Tuesday, December 30, 2014

روزنگاری

«روزنگار» یک‌جور دفتر خاطرات روزانه است؛ چیزی شبیه سر رسید! هر روز چیزی در آن می‌نویسند. آخر روز هم مشاورها می‌خوانند. دیروز یکی از «بوی فرندی» نوشته بود که در یکی از فیلم‌های کلاس زبان دیده. خیال‌پردازی کرده بود در نوشته‌اش با اینکه می‌داند هر روز، روزنگارش را یک میرقضب می‌خواند. معلم‌اش مآخذه شد که فیلمِ بوی فرند دار نشان داده، بچه هم همین طور.
هم‌سن این دختر که بودم تصمیمات مهم‌ام را در یک دفترچه می‌نوشتم و از خود دفتر چه مثل یک سند محرمانه محافظت می‌کردم. از احساسات‌ام می‌نوشتم؛ از عشق و از نفرت. این کار را ادامه دادم تا روزی که فهمیدم مادرم رفته سر وقت دفترم. یک‌بار در یک دعوا یکی از نوشته‌های‌ام را به روی‌ام آورد؛ او یادداشت‌های مرا ‌خوانده بود و مرا به خاطر آنچه نوشته بودم گناه‌کار و شایسته‌ی مجازات می‌دانست، درحالیکه هنوز تصمیمی نگرفته بودم. از آن به بعد فهمیدم که تصمیم را باید اول بگیری و بعد اگر خواستی درباره‌اش بنویسی.
به اینجا هم همین حس را دارم.

Monday, December 29, 2014

خوابِ خواب

خواب‌ها عجیب اند، بعضی هم سرگرم کننده؛ دستِ‌کم بیشتر از زندگی واقعی. برای همین زیاد درباره‌شان می‌نویسم. بعضی را وقتی بیدار می‌شوم با جزئیات به یاد می‌آورم؛ برخی را هم یک‌هو! با واسطه‌ای از بو، نگاه یا صدا. مثل این‌یکی: زندگی در جریان بود و داشتم کارهای روزمره‌ام را می‌کردم که یادم آمد من چند وقت پیش خوابی دیده‌ام که آن را فراموش کرده‌ام و ای دلِ غافل! آن‌هم چه خوابی. یعنی خواب در خواب! یا دقیق‌تر بگویم یادآوردنِ خوابی در خواب!  حین انجام کارهای معمولی یادم آمده بود و از خودم می‌پرسیدم من چرا باید چنین خوابی را فراموش کرده باشم. سه نفرمان در آن بودیم؛ همه‌ی اعضای «گروه خشن ولی جذاب»! این عنوانی است که خودمان برای گروه‌مان انتخاب کرده‌ایم؛ مخصوصاً وقتی که در بین یکی از آن یول‌روی‌های یومیه‌ی پیش‌ترها زیاد، حوس گرفتنِ سه‌لفی به سرمان می‌زد.
اما خوابم: هر سه نفرمان لخت بودیم. و من فکر می‌کردم چطور ممکن رابطه‌مان فارغ از جنسیت؛ یعنی این واقعیت که من زن بودم و آن دوتای دیگر مرد، پیش برود! چرا ما لخت بودیم؟ نمی‌دانم! اما کسی این سوأل را نمی‌پرسید؛ دست‌کم نه در خوابِ به‌یاد آمده در خواب. این سوال‌ها مالِ خواب اول بود. همه چیز در خوابِ خواب عادی بود و در جریان و خوابِ تنها تلاشی در جریان بود برای به یاد آوردنِ آن و فهمیدنِ چرا و چگونگی‌اش!

Friday, December 26, 2014

تسلا

  تسلیت گفتن برای‌ام سخت‌ترین کار دنیاست؛ مخصوصاً زمانی که می‌دانی طرف عزیزی را از دست داده و تو به اندازه‌ی او «در غم‌اش شریک» نیستی. گمان‌ام چند باری در کابوس‌های‌ام دیده‌ام که دارم به کسی تسلیت می‌گویم و یکباره چنگ در گلوی‌ام گذاشته. سرت را پائین می‌اندازی؛ نباید در چشمِ طرف نگاه کنی و چیزهایی را پشت هم بلغور کنی؛ یا باید مکث‌های کش‌دار و کشنده‌ی پایِ تلفن را به کلمات پیوند بزنی: «روح‌اش شاد»، «ما رو در غم خودتون شریک بدانید»، «خدا رحمت کنه، شما سلامت باشین» و «غم بزرگیه» ... تسلایی اما در این کلمات نیست، در کلمات دیگر هم نیست. شکنجه‌‌ی فرمالیته‌ برای تو و برای او.

Friday, December 12, 2014

انتحار

بار دومی است که این کار می‌کند. همه‌ی قرص‌های آرام‌بخش و اعصاب را یک جا می‌اندازد  بالا و می‌رود به رختخواب. یک دختر نه ساله دارد که شش- هفت سالی است فقط روزهای جمعه پدرش را دیده. این جمعه هم پیش پدرش بوده. بار اول، وقتی بود که هنوز ازدواج نکرده بود، یک شب مانده به عروسی‌اش. کارت‌های دعوت را همه جا پخش کرده بودند. به این نتیجه رسیده بود دیگر نمی‌خواهد، نمی‌تواند و همه قرص‌ها را یک جا بالا رفته بود. ازدواج کرد. با همان آدم. از دنیای خاله‌زنک‌ها و عمو مردک‌ها خودش را حفظ نکرد. یک آدم دیگر شد. یک زن دیگر. عوض شد، دیگر سخت می‌شد شناخت‌اش. مادر شد. این هم نجات‌اش نداد. کودک‌اش در ترس بزرگ شد. دخترش که نه ساله شد دوباره همه قرص‌ها رو یک‌جا رفته بالا. دیگر از قرص‌ها هم کاری ساخته نیست. یکی با ده‌تا فرق نمی‌کند. «آرام‌بخشی» در کار نیست. آرام ندارد. می‌پرد، چنگ و دندان نشان می‌دهد، می‌درد. آخرش هم می‌خواهد تمام‌اش کند. تمام نمی‌شود.


Monday, December 8, 2014

دل‌خواهی

«بر آنچه دلخواه من است حمله نمی‌برم
خود را به تمامی بر آن می‌افکنم.»

او با دلخواه‌اش چنین است.

Monday, November 24, 2014

رزا و من!

رزا انگار از یک سیاره‌ی دیگر آمده. هر از چندگاه شروع می‌کند به راه رفتن وسط کلاس؛ هر چند که می‌داند طبق قانون شماره سه نباید این کار را بکند. فیلم را جلو جلو و به زبان فارسی برای همه تعریف می‌کند و می‌داند دارد قانون شماره یک و چهار را هم‌زمان می‌شکند. هر بار هم که به او تذکر می‌دهم، لحضه‌ای منگ نگاه‌ام می‌کند و دوباره روز از نو، روزی از نو. برای این‌که کاربرگ‌اش را انجام بدهد حتماً باید اول یک دور توی کلاس بزند، مدادش را دم سطل آشغال بتراشد.  هیچ وقت کاری یا قانونی را ابتدا به ساکن به رسمیت نمی‌شناسدT اما از همان اول هم می‌داند که گریزی از آن نیست، فقط لفت‌اش می‌دهد.  

از وقتی که یادم است صبح‌ها که از خواب پا می‌شوم دوست دارم هر کاری را تا آنجا که می‌توانم عقب بیاندازم. پتو را که جمع می‌کنم یک دور بزنم، جرعه‌ای شیر بخورم، بعد برگردم سر وقت باقی جا. دوباره جرعه‌ای شیر و لابه‌لای‌اش رژلب بمالم، و نگاهی در آینه بکنم. این روند روزهایی که وقت ضیق است هم همان است، ولی با دور تندتر. من رزا را خوب می‌فهمم. حالا من معلم‌ام او شاگرد. رسم روزگار چنین است.

این کلاهِ جدید هم انگار سرِ بافته شدن ندارد.  

Monday, November 17, 2014

تصاعد توده‌ها در شهر

امروز مادر همکارمان مرد. از سرطان. دیروز هم پدرم خبر آورد که در نایِ هم‌بازیِ تخته‌نردش در پارک توده‌ای بدخیم درآمده.
 او تنها است و کسی را ندارد نزدیک‌تر از پدر من که چند ماه است با او تخته نرد بازی می‌کند تا همراهی‌اش کند برای گرفتن آزمایش‌های تکمیلی و جواب نهایی. پدرم تنها کسی است که رازش را می‌داند، و ما البته. او فکر می‌کند بهتر است آدمی که به مرگ نزدیک است نداند که به مرگ نزدیک است. چون ممکن است روحیه‌اش را ببازد.

