Saturday, November 4, 2017

تولد سی و پنج‌ام

مادرم بی هوا زنگ می‌زند، بی هماهنگی. قربان صدقه‌ام می‌رود، از دندان گرفته تا لباس و همه چی ام از همه چی تعریف می‌کند. فکر می‌کند در اروپا همه عاشق دختر «ظریف مریف»اش می‌شوند در یک نگاه. گاهی به او می‌گویم بحث را عوض کند و گاهی هم عمداً خودم این کار را می‌کنم. گوش‌اش بدهکار نیست.ادامه می‌دهد. می‌خواهد خوب باشم؛ فکر می‌کند ممکن است از گرسنگی هلاک شوم. از مصائب خرید کردن در این‌جا برای‌اش گقتم دیروز که فکر می‌کرد همه چی گل و بلبل است. گفتم چطور احماقانه بزرگ‌تر از سبدم خرید کردم و دوچرخه‌ام وبال گردن‌ام شد. نگفتم هنوز پشت‌ام درد می‌کند و کارمند فروشگاه نگاه‌ام می‌کرد که مذبوحانه خریدها را دارم در سبد دوچرخه‌ام جا می‌دهم. به بهانه سیگار کشیدن آمده بود بیرون که مبادا چرخ خریدشان را بدزدم. احمقانه تجربه آخرین خرید را فراموش کرده بودم. وسایلم پهن زمین شد وقتی سعی کردم دوچرخه را عملاً سوار شوم.  دست و پا چلفتی. زدم زیر گریه، چیزی نشکسته بود اما از خودم عصبانی بودم. حتی سگ همسایه هم که می‌دانستم با تمام وجودش در تاریکی شب پارس می‌کند دیکر آنقدر مهم نبود. رانندگی را باید دست کم یاد می‌گرفتم درست و حسابی. از خودم عصبانی بودم از پدرم که هیچ وقت ماشین نداشت. چرا باید اینقدر احساس تحقیر می‌کردم. روز پیش‌اش هم زدم زیر گریه در سفارت. 61 فرانک پول بلیط داده بودم که بروم پایتخت نامه‌ام را امضاء کنند. پشت تلفن درست جواب‌م را ندادن. زنی که در سفارت بود احساس ترحم کرد. پرسید: زندگی تو سویس سخته؟ زدم زیر گریه. ترحم‌اش حال‌ام را بدتر کرد. روز تولدم بود و فکر می‌کردم بعد از سفر با قطار با پیرمرد ناهاری می‌خورم. پیرمرد را دو ساعت در رستوران منتظر کاشتم. از هوم‌اش آمده بود با آلبوم عکس‌های خانوادگی و پسرک. دو ساعت نشسته بود توی رستوران. چشم‌های‌ام پف کرده بود. تمام راه از پایتخت تا رستوران را گریه کرده بودم. لبخند زد و کمی نا«راحت» بود اما تمام تلاش‌اش را کرد. برگشتنی سه ساعت توی راه بودم؛ خواهرم که زنگ توی دست‌شویی بودم. همه دوستانم جمع بودند برای شادباش من. باز هم زدم زیر گریه.