منگام. از آن وقتهایی
که نمیفهمم دارم زندگی میکنم یا خواب میبینم. راهرفتن در جنگل ابر و جیغ کشیدن
در دریا هم از منگیام کم نمیکند. میخوابم. خیلی میخوابم. قهوهی دوبل اسپرسو و
چائی دارچین هم از میلام برای خواب کم نمیکند. ترجمه میکنم «ریاضتهای عارفانه
و مجاهدتهای سالکانه». نزدیک شدن ضرب الاجلها هم از منگی و خواب نجاتام نمیدهند.
خودم را دلداری میدهم دپرسیونِ فصلی؛ پارسال هم همین موقع بود که حوصلهی تولد
فلانی را نداشتم. آهنگ همه چیز آنقدر کند شده که گویی اتفاقات مثل یک فیلم
سینمایی از پیش چشمانام میگذرد. من هم یکی از شخصیتها. داستانهای ممکن را یکی یکی بررسی میکنم...
No comments:
Post a Comment