Tuesday, July 31, 2012

انگیزش

دستِ نوازشی بر گونه­­‌ای باید، تا کلمه از ملالت برهد و آنجایی بنشیند که باید.
پ.ن: ها شاعر می‌گه «که سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند» از اونا.

Monday, July 30, 2012

پلنگ



 چشمان­اش حالتی دارند که دانستن این­که در آن لحظه شوخی می کند یا جدی است را سخت می کند. محال است این همه حس و رنگ یک­جا در چشمانی جمع شده باشند. چروکی که زیر چشم­های­اش می افتد می گوید که حرف­اش شوخی بوده، سیبیل­های بلندش هیچ وقت اجازه نمی دهند این را از لبان­اش بفهمی. زمستان و تابستان ندارد همیشه یک پیرهن مردانه با یک کتِ بارانی -مانند زرد به تن دارد که ظاهراً مال وکیل گوگوش بوده (این را با شوخی به دوست­اش می گوید که از او گلایه دارد که چرا همیشه همین لباس را بر تن دارد) و شلواری که بین یک شلوار مردانه و تازگی­ها یک شلوار جین متغییر است. کلاه­اش نباید از قلم بیافتاد. اسم­اش را دقیقاً نمی دانم، ولی خیلی شبیه کلاه تنیس است با لبه­هایی پهن! کوه و گالری هم ندارد، همیشه سرش است. محکم و دوستانه دست می دهد. همه را پلنگ خطاب می کند و خودش را هم. همیشه چیزی در خورجین­اش دارد و همه­ی گروه­های سنی را هم شامل می شود. سهم کیارشِ 10-11 ساله و بقیه بچه­ها اکثراً خوراکی و بازی­های فکری است و آدم­بزرگ­ها هم که اکثراً فیلم و گاهی هم کتاب! اردات خاصی به  اما گُلدمنِ آنارشیست دارد، تقریباً همیشه یادی از او می کند. اگر کسی از او سوال کند که چه کاره است، بی درنگ و با همان چشم­های معروف جواب می دهد: «مفت خورِ ادبی.» وقتی چیزی می گویی کاملاً حس می کنی که گوش می کند. برای هر چیزی یک راه­حل دارد؛ از درد معده گرفته تا کلاس­های کنکوری، همه چیز حتی مرگ. می گوید عزرائیل شماره­ی او را گم کرده و در الکوت اعلاء هم جایی برای­اش نیست، چه برسد به ملکوت اعلاء. آن­قدر با اطمینانِ شوخ­طبعانه­ای از مرگ می گوید که دیگر جایِ بحثی نمی ماند. در کودکی به دیفتری و فلج اطفال و بک بیماری دیگر هم­زمان مبتلا شده، طوری که همه­ی دکترا قطع امید کردند و خانواده­ای که پیش­شان بوده در را روغن مالی کرده­اند که عزرائیل راحت­تر داخل شود چون همه فرض را بر این گذاشته بودند که بهتر است هر چه زودتر از درد وعذاب راحت شود طوری که وقتی مقاومت­اش را دیده­اند شگفت زده شده­اند. عکس پروفایل فیس­بوک­اش مالِ سال سی- چهل سالگی­اش است. بدون این­که چیزی بپرسی شروع می کند به توضیح دادن که چرا! ظاهراً زمانی در فیس­بوک دنبال خانومی می گشته که او در همان سال­ها در آلمان با او دوست بوده و فقط با این عکس می توانسته بشناسدش. بعد از کلی پیغام­های بی جواب بعد از شش ماه کسی جواب پیام­اش را می دهد که فلانی یک سالی است که مرده و من شوهرش هستم... اما عکس پروفایل همان است که بود: پلنگ با همان چشمان و با سیبیلی از بناگوش­دررفته!

پ.ن: می دانم که حق مطلب را درباره­ی پلنگ ادا نکردم اما دوست داشتم چیزی راجع به او بنویسم و همین امشب هم بنویسم

  ­   

Friday, July 27, 2012

بکی از معایب آشنایی با یک زبان این است که دیگران عموماً شما را با دیکشنری اشتباه می گیرند. 

Tuesday, July 10, 2012

درد آستانه‌ی آگاهی

پشتم را تکیه داده‌ام به خنکای رادیاتور، همین طور سرم را. آستانه‌اش هم هراس آور است این درد لعنتی.  حتی فکرش هم ترسناک است. 
پانوشنت: من امشب از یک لحظه‌ی آگاهی پرتاب شدم این وسط. از آستانه‌ی درد. آستانه‌ای که واردش نشدم اما هر آن ممکن بود بشوم. پس همه چیز این پست فرق می کند حتی فونتش.

Monday, July 9, 2012

درد

یعنی همه­اش از همین درد است؟ همین دردی که از جایی در تخمدان رها می شود ومثل سم وارد جریان خون می شود و به تک تک یاخته­ها تن می تازد و همان جا ته­نشین می شود و هراسی از خود بر جا می گذارد که موج بدی با رسوبات ته رگ­ات چه خواهند کرد. تلخ­ات می کند. مثل بختک می ماند. حتی مجالی برای کنار زدن پتوی کابوس­های بختک زده نیست. تنها می توان در مردابِ بی آب و علف­اش به خواب رفت و به هجوم بیداریِ بعدی امید بست.    

Monday, July 2, 2012

خانه تکانی

دیشب خواب دیدم دارم خانه تکانی می کنم. دیوارها را همه لایه­ی ضخیمی خاک گرفته بود- صبح که پا شدم بلافاصله کف پاهای­ام را نگاه کردم، تمام طول خواب حس می کردم خاک و خولی­اند- همه جا کثیف بود. یک چمدان قدیمی مال دوران دانشجویی­ام را زیر تخت خواب پیدا کردم. اصلاً یادم رفته بود که آن چمدان را دارم. با هیجان درش را باز کردم. داشتم شاخ درمی آوردم؛ چمدان پر از استامبولی پلو بود. غذا سالمِ سالم بود حتی بوی بدی هم نمی داد.