این بار دوم است در هفته گذشته که محلِ کار، جو عزا می‌گیرد. هیچ کس مادر او را ندیده. همکارمان هم امروز نیآمد. دو نفر از همکاران اما چنان گریه می‌کنند که به عواطف انسانی خودم شک کردم. اولی مادرش را ده سال پیش از دست داده ولی هنوز داغدار است. پدرش درِ خانه را بسته به روی بچه‌ها؛ او هم‌زمان یتیم هم شده از ده سالِ پیش. آن‌ یکی هم بعد از مدرسه باید سراغ خواهرش می‌رفت که شیمی‌درمانی شده امروز.

دوست دارم اولین نفری باشم که زمان مرگ‌ام را می‌دانم، اگر از پیش مشخص باشد. این را به پدرم هم گفتم. گفتم حق دوست‌اش است که او هم بداند چقدر وقت دارد.  

شهر پر است از خبر مرگ. پر از توده‌هایی که یک‌بار راهِ نفس را می‌بندند. پائیز است در شهر. 

پی‌نوشت: بلاگر جان فونت آنچه تو فرمایی! 

Saturday, November 8, 2014

سفر

مسافر را که راهی کردم، تمام مسیر را تا خانه پیاده آمدم. بدون هیچ عجله‌ای، پولی را که خواهرم خواسته بود کارت به کارت کردم، برای دو غول فشم با لهجه‌ی اصفهانی روبه‌روی طلافروشی کروکی مسیرشان را کشیدم، برای پالتو زمستانی‌ام دکمه خریدم،  احوال شبِ آبی را ساعت فروشیِ بر خیابان ولیعصر گرفتم. نداشت. هیچ‌کدام از ساعت‌های‌اش زمان را نشان نمی‌دادند. ساعت دیجیتال بانک اما از پشت دیوارهای شیشه‌ای با رنگ قرمز، «17 آبان 1393 خورشیدی» را نشان می‌داد.  ماجرا تقریباً از یک ماه پیش شروع شد. گفت که در خیالاتش دیده که با هم فیلم می‌بینیم، با هم می‌رویم سفر. آن‌قدر مرا دیده که حالا می‌خواهد زن و شوهر باشیم. از صداقت‌اش گریه‌ام گرفت. گفتم بیمار شده حسم انگار، خیالم هم. بد زمانی است، خیالم عقیم شده، چیزی با کسی در هیچ آینده‌ای خیال نمی‌کنم حس هم نه. دوست‌ایم، آن‌قدر دوست بوده‌ایم که از اشک‌های‌ام شرم نکنم. گفتم بگذر. بگذریم. مسافرم. ناامید نشد. گفت باش. همین دم هم خوب است. گفتم می‌دانی دل بستن به مسافر یعنی چه؟ من می‌دانم، نکن! این کار را با ما نکن. گفت خیال‌اش بر این است حس‌اش هم. قدم زدیم، بحث کردیم. مهرش اقیانوس‌وار بالا و پائین می‌شد. کودکانه تنی به آب می‌زدیم. حالا او مسافر شده و من قدم‌زنان به سفر فکر می‌کردم. 
  

پ.ن: نمی‌دانم بلاگر چه پدرکشتگی پیدا کرده با فونت زر. نوشته‌هام غریبه شده‌اند با من در این فونت جدید.   

Thursday, November 6, 2014

سی و یک

هر سال اگر به یازده آبان برسم، یعنی یک سال از سر گذرانده‌ام؛ و یکی به امین سال اضافه کرده‌ام. گمانم تا سی‌امین چیزی نوشته باشم این‌جا. پس معلوم شد که امسال سی و یکی‌امین است، زیاده اما حرفی نیست. این روزها سعی می‌کنم در لحظه باشم و دیگر در قیدِ  چندمین و چون‌امین‌اش نباشم. حال‌ام خوب است و این‌جا هم کم‌تر سر می‌زنم. اتفاقاتی در حالِ وقوع اند که برای نوشتن درباره‌شان به زمان نیاز دارم.      

Wednesday, October 22, 2014

سوختن

اواخر بهار و اوایل تابستان بود که رفیق جان سوخت. اتفاق بود. باد، الکل را از منقل برگرداند توی صورت‌اش. شال، دور گردن‌اش شعله کشید؛ شعله‌ای بی رنگ. سوختن، فقط کربن شدنِ پوست و مو و شال  نیست، تصویری است که هر آن تازه می‌شود و تو مرور می‌کنی، اگر این یا اگر آن؛ زودتر یا دیر تر! مثل حرکت کند دوربین می‌ماند.   آتش آهسته است، او اما آهسته نمی‌سوزد؛ نگاه می‌کنی، یا شاید راهی جستجو، می‌خواهی از مخمصه نجات‌اش دهی، می‌خواهی خودت را نجات بدهی. او می‌سوزد، تو نظاره‌گری، می‌سوزی. سوختن بو ست؛ بوی کز خوردنِ گوشت و مو و پوست، بویِ باندهای گل‌بهی رنگ. سوختن، صداست ضجه‌های‌ ممتد و نامفهوم. هق‌هقی کش‌دار، کزخورده. گاهی زنگ همین ضجه، همه‌ی آن‌های دیگر را می‌سازد، بو و تصویری می‌آورد که  راهی از آن به‌در نیست.

سوختگی رفیق جان آن اندازه نبود که کودکِی نخواهد به دالی‌های‌اش، پاسخ شیطنت‌آمیز بدهد. مالِ آن زنِ دیگر بود اما. آن زن سوخته بود؛ مثل یک درخت. او از خلال مردمک‌های سوخته، نگاه‌ محبت‌آمیزی کودکی را در سالن انتظار جستجو می‌کرد.

این روزها که خبرها و عکس‌های زنان سوخته همه جا را پر کرده، بیشتر از هر زمانی یادِ آن زن هستم؛ زنی که کودکی از نگاه‌اش پرهیز می‌کرد.   

Friday, October 10, 2014

اسم‌اش خداداد است. تمام تابستانی حال‌اش بد بود. نور نداشت برای نفس کشیدن. دلگیر بود و دلمرده؛ عین من. وقتی معلوم شد جامان امسال هم همان جای بی نور و بخیل است سپردم‌اش به کافه‌چی. امشب دیدم برگ‌های تازه داده؛ شاید باز هم مثل من. تمام تابستانی منتظر بودم چیزی از بیرون حال‌ام را خوب کند؛ خانه‌ای پرِ نور، کلامی محبت‌آمیز، صدایی از راه دور. دریغ! گمان می‌کردم سرمایه‌ای اندوختم که به کمک‌ام میاد در روز مبادا. اشتباه می‌کردم. پس شروع کردم به کم کردن؛ از گیس‌هام گرفته تا علقه‌ها. حال‌ام بد بود؛ بد، دیگر نه در دوره‌های پیش و پسا زنانگی؛ همیشه بد بود. کم‌کم داشتم به وجودِ بحرانی به نام سی سالگی ایمان میاوردم. حرف زدم، راه رفتم، پس زدم، دندانِ خشم سائیدم، اشک ریختم، و اشک ریختم، گاهی هم نوشتم این‌جا؛ البته نه از آن چیزی‌هایی که به بندم کشیده بود. بیشتر فرار کردم به جلو. پریشان بودم؛ افسرده به معنای بالینی. باز هم کاستم از دوستی‌ها، از نشانه‌ها، اما تنها زمانی که فهمیدم شماره‌ای که دوستِ مددکارم داده در واقع تلفنِ یک مرکز تهیه‌ی غذاست و نه پزشکِ روانکاو، کاملاً از صرافتِ کمک از بیرون گرفتن افتادم؛ خندیدم. دو بار زنگ زدم و هر دو بار جواب یکی بود. «عزیزم، اشتباه ست، اینجا مرکز تهیه‌ی غذایِ فلان ئه». بار دوم عزیزم‌اش را هم نگفت. سوار اتوبوس بودم، کمی رنگ برگ‌ها را نگاه کردم، چند درخت آن طرف‌تر، باز هم آن طرف‌تر. ساختمان‌های رنگ و رورفته‌ی اطراف. حالا کوه‌های محو شده در دود و ابر...اشتباه می‌کردم. اسم‌اش زندگیه!

