Wednesday, October 2, 2013

منگ­‌ام. از آن وقت­‌هایی که نمی‌­فهمم دارم زندگی می‌­کنم یا خواب می‌­بینم. راه­‌رفتن در جنگل ابر و جیغ کشیدن در دریا هم از منگی­‌ام کم نمی‌­کند. می‌­خوابم. خیلی می­‌خوابم. قهوه‌­ی دوبل اسپرسو و چائی دارچین هم از میل­‌ام برای خواب کم نمی‌­کند. ترجمه می­‌کنم «ریاضت‌های عارفانه و مجاهدت‌های سالکانه». نزدیک شدن ضرب الاجل­‌ها هم از منگی و خواب­ نجات‌­ام نمی­دهند. خودم را دل­داری می­دهم دپرسیونِ فصلی؛ پارسال هم همین موقع بود که حوصله‌­ی تولد فلانی را نداشتم. آهنگ همه چیز آن­قدر کند شده که گویی اتفاقات مثل یک فیلم سینمایی از پیش چشمان‌­ام می­‌گذرد. من هم یکی از شخصیت‌­ها. داستان­‌های ممکن را یکی یکی بررسی می­‌کنم...     

No comments:

Post a Comment