هر روز میدیدماش
زمانیکه تزم را مینوشتم، درست یک سالِ پیش! صبحها یک پارچِ آب دستاش بود و
سلانه سلانه تمام گلها را آب میداد. بعد از ظهرها هم روی یک صندلی در حالِ چرت
زدن بود. بهندرت با کسی حرف میزد، طوری که شک میکردی حرف زدن بداند! هر روز
به او سلام میکردم و بعد کم کم باب گفتگو باز شد، فارسی را بهسختی حرف میزد.
لبخند که میزد همهی صورتاش بهحرکت درمیآمد، خونی زیرِ پوستاش میدوید. کتابدار
امروز میگفت با یک کلیه سپری میکرده. کسی با او کار زیادی نداشت. امروز که
علامیهاش را دیدم چند لحظه همین طور ماندم، اسماش را نمیندانستم، هنوز هم نمیدانم...
امشب بی اختیار شروع کردم به گفتن از او برایِ خواهر کوچکام، اشک در چشمهایاش
حلقه بست، فهمیدم زیاده روی کردهام و حالا بعد از یک هِق هِق طولانی در توالت،
ذهنام پر است از تصاویر مردی که گلدانها را آب میداد و با تمام صورتاش میخندید... باید پروپوزالی بنویسم در مورد فواید صلح و امشب آخرین دِدلاین است.
No comments:
Post a Comment