         

Sunday, September 21, 2014

«و از میانِ همه یِ خدایان خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد»

حالا بیایید و هی بنویسم: «آه! چشم‌های‌اش!»، «وای! چشم‌های‌اش!». از یاد رفته نمی‌خواهد/ نمی‌تواند ببیند.

Friday, September 19, 2014

ایمان بیاوریم به پایان فصل گرم


باید رخت‌های تابستانی را جمع‌و جور کنم کم‌کم. بعضی‌هاش چرک اند؛ بعضی هم چرک‌مرده. باید بشویم‌شان؛ چرک‌مرده‌ها را چند آب بیشتر. 

Monday, September 15, 2014

زومبا یا کجای این بادبادک‌ها ایستاده‌ام؟

بخش یکم- زومبا
زومبا اسم نوعی رقص آمریکای لاتین است که بیشتر تمرین‌های هوازی است تا رقص. تنها وجه تسمیه‌اش هم با این اسم جیغ‌هایی است با مضمون «زومبا هِی»، «زومبا ها» و «زومبا هو» که وسط رقص می‌کشند. آدم‌هایی که سراغ‌اش می‌آیند یا می‌خواهند هفت دلاری که دوست‌پسر سابق‌ و شوهر فعلی‌شان هم به ته جیب‌شان روا نداشته را فراموش کنند یا دنبالِ لیفت باسن، رفع افتادگی و شُلی، و کاهش سایز مؤثر و ماندگار و غیره هستند. البته یکی هم مثل این هم‌کار ما عاشق رقصیدن است، و البته به‌دنبال یکی دو نفر سیاهی لشکر برای رساندن کلاس به حد نصاب، زومبا هم که صدقه‌سر محل کار جان، مجانی. پس قرارمان این شد: دو روز در هفته؛ بعد از کار، زومبا هِی! زومبا هو!

بخش دوم- من در کجای این جهان ایستاده‌ام؟
این سؤال بخشی از یک فرآیند دیالکتیک در سنت چپِ قدیم است که در راستایِ انتقاد از دیگری و انتقاد از خود بود. اما این سؤال ممکن است روی چمن‌های بغل همت یکهو به سراغ‌تان بیاید حتی اگرنتوانید دن‌کیشوت خوبی هم باشید. ماتحت را بر چمن‌های خیس کنار اتوبان سنگین می‌نشاند. کجا بودم؟ زومبا. کجا می‌روم؟ بادبادک‌بازی با بچه‌ها. بادبادک‌های‌شان از آن سرِ اتوبان پیداست. الان؟ دوست دارم آن‌قدر بنشینم که رطوبت چمن‌ها یادم بیاورد که وقت رفتن است. بادبادک‌ها دیرشان نمی‌شود. باید کمی بنشینم.

بخش سوم- بادبادک‌بازی
 ذبیح می‌آید طرف‌ام؛ دوان دوان بادبادکی را می‌کشد؛ می‌گوید: «خانم اسم این‌جا چیه؟» می‌گویم: «پردیسان» می‌گوید: «باید به مرز خیلی نزدیک باشه، ها؟».
           

Thursday, September 11, 2014

کابوس‌های شبانه؛ پیاده‌روی

- باید جمع‌و جورش کنیم!
- بیا حرف بزنیم. امید داشته باش!
- امیدی در کار نیست. مرحله‌ی انحطاط را طی می‌کنیم. دیگر امیدی به خیابان نیست. باید جمع‌اش کنیم.
- خیابان ظهورش است؛ نشانه‌اش. باید نشانه‌ای در کار باشد.
- پیاده‌رو را نگاه کن؛ هیچ کس نیست جز من و تو و چهار نفر دیگر.
- بیا تا آخرش پیاده برویم؛ تا انتهای خیابان. 
 تاریک است همه جا. صدایی می‌آید فقط که زمزمه می‌کند:
 در اینجا چهار زندان است؛ به هر زندان مردی، زنی، دوستی، حسی در بند!
- اسم؟ شهرت؟ قصد از پیاده‌روی؟
- عبوری، رهگذر.
- آن روز؟ آن‌قدر پیاده‌گی؟ اخطار داده بودیم که آن خیابان...
- پیاده‌رو برای هر عابری است که از آن می‌گذرد؛ مثل دوست داشتن. نمی‌توانم انجام‌ش ندهم.
دست‌های‌اش برای لمس تن‌ام می‌آیند.


Wednesday, September 3, 2014

عزیمت

خواب دیدم از خانه‌اش می‌رود یک جای جدید. دنبال مستأجر می‌گشت؛ کسی که بیاید در خانه‌اش زندگی کند با وسایل کامل. باید به دوستان‌ام که در پیِ سرپناه بودند خبر می‌دادم.   

Monday, September 1, 2014

خانه

در خانه‌اش همیشه دو عود روشن است، در دو طرف مجسمه‌ی بودا. به سبک کولی‌های فرانسه گیتار می‌زند. موهای‌اش را از ته زده. لباس‌های گشاد و رنگ روشن می‌پوشد. می‌گوید با وجود سن کم‌ خیلی چیزها را در زندگی تجربه کرده. اما الان تنها چیزی که دنبال‌اش است آرامش است. روزی چند ساعت تمرین تمرکز می‌کند و بقیه‌ی ساعات‌اش را گیتار می‌زند. رو تلویزیون‌اش از این پارچه‌های قدیمی مادربزرگی است. هیچ صدای مزاحمی را اجازه نمی‌دهد وارد محدوده‌ی خانه‌اش شود. گوشت نمی‌خورد. زبان یاد می‌گیرد که کتاب بخواند. به زبان اصلی؛ سامسارا، کارما، و آهیمسا. بعد از چند جلسه می‌خواهم کمی به چالش‌اش بکشم مثلاً. از دنیای وحشی و دیوانه می‌گویم، می‌پرسم فایده‌ی آرامش فکری فردی در چنین جهانی چیست؟ می‌گوید من بازی خودم را می‌کنم به بازی دنیا کاری ندارم. برای دنیا کمکی از من برنمی‌آید اما اگر کسی این‌جا کمک بخواهد به کمک‌اش می‌شتابم. به بیرون از پنجره‌اش اشاره می‌کند. زمان‌اش امروز بود. به پنجره نگاه کرد. گفت باید بروم. پیرمردی وسط خیابان افتاده بود. درست روبه‌روی پنجره. تشنج داشت. کلید و موبایل‌اش را برداشت. دنبال‌اش رفتم. پیرمرد را کنار خیابان روی جدول گذاشتند. گفت: برای کار آمده، از یکی از روستاهای اصفهان. تشنج کرده و یک عده برده‌اندش تیمارستان. حالا فرار کرده. از قرص‌های‌اش می‌پرسیم. می‌گوید بدون نسخه نمی‌دهند و می‌خواهد برویم. یکی از سه مرد حاضر می‌خواهد پولی به او بدهد. قبول نمی‌کند. هم سن و سال پدرم باید باشد. می‌گوید اگر یک کار ساختمانی برای‌اش جور کنیم خیلی خوب می‌شود. دوست‌مان که می‌خواهد به اورژانس زنگ بزند تقریباً بلند می‌شود. می‌گوید پنج دقیقه‌ی دیگر حال‌اش خوب می‌شود. اسم علمی صرع را می‌گوید. اسم دواهای‌اش را می‌پرسیم. می‌گوید لازم نیست، بروید. اصرار می‌کند. می‌رویم. از پشت پنجره اتاق این‌بار زیر نظرش می‌گیریم. به تنها مددکاری که می‌شناسم زنگ می‌زنم. دارم ماوقع را برای‌اش شرح می‌دهم که می‌بینیم ده متر جلوتر باز هم کف خیابان دراز می‌کشد. آدم‌ها و ماشین‌هایی که از کنارش رد می‌شوند را نگاه می‌کنیم. بعد از این‌که چند نفر دورش جمع شدند شروع می‌کند به لرزیدن. همه را هم‌زمان برای دوست‌مددکارم می‌گویم. صدای‌ام کمی می‌لرزد. دوست یوگی‌مان هم دارد با تلفن حرف می‌زند. آرام است. جمعیت که دورش جمع می‌شوند و یکی می‌خواهد زنگ بزند جایی بلند می‌شود. نه پول می‌گیرد و نه کمکی قبول می‌کند. کار، گدایی می‌کند. آن‌هم به این شکل. دوست مددکارم هم از روزهای بد می‌گوید. تمام عمر و زندگی‌اش را گذاشته برای آدم‌ها و کودکان در معرض خطر. دختر خودش اما انگار از خطر در امان نمانده. دلِ غافل. می‌گوید فلانی برو. جایی که به خودت نتوانی کمک کنی دیگر جای ماندن نیست. خانه را فراموش نکن، اما برو.  

