چشماناش را امروز
هم در پس نگاههای مرد موتور سوار از میان کلاه کاسکت دیگری دیدم. یک آن گفتم نکند
خودش است. امکاناش دور از عقل بود. یعنی ممکن است برای انتقام برگشته باشد؟ اما
این خیابان تا آن خیابان امروز تا پریروز. چیزی که یک آن به شکام افزود نگاههای
خالی موتور سوار پریروزی بود. اولاش شک داشتم دنبال من راه افتاده باشد قدمهایام
را کند کردم، سرعتاش را کم کرد کمکم کاملاً متوقف شد. عقب را نگاه میکرد اما در
چشماناش چیزی نبود: هیچ! بند کیفام را کج کردم، بعدش به محتویاتاش فکر کردم.
کاش این کار را نمیکردم. اگر لازم بود حاضر بودم کیف را دودستی تقدیماش کنم اگر
از این نگاهها معذورم میکرد. تا میتوانستم سرعتام را کم کردم هر گام نصف گام
قبلی، او را حد خودم گرفته بودم قرار نبود هیچگاه به او برسم. همان آنجا ایستاده
بود با همان نگاهِ غیر خواهشگر. زل زده بود؛ گویی اصلاً چیزی نمیخواست جز اینکه
مرا تا آستانهی آشوب ببرد؛ تا حد بینهایت آن. شک کردم که اصلاً برای کیف آمده
باشد. چیزی از جیب بغلِ کتاش درآورد، دقیقاً ندیدم چه بود، بعدها فکر کردم شاید
دشنهای بود یا چیزی شبیه آن. اگر پایان داستان با حضور و توقف پلیسی موتور سوار
کمی جلوتر از موتور سوار مذکور آنقدر هندی نمیشد شاید نگاههای موتور سوار
امروزی و موتور سوارهای روزهای بعد کمی دست از سرم برمیداشتند.
No comments:
Post a Comment