پنجره را باز گذاشتم و نرم نرم چایی میخورم با
خرما. اقاقیای حیاطِ دوتا خانه آن طرف تر حسِ بهارهای کودکی با عدسی داییجان و
بحثهای سیاسی سرِصبح را برایام دارد. جای گزیدگیِ پشهی دیشبی را میخارانم. بی
همه چیز قشنگ رگ را نشانه رفته. خودم را در شیشهی پنجرهی باز میبینم؛ پوستام
از شب نخوابیهایِ این چند وقته سرِ حال نیست اما با سرمای ملایمی که زیر پوستم
نشسته حسِ تازگی دارم. عدل یک دیشب را که فارغ از کارِ این فیلمهای یک قران
دوشاهی صدا و سیما آمدم سرِشب بخوابم این پشهی لعنتی دهنام را سرویس کرد. بعد از
آنهم که آلرژی مهمانِِ خواهر جان عود کرد و دربهدر دنبال مسکنی روانه شدیم که
مادر جان یحتمل همه را بار زده با خودش برده سفر. تا صبح داستان خواندم با نور
موبایل. پیامی را میخوانم که گفته نتایج فلان بورس اعلام شده. باید نیمروی کم نمک
درست کنم با پنیر بخورم، اینطوری
حالاش بیشتر است. بعدش هم باید 36 تا سربیندازم برای دستکشِ زمستان بعدی؛
چهارتا زیر دوتا رو!
No comments:
Post a Comment