پی‌نوشت: پست دیروزی را برمی‌دارم. امروز که خواندم‌اش دیدم شبیه چس‌ناله‌نامه شده. همین‌جا وعده کرده‌بودم که چس‌ناله را بریزم دور. شاید دوباره گذاشتم‌اش، اما کامل و چس‌ناله ناطور.            

Wednesday, August 27, 2014

آنتی‌چس‌ناله: رسپی دلمه

دلمه پختم برای اولین بار. فلفل دلمه، گوجه، و کلم. آن‌قدر جو گرفتم که مهمان هم دعوت کردم. موقع‌اش همین حالا بود. خودم ارباب آشپزخانه‌ بودم. فلفل‌ها را با دقت انتخاب کردم؛ سبز، قرمز، و زرد. کلاهکی از سرشان درآوردم و توی هر کدام‌ را طوری خالی کرده‌ که نه بشکند و نه آن‌قدر کلفت باشد که دیر بپزد. البته این پیاز داغ داستان است، فلفل دلمه را نهایتاً بشود از دانه‌ها و جداره‌های سه‌تایی داخل‌ش خالی کرد. آن کار را در واقع با گوجه‌ها فرهنگی‌ها کردم. اما حساب کلم جدا بود. ته کلم را مخروطی درآوردم گذاشتم توی آبی که جوش آمده بود کمی نرم شود. همه را پر کردم از موادی که جدا پخته بودم؛ برنج، گوشت‌چرخ‌کرده، لپه و لوبیا. لوبیا را ولی بهتر بود حذف می‌کردم. شاید دفعه‌ی بعد، که از قبلش فکری هم برای سبزی مواد داخل‌ش کرده بودم. بعد هم سس داستان که با محتویات داخل گوجه‌ها، سرکه، و یک قاشق شکر قُل خورد و وظیفه‌ی آب‌پز کردن دلمه‌ها را بر عهده گرفت. در آخر هم که سالاد شیرازی و دوغ.

پی‌نوشت: عکسی‌ هم از دلمه‌جات جان‌ها برنداشتم بلکه کمی پز بدهم.   

Saturday, August 16, 2014

ریبرارِ ریبرار: اخراج- انتصاب همراه با عذرخواهی در کم‌تر از یک ساعت

آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده، پس نمی‌داند ما توی فارسی چی بهش می‌گیم! طرح درس ریخته برای زبان تخصصی برای بچه‌های راهنمایی و دبیرستان. که دَدی جان‌اش به اولیاء پز بدهد که ما تنها مدرسه‌ای هستیم که زبان تخصصی داریم برای بچه‌ها و بین سهام‌داران دیگر هم دماغ‌اش را بالا بگیرد که این‌همه کلاس از صدقه سر تخم و ترکه‌ی تازه-از- آمریکا- برگشته‌ی من نصیب شما خنگ‌ها شده است. طرح درس‌های شیمی و فیزیک و زیست‌شناسی را برای «مجریان» در اکتشافِ خارق العاده‌ی پدری‌اش «دراپ‌باکس» نوشته و هر از گاهی روی یکی روی یکی از ویدئوها کلیک می‌کند، «اجرا کردن»‌شان به‌نظرش از آب خوردن هم ساده تر است، فقط یادش نمی‌آید این آزمایش انبساط فلان گاز است یا انقباض‌اش. در بک‌گراند لحن‌اش سیمای ددی جان چون هاله‌ای از نور می‌درخشد. بعدش که قرار می‌شود «انتقاد هم» بکنیم، رگِ «آمریکایی»اش می‌زند بالا و سعی می‌کند کلمه‌ی «شانتاژ» را که در جواب نقدی مطرح کرده برای حضارِ زبان‌نفهم توضیح بدهد. البته نفرت را در کلامم نمی‌توانم و نمی‌خواهم بپوشانم. منظورم را خوب می‌گیرد: نمی‌خواهیم مثل تو سر کلاس ابله به‌نظر بیاییم. تهدید می‌کند که معنای برخورد مکانیکی را خواهد فهماند. امروز سعی کرد بفهماند. ای کاش تخم‌اش را داشتند. 

Saturday, August 9, 2014

اُبری یا این نیز بگذرد

می‌گویم عجله دارم، تا نیم ساعت دیگر باید سر کلاس باشم. می‌رود که صحبت کند. چهار نفر اند، یونیفرم‌شان یک مانتوی سفید کوتاه، شبیه به مانتوی پزشکان است. شلوارشان هم چسب، و مشکی. صندل‌ها هم ترکیبی از رنگ روپوش و شلوارها؛ کفه‌ی مشکی با رویه‌ی سفید. آن‌ها هم طبی اند. چهار نفری که در این اتاق اند همه اوستای سلمانی اند. ته سالن هم سه نفر در بک‌گراند مشکی، آن‌سویِ در شیشه‌ای پشت میزهایی نشسته‌اند که با نور چیزی شبیه چراغ مطالعه روشن شده ‌است. دو نفرشان، مشتری دارند. مانی کور پدی‌کور. نفر سوم کتابی جلوی‌اش باز است. فکر می‌کنم باید فیش‌ام را به او بدهم. سرش را بالا می‌گیرد و بساط‌اش را که می‌بینم، از پرسیدن سوال‌ام منصرف می‌شوم. به سالن برمی‌گردم. زنی که پای تخت شستشو نشسته می‌آید سمت‌ام. فیش را می‌گیرد؛  باید بین‌ چهار نفر یکی را انتخاب کنم. قبل‌ترها ژولیت گزینه‌ی اول بود. از همه معروف‌تر و شاید قشنگ‌تر. مشتری‌اش پیرزنی است از کالیفرنیا که امشب قرارِ مهمانی دارد. یکی دیگر هم قبلاً سلمانی شده دور برشان می‌چرخد و از نازِ شست ژولیت تعریف می‌کند و خوشگلیِ همراه کالیفرنیایی‌اش. الان اما آنی بیشتر طرفدار دارد. دقت‌اش بیشتر است و در گفتگوهای چهار نفره‌شان کمتر شرکت می‌کند. یا شرکت‌اش می‌دهند. و این یعنی او بهتر است. به یکی‌شان زل زده‌ام تا دستگیرم شود در مورد چه حرف می‌زنند؛ کنجکاوی‌ام را بی‌ادبی می‌داند، این را از نگاه‌اش می‌فهمم. در مورد اسرائیل و فلسطین چیزهایی می‌گویند. معلوم است از دست اسرائیل کفری است؛ آن که از همه تپل‌تر است. لپ‌های‌اش را چین می‌اندازد و چشم‌های‌اش را تنگ می‌کند. انگار دارد ویدئویی را که جایی دیده توصیف می‌کند، از حالت‌اش می‌فهمم که از بچه‌ای حرف می‌زند خیلی زود اما بحث می‌رود سمت رتبه‌ی بچه‌ی آشناشان که همه فکر می‌کرده‌اند شاهکار خواهد کرد ولی نه هزار شده (این را به فارسی می‌گوید)، و همه تأیید می‌کنند این رتبه در گروه ریاضی فیزیک افتضاح است. دست‌شان به‌کار قیچی زدن است و سرشان به گپ‌و گفت‌های هر از چند گاه. یک مادر و دو دخترش در صف متقاضیان آنی از من جلوتر اند. هر دو، موهای‌شان تا کمر است. مادر، اندازه‌ای که باید موهای هر کدام از دخترها کوتاه شود را به آنی نشان می‌دهد. چهار انگشت. تنها آمده‌ام. هشت انگشت دو دختر وقت زیادی از آنی نمی‌گیرد. مادر هم که «همان کلوشِ همیشگی». روی صندلی که می‌نشینم می‌گویم سبک‌شان کن آنی جان، کوتاهِ کوتاه‌.

بعدالتحریر: چس‌ناله، توو رودخونه. دلتنگی  هم. باز هم رونوشت به خانم وولف.          

