Tuesday, August 27, 2013

مادرم

گره­ی موهای­ام را با انگشتان­ام باز می­کنم؛ چند وقتی است که میلی به شانه کردن ندارم مخصوصاً وقتی از حمام می­آیم. خانه ساکت است؛ فقط صدای ترق پروقی خفیف هر از گاهی می­آید؛ لابد آدمس می­جود. این صدا رو خوب می­شناسم، به­تر از تمام سریال­هایی که هرشب دنبال می­کند؛ صدا بخشی از چرخه­ی شبانه­روزی­ام شده؛ حتی از پشت در بسته می­فهمم که کی با دهان باز می­جود و کی با دهان بسته. این صدا می­تواند دیوانه­ام کند، با چشمان باز تصورش می­کنم در حالی­که در اتاق تاریک به سقف زل زده و فکر می­کند و البته همیشه به همان نتایج قبلی می­رسد. حالا «هی خدایی» می­گوید، ولی هم­چنان آدمس می­جود با دهان باز. گره­ی موهای­ام را باز می­کنم، موهایی که لای انگشتان­ام مانده را لوله می­کنم؛ آدامس نمی­جود، الان دیگر خر و پف­اش بلند شده!   

Thursday, August 22, 2013

مرض زمان

این اسم را اول رفیق­ام روی­اش گذاشت. فکر می­کردم فقط من به آن مبتلا شده­ام؛ ولی گویا از خانواده­ی پنج خواهری آن­ها فقط خواهر سومی و خواهر کوچیکه که تازه می­رفت کلاس اول به آن مبتلا نشده بود (البته آخری هنوز وقت داشت و ممکن بود در آینده­ی نزدیک مبتلا شود). اما این مرض زمان اصلاً چه بود؟ از سمپتوم­های اولییه­اش این است که یهو احساس می­کنی زمان شتاب بیشتری گرفته است و وقت زیادی نداری، اما استرسی که در نتیجه­ی این آگاهی سراغ­ات می­آید عملاً دست و پا و اصولاً فکرت را از کار می­اندازد؛ و اضطراب­ات تبدیل به دپرسیون از نوع تک قطبی می­شوی. شک می­کنی به لحظه­ای که در آنی! من الان هستم؟ دارم می­نویسم؟ یا فکر می­کنم هستم و دارم می­نویسم؟ نکند این­ها همه خیال است و کلاً سر کار بوده­ام از اول؟ و از این دست سؤال­ها. اما نقطه­ی شروع این مرض از همه جالب­تر و در 90 درصد موارد (البته در میان جامعه آماری من، رفیق­ام، و دو تا از خواهرهاش) مشترک است؛ فکر کردن یا مواجه نزدیک با مرگ! یعنی اولین بار که مفهوم «هیچ شدن» روبرو می­شوی. اولین سوال هم این است: «ینی به همین مسخرگی؟ می­میریم و تمام؟»
برای من با مرگ مادربزرگ شروع شد. 10- 11 ساله بودم که می­دیدم مرگ عملاً دست به­کار شده و یکی از کسانی را که از نزدیک می­شناختم با خودش برده؛ پس واقعیت داشت! اوایل­اش سعی می­کردم که بفهمم مردن چگونه چیزی می­تواند باشد؛ مثلاً شب­ها در رخت­خواب سعی می­کردم فضای یک قبر را برای خودم شبیه­سازی کنم و برای این­که از عذاب وجدان­ام به­خاطر اشک­های نریخته از رفتنِ مادربزرگ کم کنم آخر تنها چیزی که واقعاً فکرم را مشغول کرده بود خود مرگ بود- خود را در فضایی شبیه به قبر او تصور می­کردم؛ در انتهای چاله­ای دومتری با دیوارهایی نمناک پر از مار و مور. گاهی از ترس عرق بر پیشانی­ام می­نشست و گمان­ام یکی دوباری تا صبح خواب به چشمان­ام نیامد. تنها تسلایِ کودکانه­ی آن روزها، که خودم هم به آن باور نداشتم، به «بزرگ شدن و ساختن دارو یا آمپولی» بود که دیگران و خودم را از شر مرگ برهاند؛ «آمپول جاودانگی»!
اما آن­چه که از شرش خلاصی نبود تصویرِ مرگ بود. آخر مگر می­شد اصلاً نبود؟ نبودن اصولاً چطور چیزی است؟ هیچ بودن... مگر می­شود؟ لعنت به من که نمی­توانم هیچ تصوری از هیچ بودن داشته باشم! هراس اولییه از هیبت مرگ کم­کم به احساس ناتوانی تبدیل می­شد؛ ضعفِ قدرت تصورِ هیچ بودن! این ضعف مزمن که می­شود و شامل مرور زمان، تبدیل می­شود به همان مرضی که اول گفتم! «مرض زمان»!
پ.ن: همه­ی این­ها را گفتم که برسم به این­که «مرض زمان»­ام گاهی عود می­کند.        

