتنِ مادربزرگ کم کنم – آخر تنها
چیزی که واقعاً فکرم را مشغول کرده بود خود مرگ بود- خود را در فضایی شبیه به قبر او
تصور میکردم؛ در انتهای چالهای دومتری با دیوارهایی نمناک پر از مار و
مور. گاهی از ترس عرق بر پیشانیام مینشست و گمانام یکی دوباری تا
صبح خواب به چشمانام نیامد. تنها تسلایِ کودکانهی آن روزها، که خودم هم به آن
باور نداشتم، به «بزرگ شدن و ساختن دارو یا آمپولی» بود که دیگران و خودم را از شر
مرگ برهاند؛ «آمپول جاودانگی»!
اما آنچه که از
شرش خلاصی نبود تصویرِ مرگ بود. آخر مگر میشد اصلاً نبود؟ نبودن اصولاً چطور چیزی
است؟ هیچ بودن... مگر میشود؟ لعنت به من که نمیتوانم هیچ تصوری از هیچ بودن
داشته باشم! هراس اولییه از هیبت مرگ کمکم به احساس ناتوانی تبدیل میشد؛ ضعفِ
قدرت تصورِ هیچ بودن! این ضعف مزمن که میشود و شامل مرور زمان، تبدیل میشود به
همان مرضی که اول گفتم! «مرض زمان»!
پ.ن: همهی اینها
را گفتم که برسم به اینکه «مرض زمان»ام گاهی عود میکند.
Friday, August 9, 2013
سکانس چهار: داخلی- شب- سکوت- آشوب
مهمانها خواباند.
سکوت خانه را پر کرده. انعکاسِ آشوب دلام در خانه میپیچد. به صبح فکر میکنم و
به هفتهی آینده مهمانها؛ به تأخیر در چرخههای شبانهروزی خواب و در چرخهی
زنانگی؛ به چرکی که در آکنههای صورتام دلمه بسته؛ و به نگرانی در چشمان مهمان
کوچک و ستارهی دریایی صورتی رنگاش. دلام آشوب است.
Wednesday, August 7, 2013
سکانس سه: روز- داخلی
نوشتههای دیشب را میخوانم؛ از خودم تعجب میکنم. باید
بروم، «اختلالات خلقی فصلی» و «شبیهسازی طلوع و غروب آقتاب» در انتظارم هستند؛
روزی دو صفحه، یکی صبح یکی شب.
سکانس دو: بازهم شب- بازهم داخلی
برگهایی به این
بزرگی هرگز به کارم نخواهد آمد، یک آن زمانی را تصور میکنم که او مرده و آن روز دسته
گل مخصوصی با این برگها درست کردهام؛ گمانام این بار چندمی است که به مرگ او
فکر کردهام. باید یکجور مکانیسم دفاعی یا چیز مزخرفی شبیه آن باشد: «آمادگی برای
شک بزرگ!» یکی میگفت بارها به مرگ عزیزاناش فکر کرده و پیشاپیش برایشان عزاداری
کردهاست. من هم پیش از این چند باری به مرگ آنهایی که عزیز میدارمشان فکر کردهام
و لعنت به من با جزئیات هم فکر کردهام ...گلهای خشک را میگذارم توی جعبه، برگهای
بزرگ اکالیپتوس را میگذارم لای آکسفرد پیشِ باقی برگهای تر تا خشک شوند، سبکتر شدهام.
سکانس یک: شب-داخلی
کلافهام؛
رفتهام زیر پتو تا از سرمایی که برای باقی اهل خانه در حکم مرگ و زندگی است در
امان باشم. بیحوصلهام، بدنام در دو اکسترممِ یخزدگی و گرما سیر میکند؛
مخصوصاً آنقدر در فیسبوک چرخیدهام که دچار حالت تهوع شوم. یکی بلیط کنسرت
«دیوار» در ترکیه
را که ظاهراً کادوی تولد دوستدخترش است دستمایهی بحث منورالفکرانه کرده؛ تمام کامنتها را میخوانم، برای بدتر شدن حالام دلیلهای بیشتری
نیاز دارم؛ پیامهای قدیمی را میخوانم، با خودم تکرار میکنم درِ این وامانده را باید مدتی تخته کنم... کیفام را که باز میکنم بوی اکالیپتوس میزند
بیرون. یاد گلهای خشکِ لای کتابچه میافتم؛ بازش میکنم، چندتا از برگها آنقدر با ظرافت و دقت
کنار هم چیده شدهاند که اشک توی چشمانام حلقه میزند؛ برگها را دوباره بو میکنم.
«مردی با کاپشن بهاری» هم میافتد بیرون؛ حس بعدی شرم است. دست برقضا، من هم نمیدانم
باقیِ زندگیام را میخواهم چه کنم اما هیچگاه جرأت اعتراف به آن را نداشتهام.
ای کاش شهامت کاسه کاسه کردن آن را داشتم؛ ای کاش اینجا بود تا با چشمهای نمناک
در چشمان شفافاش خیره میشدم.
Subscribe to:
Posts (Atom)