Friday, August 8, 2014

چس‌ناله‌های عاشقانه (!)

ماندگار شدیم. همان پنجره‌ها و همان رادیاتور که باید زمستان به آن تکیه بدهم. می‌زنم به کوه و در و دشت. به آقای نویسنده که برای «کلید»ش دنبال قفل می‌گردد از دور سلامی می‌دهم. به خزعبلات ریاضی‌زده‌ی بیمارگونه‌ای‌ گوش می‌کنم که غم یک زن را فقط از شکست عشقی می‌داند و «اسیر» را نصیحت می‌کند به فرار از بند و قوی شدن و بعد پاره کردن کون دنیا. به مزه‌های آقای با مزه هم که حضورش را «چالش‌برانگیزوار» از گوشه و کنار اعلام می‌کند، لبخند می‌زنم و می‌خوانم:
«...  در سبو
جز به میزان سیرابی یک تن
آب نیست»
     

Monday, August 4, 2014

چس‌ناله‌های یومیه


اینترت را تمدید نکردم به امید جابه‌جایی. دیوانه‌خانه‌ای شده دنیا؛ مجازی و غیرمجازی. هنوز جابه‌جا نشده‌ایم. حس نوستالژی‌اش بالا می‌زند تا به موردی نزدیک می‌شویم. هنوز هیچ نشده دل‌اش برای «حوری‌کش‌خانه‌«،«قبرستان بی‌نور» «کاروان‌سرای تنگ و ترش» تنگ شده. فکر اجاره و آب و برق هم شرنگ‌های آنی غم و خشم شده در چشم پیرمرد. خشم‌گین‌ام. سفری در کار نیست؛ نه حجمی و نه در خط زمان. میخ شده‌‌ام به اکنون. هر از چندی تهدید می‌کند که برمی‌گردد به زادگاه. غم‌گین ام. هم‌راه نیست. قندولک می‌رود دانشگاه. دو روز است همه سقف را فراموش کرده‌اند. امیدوارم.       

Friday, July 25, 2014

خواب/ کودک

خواب دیدم نوزادی را شیر می‌دهم. مال من بود؛ یک دختر. آرام بود. آرام بودم. خواب بود. عذاب وجدان گرفتم بعد بیداری، کودکان خواب آرام ندارند این روزها. 

Saturday, July 19, 2014

اشک، موسیقی رهابخش

موسیقی رو سینک کردم همین‌طور کتره‌ای. پلی می‌کنم. با آملی شروع می‌شود و بعدش شاملو. خنده‌ام می‌گیرد. «هرگز از مردم نهراسیدم...» حس کودکی را دارم که چیزی را تازه کشف کرده باشد؛ گوش‌ام مدت‌هاست که این همه نوازش نشده. کلی نوای انتخابی دارم، بی وقفه است اما «دختران دشت، دختران انتظار...» زندگی تهی از امید را تمرین می‌کنم. نواها این روزها بدآهنگ‌اند یا دور، خیلی دور. «مرغ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است» نمی‌شود لامصب. حتی اشک‌های لعنتی هم به امیدی درمی‌آیند. «به‌خاطر یک لبخند». نه انگار واقعاً نمی‌شود لامصب. 

Saturday, July 12, 2014

هدیه

آمده‌اند در خانه. مبهوت‌ام. می‌گوید بگیر دیگر! سال‌های بعد تو یک‌جا، او یک جای دیگر! گوش می‌کنی، می‌خندی به چیزهای جدی الان. می‌گوید دل‌اش خواسته خوشحال‌ام کند، یک جور تشکر، این را خودش می‌گوید. می‌گوید برای رفع خستگیِ نمایش‌گاه است. دل‌ام شیشه‌ می‌شود؛ چشمان‌ام دریا. ای کاش در آغوش‌اش کشیده بودم، محکم، و آن‌قدر طولانی که آشوبِ دل‌ام آرام می‌گرفت!  

Friday, July 4, 2014

مقاومت بدنی

می‌گوید این روابط را برای چه نگه داشته اید؟
دست‌ام را می‌خواهد از جیب‌ام دربیاورد.
می‌گویم شاید برای این‌که فقط یک بار اتفاق می‌افتند.
دست‌ام را توی جیب‌ام فشار می‌دهم.

Monday, June 30, 2014

پارگی چرت نیم‌روزی

منگ‌ام. اولین بار است که در طی این دو سه هفته، بعد از ظهر خوابیده‌ام. عذاب وجدان دارم انگار. سرِ خودم نیستم. جهنم است آن بیرون. لَه لَه‌های این چند روزه. خریدار محترمی که تأسف می‌خورد: «پس خیلی از کارهاتان فروش نرفت». می‌خواهم دربیایم که نه این طور ها هم نیست، زبان‌ام قفل می‌شود. چهره‌ی مغموم یکی را مجسم می‌کنم که سعی می‌کند دروغ بگوید: «من این کار را می‌خرم، ولی نمی‌برم چون هر بار که نگاه‌اش کنم متأثر می‌شوم». بلد نیست دروغ بگوید. مثل من. دل‌ام به حال‌اش می‌سوزد. می‌خندم. یکی زیر گوشی به رفیق‌اش می‌گوید: «خودشان هم انگار همان جایی اند». رفیق‌اش کمی عصبانی است. فکر می‌کند این افتادن از «اون ور بوم» است با این همه بچه‌ی بیچاره‌ای که خودمان داریم. سعی می‌کند من نشنوم. می‌شنوم. دوست دارم برای یکی تعریف کنم. آمده کمک‌ام که دست تنها نباشم و احیاناً شب تنها برنگردم. برای‌اش می‌گویم. می‌خندیم. برای‌ام کوکوی سیب‌زمینی آورده. شاید باید کمی رسمی‌تر باشم. نمی‌توانم. آدم این جور جاها باید چه شکلی باید باشد؟ نمی‌دانم. انگار خودت را هم باید مثل کالایی عرضه کنی. پکیجی که مشتری‌ها بپسندند. به این قسمت‌های‌اش دیگر فکر نکرده بودم. به خیلی قسمت‌ها فکر نکرده بودم انگار. 

Monday, June 23, 2014

نمایش‌گاه

موسیقی تمام شده. باید چیزی انتخاب کنم که حالا حالاها تمام نشود. تمام دو هفته‌ی پیش را دویده‌ام، سگ دو! نمی‌شود زد بر طبل بی‌عاری که کون لق‌اش و کون لق‌ام. منگ‌ام. خواب‌ام گرفته انگار. تنهایی در جایی که ‌ خودت را برای تنهایی‌اش آماده نکرده باشی، حس رخوت‌ناک معذبی دارد. باید بیشتر قدم بزنم. بلکه خواب‌ام، منگی‌ام بپرد. رخوت که می‌رود مالیخولیا می‌آید. لبخندهای ماسیده و سر تکان دادن‌های متمادی، کسی لایکی اگر حواله کند، قیمت‌اش را طلب می‌کند. باید بیشتر قدم بزنم. موسیقی تمام شده، دوباره!






Sunday, May 25, 2014

رونوشت به ویرجینیا وولف

امروز کمی موهای‌ام را چیدم؛
ولی نه آن‌قدر که تابستان  امسال گیلاس ندهند.

Saturday, May 24, 2014

روزمره‌ی دوباره

یک کاکتوس کوچک خریدم، شبیه خورشید. باید روزها بگذارم‌ش توی حیاط آفتاب بخورد؛ هفته‌ای یک‌بار هم کمی آب. نقاشی‌های بچه‌ها هم گذاشتم گوشه‌ی اتاق. هر چه کردم نشد به کم‌تر از صد و بیست تا رضایت بدهم. گمانم باید نصف این تعداد را انتخاب کنم.  برای این کار هیچ عجله‌ای ندارم. کتاب جدید هم رسید: «شانس دوم»! 

Friday, May 23, 2014

رفاقتِ بنری- پلنگی

پیش‌پیش می‌کند نمی‌آید. می‌گوید این گربه نره است. تا غذا به‌اش تعارف نکنی برای‌ات تره هم خرد نمی‌کند. اگر ماده بود به نوازشی مهمان‌اش می‌کردی زود باهات دوست می‌شد.

پ.ن: قرص‌های آبی و سفید را لازم ندارم. 

بّنر به عمو جغدِ شاخ‌دارِ غمگین: بیا من رو بخور شاید حالت خوب بشه!

