Tuesday, March 26, 2013

یک صبح بهاری به همان دل‌انگیزی که مجری‌های تلویزیون می‌گویند


پنجره را باز گذاشتم و نرم نرم چایی می­خورم با خرما. اقاقیای حیاطِ دوتا خانه آن طرف تر حسِ بهارهای کودکی با عدسی دایی­جان و بحث­های سیاسی سرِصبح را برای­ام دارد. جای گزیدگیِ پشه­ی دیشبی را می­خارانم. بی همه چیز قشنگ رگ را نشانه رفته. خودم را در شیشه­ی پنجره­ی باز می­بینم؛ پوست­ام از شب نخوابی­هایِ این چند وقته سرِ حال نیست اما با سرمای ملایمی که زیر پوستم نشسته حسِ تازگی دارم. عدل یک دیشب را که فارغ از کارِ این فیلم­های یک قران دوشاهی صدا و سیما آمدم سرِشب بخوابم این پشه­ی لعنتی دهن­ام را سرویس کرد. بعد از آن­هم که آلرژی مهمانِِ خواهر جان عود کرد و دربه­در دنبال مسکنی روانه شدیم که مادر جان یحتمل همه را بار زده با خودش برده سفر. تا صبح داستان خواندم با نور موبایل. پیامی را می­خوانم که گفته نتایج فلان بورس اعلام شده. باید نیمروی کم نمک درست کنم  با پنیر بخورم، این‌طوری حال­اش بیشتر است. بعدش هم باید 36 تا سربیندازم برای دستکشِ زمستان بعدی؛ چهارتا زیر دوتا رو!


No comments:

Post a Comment