سوار آژانسام؛
مرور میکنم. در طول نمایش دستاش روی پای اش بود. چرا این صحنه را مرور کنم؟
دختری دستاش را روی پای مادرش گذاشته، آنهم در میان این همه اتفاق جورواجور این
چند روزه! میگوید بیمار است، و یک بیمار، قبل از هر چیز یک بیمار است. انگار کودکی
شدهام که بغضی مدام راه نفسام را میبندد... دختری دستاش را روی زانوی مادرش
گذاشته و آرام آرام نوازشاش میکند... از عکسهای خوشحال بیزارم، در طول، پیش و
پس از نمایش در تمام عکسها لبخند زدهام. از خودم بیزارم. این اشکهای احمق، باید راهی باشد که سیل نشوند؛ آنهم اینجا! راننده از توی آیینه نگاهام میکند. دوست دارم
این اتوبان هیچ وقت تمام نشود، میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
No comments:
Post a Comment