Thursday, May 22, 2014

صدای پخش باران بر توری پنجره‌ی اتاق، خر و پف‌های زیر و بم مادر از توی حال،  تسمه‌ای که معلوم نیست کشیدگی کدام بار هر از گاهی زوزه‌‌اش را درمی‌آورد؛ شب دوم است که این بغض لعنتی خواب را از چشم‌های‌ام گرفته. هر چیزی، مثل سقوط یک تکه سنگ در عمق یک چاه است؛ تالاپ! حتی نوشتن. رفیق‌ام اگر بود می‌گفت ترکیبات شیمیایی در مغزت دست‌خوش تحول شده؛ تعریف علمی‌اش باید این باشد: دپرسیون. به کوه زدن، رفتن و رفتن هم از هراس سقوط سنگ بعدی نمی‌کاهد. شاید زمان قرص‌های سفید و آبی فرا رسیده باشد. فکر کردن، نوشتن، عکس دیدن، فیسبوک، اسکایپ؛ سنگ‌های پیاپی دیگری در ته چاه. حس‌های‌ام مثل این بسته‌ی پستیِ برگشت‌خورده زیر تخت می‌مانند. گفتگو غیر ممکن است. محاکمه‌ای گویا در جریان است؛ محاکمه‌ی من. اشک‌ها از محکومیت نمی‌رهانندم اما باید کمی به خودم دلداری بدهم. باید کمی بخوابم.  باران قطع شده. حالا کلاغی می‌خواند.    

Tuesday, May 20, 2014

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

هوا ابری ست. نشسته‌ام توی کتاب‌خانه؛ هوا مثل همان موقع‌هاست که داشتم پایان‌نامه می‌نوشتم و چه بسا حس‌هام. 

Sunday, May 18, 2014

سه مرد

یک- می‌گوید چند ساعتی است که نخوابیده، عاشق‌ام شده و این را من هیچ‌گاه درک نخواهم کرد. می‌گوید عکس‌ام را بغل کرده، عاشق عکس‌ام شده و من توانایی درکِ این را ندارم که بغل کردن یک عکس یعنی چه! بغض‌ام گرفته، می‌خندم می‌گویم باید کمی بخوابد. می‌گوید مبتذل‌ام اما دوست‌ام دارد و من هیچ‌گاه قادر به درک این نخواهم بود. دیگر چیزی نمی‌گویم، من داخلِ این گفتگو نیستم؛ از اول هم قرار نبوده باشم. می‌گوید و می‌گوید. 

دو- می‌گوید دوست‌ام دارد، همیشه داشته. این را حتی نمی‌گوید. می‌گوید هیچ‌وقت جدی نگرفته‌ام‌اش. همیشه کَل‌کَل کرده‌ام در عوض، و گاهی هم دست‌اش انداخته‌ام. غمگین است. غمگین می‌شوم.

سه- همیشه باید حواس‌ام باشد به امید و خیال‌ام درباره‌ی او افسار بزنم، نباید دوست‌ام داشته باشد.  ‌

Sunday, April 27, 2014

کاشفان کنجکاو شوکران

 دست‌های‌اش یکهو بیرون آمد؛ گرد و کوچک. تا مستقر شد شروع کرد به دوَران. پارچه‌ی سبزی دور مچ‌اش بود برای دفع چشم بد لابد! دست‌اش را از مچ می‌چرخاند، انگار برقصد. همه چیز را می‌خواست لمس کند؛ کتاب، بند کیف، آستین و همه چیز را. آن یکی دست‌اش هم بیکار نبود، میله‌ی اتوبوس را سفت گرفته بود از آن طرف. یک آن وسوسه شدم دست‌اش را لمس کنم. اما دیدم از تماشا بیشتر لذت می‌برم. مادرش سرزنش‌کنان دست‌اش را پس می‌کشید، و لبخند من که مشکلی نیست هم افاقه نکرد. دست‌های‌اش بوی تازگی می‌داد. بویِ میل به کشف!  

Tuesday, April 15, 2014

چهارسالگی*

کار، انسان را از خستگی، روزمرگی و درماندگی می‌رهاند و به آن مبتلا می‌کند.



پی‌نوشت: (اول نوشته بودم سه‌سالگی که منظور سومین سال نوشتن در این‌جا بود. بعد دیدم به‌شیوه‌ی مادرم حساب کرده‌ام که همیشه یک سال از سن‌اش می‌کند) به‌شیوه‌ی پدرم بخواهم بگویم سه سال‌اش تمام شد می‌رود توی چهار سال.

Wednesday, April 9, 2014

صندلیِ تک‌نفره

عادت دارم قسمتی از کتابی را که می‌خوانم جایی بنویسم که بعدها اگر سری به نوشته‌ام زدم سعی کنم جزئیات بیشتری به یاد بیاورم و دلیل انتخاب آن قسمت خاص را با خودم مرور کنم؛ یک جور بازی حافظه و گذراندن وقت. امروز که سوار اتوبوس شدم یک صندلی تک نفره در قسمت مردان را برای نشستن انتخاب کردم. حالا ممکن است بگویید همه‌ی صندلی‌های اتوبوس این روزها در تهران تک‌نفره هستند؛ و من مجبورم توضیح بدهم که منظورم ردیف صندلی‌های تک‌نفره در هر قسمت است. یک طرف اتوبوس یک ردیف صندلیِ تک‌نفره داشت و طرف دیگر دو ردیف صندلیِ تک‌نفره، البته فقط در قسمت مردان. از بحث آزادیِ انتخاب در مورد صندلی مردانه یا زنانه و پرداختن پول برابر و احساس حماقت هنگام منتظر ماندن برای خالی شدن قسمت مردانه زمان پیاده شدن در انتهای مسیر که بگذریم، معمولاً از انتخاب صندلی خالی در قسمت مردانه ابایی ندارم، مخصوصاً اگر در قسمت زنانه صندلی خالی وجود نداشته باشد. امروز، روز خوبی به‌نظر می‌رسید. آفتاب بهاری هر از چند گاهی جایِ قطرات تُنکِ باران را می‌گرفتند و من به یک صندلی تک‌نفره کنار پنجره نیاز داشتم تا کتاب‌ام را تمام کنم و امشب قسمتی از آن را این‌جا برای‌تان بگذارم. هر جمله‌های را سبک و سنگین می‌کردم و به ابعاد فرامعنایی آن فکر می‌کردم طوری که بشود از کلِ متن جدای‌اش کرد. بیست سی صفحه بیشتر از آن باقی نمانده بود و من هنوز جمله‌ی مورد نظر را پیدا نکرده بودم. شاید تا این‌جا از سبک گفتن‌ام فهمیده باشید که کتابی که می‌خواندم از ریچارد براتیگان بود. هر چه باشد من معمولاً موضوعات را این‌گونه تعریف نمی‌کنم. اما نه، ممکن نیست! درست است که کمی جوگیرم اما نباید یک دانگ توهم هم به آن اضافه کنم. با این اوصاف اگر انتظار داشته باشم که حتی از مخیله‌تان هم گذشته باشد که کتابی که می‌خواندم «یک زن بدبخت» بود دیگر کَلک‌ام باید حسابی کنده باشد! یا اگر خواسته باشم با یک ترفندِ ادبی ادای او را در این کتاب درآورده باشم که از همه چیز می‌گوید الا از آن زنِ بدبخت، و از شما انتظار داشته باشم با این ترفند من حال کرده باشید و این نوشته را تا آخر بخوانید، ره به ترکستان برده‌ام.  پس برمی‌گردم به داستان خودم. روی صندلی تک‌نفره‌ام نشستم و حتی سعی کردم اصول درست نشستن روی صندلی را رعایت کنم. باسن‌ام را کاملاً به انتهای صندلی چسباندم، پنجره را تا نیمه باز کردم و شروع کردم به خواندن. کم‌کم داشتم به جمله‌ای نزدیک می‌شدم که قرار بود برای‌تان از آن بگویم که آن اتفاق افتاد. البته این جمله غیر از آن جمله‌ای بود که در آن براتیگان به شاگردش توصیه کرده بود و من در نظر داشتم برای یک دوستِ داستان نویس تعریف‌اش کنم. او به دخترک و یا شاید پسرک می‌گویدفقط درباره‌ی آن‌چه که می‌دانی بنویس چون حالا حالاها برای نوشتن راجع به آن‌چه که از آن چیزی نمی‌دانی وقت زیاد است.‌ اما آن اتفاق، سرش دقیقاً بغلِ پایِ من افتاد. مثل حرکت آهسته‌ی یک صحنه‌ی جنایی. اما این پایان داستان نبود. تمام بدن‌اش در یک حرکتِ همآهنگ شروع کرد به انقباض و باریکه‌ای کف سفید از قفل دندان‌ها راه گرفت. در این‌جا باید کمی از سبکِ روایتی که از ابتدا سعی می‌کنم ادای آن را دربیاورم فاصله بگیرم و خودم باشم. چون من موجود ترسویی هستم و نمی‌توانم ادای آدم‌های با حال و بی‌خیال را دربیاورم آن‌قدر که نمی‌توانستم کتاب را ببندم و باسن‌ام را از ته صندلی بکنم. البته شاید نباید این‌قدر به خودم سخت می‌گرفتم چون همه داشتند همین کار را می‌کردند. ماهیچه‌ها که کمی شل شدند و دست‌اش به سمت یکی از جیب‌های‌اش رفت، جنبشی باقی صندلی‌نشینان را در بر گرفت. فریاد زدم کسی کاری بکند. یکی دنبال آب رفت و دیگری قرص‌های‌اش را از جیب‌اش بیرون آورد. درباره‌ی بیماری صرع هیچ نمی‌دانستم جز چیزهای کلی! پس چرا دارم داستان‌اش را می‌گویم نمی‌دانم، طبق توصیه‌ی براتیکان نباید این کار می‌کردم! ای کاش دستِ‌کم از کمک‌های اولییه کمی سر رشته داشتم. باسن‌ام از ته صندلی کنده شده بود اما چه می‌توانستم بکنم. فکر کردم به دوست‌ام زنگ بزنم که خواهرش دو سال پیش توی اتوبوس افتاده بود، چند روز پیش هم تصادف کرده بود و الان در بیمارستان بود، اما این اتفاقات اخیر هیچ ربطی به صرع نداشتند، دست دوست‌پسرش را کشیده بود که از خیابان بگذرند که به تور یک راننده‌ی جوان مست خورده بودند. من هم که دیروز از عیادت‌اش می‌آمدم یک اتوبوس تند رو مردِ پیری را زیر گرفته بود. نمی‌دانم الان چرا دارم این‌ها را می‌گویم باید فکرم را روی این سری که کنار پای‌ام افتاده متمرکز کنم. یکی از مسافران که به سبک سریال‌های تلویزیونی آب روی‌اش می‌پاشد که به هوش بیاید کار را خراب می‌کند. عضلات‌اش دوباره منقبض می‌شود و دندان‌ها هم! و همان داستان جوی سفید کف! صدای‌ام خیلی بلند است نریز آقا! آب به‌اش نده! ممکنه خفه بشه! اما چه می‌توانستم از دوستم بپرسم؟ خواهرش فقط یک بار دچار این حمله شده بود! تازه او در صحنه هم حاضر نبوده. خودش انگشت‌اش را یک دور می‌چرخاند انگار یک چایِ شیرینِ خیالی را هم بزند کسی لیوان ندارد؟ هیچ کس؟ حتی راننده؟ عجب جهنمی! این داستان را چطور تمام کنم؟ اول‌اش برای‌ام سرگرم کننده بود ولی حالا عضلات منقبض و دندان‌های قفل‌شده روی دست‌ام مانده. می‌نشانندش قرصِ حل شده در استکانِ کوچک و جرم‌گرفته‌ای را جرعه جرعه پائین می‌دهد. می‌خواهد دوباره کف اتوبوس دراز بکشد. خیلی خسته به‌نظر می‌رسد. مردی که روی‌اش آب پاشید کمک‌اش می‌کند روی پله‌های اتوبوس بنشیند. سرش را به‌کنار تکیه می‌دهد، سرش درد می‌کند! به مقصد رسیده‌ایم کتاب‌ام افتاده روی نشیمن‌گاهِ صندلی تک‌نفره! بسته! جمله هم گم‌شده.

