Sunday, September 22, 2013

می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم

سوار آژانس­ام؛ مرور می­کنم. در طول نمایش دست­اش روی پای ­اش بود. چرا این صحنه­ را مرور کنم؟ دختری دست­اش را روی پای مادرش گذاشته، آن­هم در میان این همه اتفاق جورواجور این چند روزه! می­گوید بیمار است، و یک بیمار، قبل از هر چیز یک بیمار است. انگار کودکی شده­ام که بغضی مدام راه نفس­ام را می­بندد... دختری دست­اش را روی زانوی مادرش گذاشته و آرام آرام نوازش­اش می­کند... از عکس­های خوش­حال بیزارم، در طول، پیش و پس از نمایش در تمام عکس­ها لبخند زده­ام.  از خودم بیزارم. این اشک­های احمق، باید راهی باشد که سیل نشوند؛ آن­هم این­جا! راننده از توی آیینه نگاه­ام می­کند. دوست دارم این اتوبان هیچ وقت تمام نشود، می­خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم. 

No comments:

Post a Comment