Sunday, October 20, 2013

نگاه که به تهی میل می‌کند

چشمان‌اش را امروز هم در پس نگاه­‌های مرد موتور سوار از میان کلاه کاسکت دیگری دیدم. یک آن گفتم نکند خودش است. امکان‌­اش دور از عقل بود. یعنی ممکن است برای انتقام برگشته باشد؟ اما این خیابان تا آن خیابان امروز تا پریروز. چیزی که یک آن به شک­‌ام افزود نگاه­‌های خالی موتور سوار پریروزی بود. اول­‌اش شک داشتم دنبال من راه افتاده باشد قدم­‌های­‌ام را کند کردم، سرعت­‌اش را کم کرد کم­‌کم کاملاً متوقف شد. عقب را نگاه می­‌کرد اما در چشمان­‌اش چیزی نبود: هیچ! بند کیف­‌ام را کج کردم، بعدش به محتویات­‌اش فکر کردم. کاش این کار را نمی‌­کردم. اگر لازم بود حاضر بودم کیف را دودستی تقدیم­‌اش کنم اگر از این نگاه‌­ها معذورم می­کرد. تا می‌­توانستم سرعت‌­ام را کم کردم هر گام نصف گام قبلی، او را حد خودم گرفته بودم قرار نبود هیچ‌­گاه به او برسم. همان آن­جا ایستاده بود با همان نگاهِ غیر خواهش­گر. زل زده بود؛ گویی اصلاً چیزی نمی‌­خواست جز این­که مرا تا آستانه‌­ی آشوب ببرد؛ تا حد بی­نهایت آن. شک کردم که اصلاً برای کیف آمده باشد. چیزی از جیب بغلِ کت‌­اش درآورد، دقیقاً ندیدم چه بود، بعدها فکر کردم شاید دشنه‌­ای بود یا چیزی شبیه آن. اگر پایان داستان با حضور و توقف پلیسی موتور سوار کمی جلوتر از موتور سوار مذکور آن­قدر هندی نمی‌­شد شاید نگاه‌­های موتور سوار امروزی و موتور سوارهای روزهای بعد کمی دست از سرم برمی­‌داشتند.      

No comments:

Post a Comment