Saturday, April 5, 2014

خودارضایی


گربه را ببین وقتی می‌ماند «چرا این؟» و «چرا آن نه؟» نمی‌کند، شروع می‌کند به تمیز کردن خودش، زخم‌های‌اش را می‌لیسد. 

Wednesday, April 2, 2014

تنهایی

هر کسی باید صلیب‌اش را به‌تنهایی به دوش بکشد و زخم‌های‌اش را در تنهایی لیس بزند. 

کابوس‌ها

پرده اول
نمای اول- پا به ماه‌ام. شکم‌ام به‌اندازه‌ی یک توپ بسکتبالِ پرباد شده. وقتی راه می‌روم انگار از اتاق کنترل دارم خودم و شکم‌ام را مانیتور می‌کنم. تصویر هم شبیه تصاویر دوربین‌های مدار بسته‌ی فروشگاه‌های زنجیره‌ای است.
نمای دوم- فارغ شده‌ام. نوزادم حشره‌ای است که باید حواس‌ام باشد با حشره‌ی دیگری که در اتاق است اشتباه گرفته نشود. مادرم می‌گوید همه‌ی نوزادها هنگام تولد این قیافه را دارند. باید مواظب باشی با حشره‌های واقعی قاطی نشوند. بعداً کم‌کم انسان می‌شود.
نمای سوم- از این‌که این همه مدت توپ بسکتبالی را حمل می‌کردم و حالا باید مراقب حشره‌ای باشم عصبانی‌ام. نوزادم روی دیوار کنار لانه‌ی پشه‌ای پیله بسته. یک آن نمی‌دانم کدام‌شان بچه‌ی من است و کدام حشره.
پرده‌ی دوم
نمای اول- خواهرم مطلبی در وبلاگ‌اش منتشر کرده راجع به این‌که در فلان مسجد کفش‌های مرا دزدیده‌اند. به شونصد نفر هم برچسب زده و نمی‌داند چطور برچسب‌ها را بردارد. از من کمک می‌خواهد.
نمای دوم- در نزدیک‌ترین پلاستیک فروشی به مسجد دنبال کفش می‌گردیم. فروشنده خیلی سعی دارد از بین چند جفت کفشی که دارد یکی را به ما غالب کند. یک جفت دم‌پایی انتخاب می‌کنم.
پرده‌ی سوم
نمای اول- بازار بزرگی است. پدرم بین مرغ سوخاری پنج تکه و شش تکه مردد است. پنج تکه را انتخاب می‌کند. صاحب مغازه چیزی شبیه به یک بچه آهوی کوچک را بسته‌بندی می‌کند، تقریباً خام است. به پدرم می‌گویم. اعتراض می‌کنم. مردی که بسته‌بندی کرده یک لقمه بزرگ برای‌ام می‌پیچد که ببینم این‌طوری خیلی بهتر است. پدرم تصدیق می‌کند. حالا کیکی هم روی میز است. قرار است تولد پدرم را جشن بگیریم.
نمای دوم- در راه لقمه را می‌جوم که حس می‌کنم یک تکه از دندان‌ام جدا شده. لقمه را درمی‌آورم که نصفه دندان راجدا کنم که می‌بینم پلنگ بغل دست‌ام است. می‌دانم دندان در خواب نشانه‌ی خوبی نیست، می‌خواهم از خواب برخیزم، نمی‌توانم. موبایل‌ام زنگ می‌زند. خودش است پلنگ.    

Sunday, March 30, 2014

رؤیا-خواب

رؤیا
من او را به خواب دیدم و به هم بخشیدیم،
نه خطا را که در عشق خطایی نیست.
بلکه مطلقِ پندارهایمان را
که سیر زندگی بهر ما اینگونه بود
چون زمان دلدادگی‌ام ساده بود.
در جامۀ سبز و خاکستری، تنها همین،
و گفتارش آرام و صادق بود
لیک چه شوری که در آغاز به خود بگویم:
من او را به خواب دیدم، او مرا به خواب ندید.

بعدالتحریر: این شعر از پل ورلن است با ترجمه‌ی محمدرضا پارسایار. دوستی امروز می‌خواند عکس‌اش را برداشتم که این‌جا بگذارم‌. بعد از خط پنجم این عبارات داخل پرانتز آمده بود: «من این سلیقه را نزد زنان هماره دوست دارم». ترجیح دادم شعر را بدون عبارت داخل پرانتز بیاورم. من هم زمانی خوابی دیده بودم. امروز باز هم رؤیای دیدم ولی این بار در بیداری. باران می‌بارید. زیر ناودان کافه روبه‌رو سیگار می‌کشید.
   

