Monday, December 26, 2011

هرگز کسی اینگونه به کشتن خویش برنخاست که من به زندگی نشسته ام

هنوز کمی منگم، طعم تلخ آنتی بیوتیک را در هر دم و بازدم مزمزه می کنم. بوی مریضی می دهم. تب، انگشتانم را بر روی کیبرد پیش می برد؛ هذیان­ های تایپی ­ام گاه چند جمله­ ی ناپیوسته می شود در روش شناسی و گاه چند کلمه­ ی نامفهوم بر یک نیو پیج وردی، که بلافاصله بدون سیو حذف­شان می کنم. به موبایل ­ام با تردید می نگرم. نمی دانم این حس خفقان از عادت زنانه­ ای است که باید می آمد و نیامد یا از همان لایه­ هایی که بالا آمدن­شان زیاد ربطی به بالا و پائین شدن چند هورمون ندارد. تردید دارم، تردید دارم به هر چه غیر از  نوشتن.

Sunday, December 18, 2011

سینه را گفتی شعله ی آتشکده ی فارس بکش

جنگی آغازیده ام با خویشتنِ خویش، با شعله­ ی آتشکده­ ی فارس، با هر چه شعله و با هر چه خویش. افسارم کنید خلایق به عقلانیت، سیاست، اخلاق، و مصلحت. من اینک غلام حلقه به گوش شما...

Tuesday, December 13, 2011

خیابان شانزدهم


 آن سو
ترافیک نفس خیابان را بند آورده.
این سو
ساعتی است
که خیابان
بی ردی از یک اتوبوس نفس می کشد.
پیاده روی تنگ را
 برای عبور عشاق خوابگاهی
خالی 
می کنم
و
غذایِ ظهر مانده را
از پای دندان عقلم 
خلال.

Saturday, November 19, 2011

هق هقِ کودکانه

حسم، حسِ کودکی بود که تا از خواب پا می شود، می زند زیر گریه، بی درنگ و از ته دل. گریه­ ای که پیدا نیست از غیبت مادر است  یا از کابوسی که در آن مادرش، نقش جادوگرِ بچه دزد را داشته... هق هق­ ای بی درنگ و از ته دل، هق هق ای از سر ِ بیداری. 

Tuesday, November 8, 2011

برف می بارد

                             برف می بارد
                           بر خیال خاک گرفته ی من
                          تا کلاغ ها مترسک خانه ام نپندارند
                         شانه می تکانم
                         از برف
                         از خاک
                         از خیال
   

Wednesday, November 2, 2011

بیست و هشت

بیست و هشت سالگی در کتابخانه ی دانشگاه، در هوایی تگرگی و پر از بوی کاج های خیس تحویل می شود. سلام سی سالگی!

Thursday, October 20, 2011

فرق

"همیشه خوبی، اما امروز یه جور خاصی زیبا شدی" این را تو نمی گویی پسرک توی کتاب خانه می گوید، برای جی آر ای می خواند، حتی او هم نمی گوید، می نویسد، وقتی کاغذ را دستم می دهد می گوید فکر کرده باید این را بگوید و لبخند می زند. واقعاً فرق کرده ام؟ فقط موهایم را بالا زدم و رنگ رژم فرق کرده. فرق کردم؟ تو که نمی بینی، فرق امروز با دیروز، هفته به هفته، برای دیدار بهانه ای لازم است، بهانه های منطقی... ولی من فرق می کنم بدون هیچ منطقی، امروز با دیروز، این هفته تا آن هفته، این ماه تا آن ماه. خودم می گویم، خودم می شنوم، منطق خودم ام. همیشه در حال مکالمه ام، اگر هم کسی نباشد با خودم. توجیه می کنم، می خندم، می جنگم، "خود مرد هنرمندم". ترمز می کنم. نهیب می خورم. انرژی تمام نهیب ها در گوشم پتانسیل شده. می مانم، تلنگر هشیاری. رو برمی گردانم. منشاء نهیب را گم کرده ام. مدت هاست که از لبه ی پرتگاه گذشته ام. چندین قدم ناقابل در هوا. لحظه ی هشیاری. سقوط حتمی است. فارغ می شوم. سقوطی دل انگیز. سبک. سریع. "همیشه خوبی"، "ولی امروز ،" "زیبایی خاص"، این ها را تو نمی گویی. پسرکِ جی آر ای خوان کتاب خانه گوید. من فرق می کنم. غمگین می شوم.


Tuesday, October 18, 2011

از شادی و غم

دوستی می گفت شادی به قوت احساس ناکامی یا تلخی نمی تواند محرکی برای نوشتن باشد، یا حداقل برای ما نمی تواند باشد، راست می گفت. وقتی که چاره­ ای  نمی ماند یا فکر می کنیم که چاره ای نمانده می نویسیم، یعنی من می نویسم و خیلی­های دیگر. شادی­ ها نحیف تر و بعضاً بی دوام تر از آن اند که بر میل ننوشتن چیره شوند، یا حداقل مال من از این دست است. نوشتن به مثابه­ ی رهایی.

پ.ن. چند بار چنان احساس شادی کردم که چیزی نمانده بود این عکس را عکس پروفایلم کنم، اما امروز می گذارمش که دیگر آن حس­ ها، شاد نیستند.   

Sunday, October 16, 2011

بمبباران یا موشکباران

 هر دو علامت خطر بودند و مرگ؛ اولی با آژیر قرمز و با اعلام این که "این علامت وضعیت قرمز یا هشدار است" شروع می شد و با آژیر سفید که "اعلام پایان وضعیت قرمز" بود تمام می شد، برق­ها را باید همه خاموش می کردیم که مبادا هواپیماها بیابندمان و در دل دعا می کردیم که این بار هدف ما نباشیم و سعی می کردیم به این موضوع فکر نکنیم که اگر هدف ما نباشیم پس باید همسایه یا دیگری باشد، فقط می خواستیم ما نباشیم. دومی هیچ علامتی نداشت، نه آژیری، نه شلیک ضدهوایی، و نه هیچ چیز دیگر. موشک­ها می آمدند و کاری­شان نمی شد کرد... تنها چیزی که از آن دوران یادم است برق زندگی در چشمان کسانی بود که در تاریکی پناه گرفته بودند حسی که مرگ دربرابرش کاملاً ضعیف و غریبه بود. مرگ با هیچ استدلال و منطقی نباید می آمد و در عوضش زندگی... اگر موشکباران را ندیده اید یا از یاد برده اید، یا بعضی وقتا از سر بیکاری  به مرگ فکر می کنید (فقط آن­هایی که از سر بیکاری به مرگ فکر می کنند، باقی را کار ندارم!) "زمستان 66" را ببینید؛ تئاتر شهر، سالن چهارسو. تا آخر مهر هم فکر کنم روی صحنه باشه.