Wednesday, February 27, 2013

خودآزاری‌هایی از جنسِ من!

هر روز می‌­دیدم‌­اش زمانی­که تزم را می­‌نوشتم، درست یک سالِ پیش! صبح­‌ها یک پارچِ آب دست‌­اش بود و سلانه سلانه تمام گل­‌ها را آب می­‌داد. بعد از ظهرها هم روی یک صندلی در حالِ چرت زدن بود. به‌­ندرت با کسی حرف می­‌زد، طوری که شک می­‌کردی حرف زدن بداند! هر روز به او سلام می­‌کردم و بعد کم کم باب گفتگو باز شد، فارسی را به‌­سختی حرف می­زد. لبخند که می­‌زد همه‌­ی صورت‌­اش به­‌حرکت درمی­‌آمد، خونی زیرِ پوست­‌اش می­دوید. کتابدار امروز می‌­گفت با یک کلیه سپری می‌­کرده. کسی با او کار زیادی نداشت. امروز که علامیه‌­اش را دیدم چند لحظه همین طور ماندم، اسم‌­اش را نمی­‌ندانستم، هنوز هم نمی‌­دانم... امشب بی اختیار شروع کردم به گفتن از او برایِ خواهر کوچک‌­ام، اشک در چشم‌­های­‌اش حلقه بست، فهمیدم زیاده روی کرده­‌ام و حالا بعد از یک هِق هِق طولانی در توالت، ذهن‌­ام پر است از تصاویر مردی که گلدان­‌ها را آب می­‌داد و با تمام صورت‌­اش می‌­خندید... باید پروپوزالی بنویسم در مورد فواید صلح و امشب آخرین دِدلاین است. 

No comments:

Post a Comment