Saturday, March 29, 2014

عزیمت

می‌خواهد برود. می‌گوید حاضر نیست تن‌اش را واگذار کند؛ این آخرین داریی‌اش را. قرص‌های سفید و آبی باعث شده به این نتیجه برسد. تن‌اش را نمی‌خواهد تسلیم کند. ولی باز هم امتحان‌شان کرده بود. یک هفته. حال‌اش را خوب کرده بودند؛ آن‌قدر که دیگر نه نوشته بود و نه سخن گفته بود، فقط لبخند زده بود. لبخند را نمی‌خواست؛ تنها داریی‌اش همین تنِ پر از تناقض‌اش بود. می‌خواست برود با تنِ پر از تناقض‌اش.  

Tuesday, March 25, 2014

یول‌روی

در خیابان‌ها یول می‌رفتم. تهران شهر کوچکی باید شده باشد. هر آن ممکن است آشنایی ببینی. آشنایی که ممکن است بخواهد ته‌و تویِ زندگی‌ات را در چند قدم دربیاورد؛ معنایِ یول رفتن را که برای‌اش توضیح بدهی باید به تأیید همراه‌اش هم برساند؛ همراهی که فقط کلمه‌ی یورتمه به گوش‌اش خورده! و هاهاها! معذرت خواهی، مسیر من از آن‌طرفِ دیگر است! ئه! مگر یول رفتن، راه رفتنِ بدونِ هدف و زمان نبود؟ بدون هدف چرا ولی نه همه جا!  کمی باید دچار حسِ ترحم شده باشد! طفلکی تنها! با همان نگاه دستِ همراه‌اش را می‌گیرد و از خیابان رد می‌شود. نفس راحتی می‌کشم. گل‌های بنفشه را به‌دقت نگاه می‌کنم ریزترین‌شان را می‌چینم. پسرکی از رمانتیک بودن می‌گوید و این‌که رمانتیک‌ها را دوست دارد. بدون این‌که نگاه‌اش کنم می‌گویم چیدن گل اتفاقاً کارِ خیلی خشنی است! بدون توجه به جواب من می‌گوید خودش هم همینطوری است، می‌پرسم: «چطوری؟ خشن؟» نگاه‌اش می‌کنم، خنده رویِ لب‌های‌اش می‌ماسد. چند دقیقه‌ای است که دارم گل‌های جلوتر را به‌دقت بررسی می‌کنم. »نکن دختر جان، گل‌ها را نکن!» مردِ پیری است، نگاه‌ام نمی‌کند. توضیح می‌دهم: «همه را نمی‌کنم! آن‌هایی که پژمرده‌تراند را انتخاب می‌کنم. این‌ها رو برای کار خاصیِ می‌خوام...» نگاه‌ام نمی‌کند. «تازه این بدبختا را زیر این درختای غول فشم کاشتن، آفتاب به‌شون نمی‌رسه» حالا عملاً دارد طرف دیگری را نگاه می‌کند. مردی سعی می‌کند به فاصله‌ی هیچ سانتی‌متری بیاید و متلک رکیکی می‌گوید. خودم را عقب می‌کشم. عصبانی نمی‌شوم. او هم لابد دارد یول می‌رود، حالا گیرم کمی هدف‌مند!

بعدالتحریر: عکس‌ها هم دو سر یک تابلوی تبلیغی- فلسفی است وحاصل همین یول رفتن‌ها و البته کاملاً تزیینی!    



Friday, March 21, 2014

پیامک داده: چوب دست­‌ات در جاساز نبود! عیدت مبارک!
چوب دست‌ام در روزهای برفی و یخ‌زده کمک کفش‌­های لغزان‌ام بود.
پی­‌ام داده: فقط نباید مانعِ رخداد شد!
بهار شده و من نگران روزهای سرد ام.
من پنلوپه نیستم. 

Monday, February 24, 2014

لطفاً!

لامپ‌های رابطه سوخته‌اند، کسی مرا به الکتریکی‌ها معرفی نکند... لطفاً!

Monday, February 17, 2014

زخم خشم

خشم سراسر وجودم را در بر گرفته؛ خشمی بی ­مهار و تعلیق ­ناپذیر! به همه جا و همه کس می‌­پاشد. بهار در راه است و من بیشتر از همیشه می‌­خواهم تنها باشم. 

Monday, February 3, 2014

خدایا ما را بفریز اما نفروزِن!

امشب بعد از سالها دوباره دست به دعا شدم که خدایا تا می‌توانی برف ببار! نه اینکه مدرسه رفتن در این سرمای جانگوز آنقدرها مافوق تصور باشد؛ نه! دیگر تاب بحث کردن و چسنالههایی با این مضمون را ندارم: «تیچر! تو رو خدا Frozen ببینیم!» تاب هیجانهای چشمهایشان را بعد از اینکه پرنسس X پیشنهاد ازدواج پرنس Y را بعد از یک دور رقص میپذیرد را ندارم، آخرین بار که سعی کردم چیزی در حد «مری و مکس» را جایگزین سلایق هالیوویشان کنم کامنتهایی زیادی مبنی بر خستهکننده بودن فیلم و لجدرآر  و چندشآور بودن شخصیتها دریافت کردم. خدایا! ببار!

Friday, January 31, 2014

زندگی

حتی جایی و نایی  برای گله و شکایت نیست، تنها امید این است که بالاخره تمام می‌شود.

Friday, January 24, 2014

Monday, January 13, 2014

داروخانه شلوغ است. یک بخاری ترموستات‌دار هم که پیدا نیست چطور از سقف آویزان است هر چند وقت یک­بارمثل اژدهایی آتشین گرما می­فرستد پائین. این­کار را از طریق کارتونی می­کند که اریب کانالی ساخته و گرما را جای روبه­رو می­فرستد پائین. یک بوخوردان هم به‌اندازه‌ی ماکت یک کشتی بخار، بخار می­فرستد در هوا. کلافه­ام، مردی که چند نوبت بعد از ما در مطب بود هم نسخه­اش را می­گیرد و مثل همان­جا توی مطب به‌ام زل می‌زند. مردی چهل پنجاه ساله که سفیدی ته موهای­اش به سیاه پر کلاغی باقی آن پنالتی می­زند. سگ­ام و کلافه. نیم ساعت است که منتظرم دارو تأیید شود از بیمه. دم به­دقیقه زنگ می­زند که چه شد؟ منتظر است در مطب آمپول­ها را برسانم. سرما خورده و بیم دارد جراحی­اش خراب شود. به دکتر می­گوید ترشح­اش زرد رنگ شده، دکتر سراغ علائم دیگر را می­گیرد، هیچ نمی­یابد. می­گوید آمپول می­خواهد. داروها زیادند، دو نسخه لازم است. تا نوبت­مان شود می­زنم بیرون نمی­توانم نفس بکشم. به در روبه­روی مطب خیره می­شوم، گلوی­ام می­سوزد. می­گوید تو برو داروخانه، من این­جا منتظر آمپول­ها می­مانم. چهل­و پنج دقیقه گذشته، زنگ می­زند. آمپول­ها چه شد؟ قیمت داروها از سقف مجاز بیشتر شده؛ داروهای اعصاب. بیمه باید تأیید کند تا بدهند. ارتباط قطع است. یک ساعت گذشته، از گرمایِ اژدها و نفس آدم­ها به گوشه­ای پناه آورده­ام. باید بروم آن طرف­تر، یکی می­خواهد خودش را بِکشد با وزنه. دارد زنگ می­زند، اگر جواب بدهم ممکن است کلاه­مان برود تویِ هم. بازهم زنگ می­زند، می­گوید بگو جراحی کرده و منتظر آمپول است. تأیید بیمه نمی­خواهد هر چندتا دادند بیار. قرص­های اعصاب را می­گوید. می­گوید ده تا می­دهیم، نسخه را هم برمی­دارد. الان دیگر یک ساعت­و نیم شده. عصبانیت در کلام­ام پیدا است. می­گویم اگر این را همان موقع می­گفتند... می­گوید ما وظیفه داریم دارو را کامل بدهیم. تکلیف پنجاه تای باقی­مانده را می­پرسم. می­گوید نسخه­ی جدید. آمپول­ها را می­رسانم. ده­تا قرص اعصاب باقی­مانده را نگاه می­کند، پس روکش آبی­اش کو؟ اصلاً نمی­خورم! کبدم را خراب می­کند.