Friday, August 9, 2013

سکانس چهار: داخلی- شب- سکوت- آشوب

مهمان­‌ها خواب­‌اند. سکوت خانه را پر کرده. انعکاسِ آشوب دل­‌ام در خانه می­‌پیچد. به صبح فکر می­کنم و به هفته­‌ی آینده مهمان­‌ها؛ به تأخیر در چرخه‌­های شبانه‌­روزی خواب و در چرخه‌­ی زنانگی؛ به چرکی که در آکنه‌­های صورت­‌ام دلمه بسته؛ و به نگرانی در چشمان مهمان کوچک و ستاره‌­ی دریایی صورتی رنگ‌­اش. دل‌­ام آشوب است.

Wednesday, August 7, 2013

سکانس سه: روز- داخلی

نوشته­های دیشب را می­خوانم؛ از خودم تعجب می­کنم. باید بروم، «اختلالات خلقی فصلی» و «شبیه­سازی طلوع و غروب آقتاب» در انتظارم هستند؛ روزی دو صفحه، یکی صبح یکی شب.  

سکانس دو: بازهم شب- بازهم داخلی

برگ­هایی به این بزرگی هرگز به کارم نخواهد آمد، یک آن زمانی را تصور می­کنم که او مرده و آن روز دسته گل مخصوصی با این برگ­ها درست کرده­ام؛ گمان­ام این بار چندمی است که به مرگ او فکر کرده­ام. باید یک­جور مکانیسم دفاعی یا چیز مزخرفی شبیه آن باشد: «آمادگی برای شک بزرگ!» یکی می­گفت بارها به مرگ عزیزان­اش فکر کرده و پیشاپیش برای­شان عزاداری کرده­است. من هم پیش از این چند باری به مرگ آن­هایی که عزیز می­دارم­شان فکر کرده­ام و لعنت به من با جزئیات هم فکر کرده­ام ...گل­های خشک را می­گذارم توی جعبه، برگ­های بزرگ اکالیپتوس را می­گذارم لای آکسفرد پیشِ باقی برگ­های تر تا خشک شوند، سبک­تر شده­ام.   

سکانس یک: شب-داخلی

کلافه­ام؛ رفته­ام زیر پتو تا از سرمایی که برای باقی اهل خانه در حکم مرگ و زندگی است در امان باشم. بی­حوصله­ام، بدن­ام در دو اکسترممِ یخ­زدگی و گرما سیر می­کند؛ مخصوصاً آن­قدر در فیس­بوک چرخیده­ام که دچار حالت تهوع شوم. یکی بلیط کنسرت «دیوار»  در ترکیه را که ظاهراً  کادوی  تولد دوست­دخترش است دست­مایه­ی بحث منورالفکرانه­ کرده؛ تمام کامنت­ها را می­خوانم، برای بدتر شدن حال­ام دلیل­های بیش­تری نیاز دارم؛ پیام­های قدیمی را می­خوانم،  با خودم تکرار می­کنم درِ این وامانده را باید مدتی تخته کنم...  کیف­ام را که باز می­کنم بوی اکالیپتوس می­زند بیرون. یاد گل­های خشکِ لای کتاب­چه می­افتم؛ بازش می­کنم، چندتا از برگ‌ها آن­قدر با ظرافت و دقت کنار هم چیده شده­اند که اشک توی چشمان­ام حلقه می­زند؛ برگ­ها را دوباره بو می­کنم. «مردی با کاپشن بهاری» هم می­افتد بیرون؛ حس بعدی شرم است. دست برقضا، من هم نمی­دانم باقیِ زندگی­ام را می­خواهم چه کنم اما هیچ­گاه جرأت اعتراف به آن را نداشته­ام. ای کاش شهامت کاسه کاسه کردن آن را داشتم؛ ای کاش این­جا بود تا با چشم­های نمناک در چشمان شفاف­اش خیره می­شدم.