چشماناش حالتی دارند که دانستن اینکه در آن لحظه
شوخی می کند یا جدی است را سخت می کند. محال است این همه حس و رنگ یکجا در چشمانی
جمع شده باشند. چروکی که زیر چشمهایاش می افتد می گوید که حرفاش شوخی بوده،
سیبیلهای بلندش هیچ وقت اجازه نمی دهند این را از لباناش بفهمی. زمستان و
تابستان ندارد همیشه یک پیرهن مردانه با یک کتِ بارانی -مانند زرد به تن دارد که
ظاهراً مال وکیل گوگوش بوده (این را با شوخی به دوستاش می گوید که از او گلایه
دارد که چرا همیشه همین لباس را بر تن دارد) و شلواری که بین یک شلوار مردانه و
تازگیها یک شلوار جین متغییر است. کلاهاش نباید از قلم بیافتاد. اسماش را
دقیقاً نمی دانم، ولی خیلی شبیه کلاه تنیس است با لبههایی پهن! کوه و گالری هم
ندارد، همیشه سرش است. محکم و دوستانه دست می دهد. همه را پلنگ خطاب می کند و خودش
را هم. همیشه چیزی در خورجیناش دارد و همهی گروههای سنی را هم شامل می شود. سهم
کیارشِ 10-11 ساله و بقیه بچهها اکثراً خوراکی و بازیهای فکری است و آدمبزرگها
هم که اکثراً فیلم و گاهی هم کتاب! اردات خاصی بهاما گُلدمنِآنارشیست دارد، تقریباً همیشه یادی از او می کند. اگر
کسی از او سوال کند که چه کاره است، بی درنگ و با همان چشمهای معروف جواب می دهد:
«مفت خورِ ادبی.» وقتی چیزی می گویی کاملاً حس می کنی که گوش می کند. برای هر چیزی
یک راهحل دارد؛ از درد معده گرفته تا کلاسهای کنکوری، همه چیز حتی مرگ. می گوید
عزرائیل شمارهی او را گم کرده و در الکوت اعلاء هم جایی برایاش نیست، چه برسد به
ملکوت اعلاء. آنقدر با اطمینانِ شوخطبعانهای از مرگ می گوید که دیگر جایِ بحثی
نمی ماند. در کودکی به دیفتری و فلج اطفال و بک بیماری دیگر همزمان مبتلا شده،
طوری که همهی دکترا قطع امید کردند و خانوادهای که پیششان بوده در را روغن مالی
کردهاند که عزرائیل راحتتر داخل شود چون همه فرض را بر این گذاشته بودند که بهتر
است هر چه زودتر از درد وعذاب راحت شود طوری که وقتی مقاومتاش را دیدهاند شگفت
زده شدهاند. عکس پروفایل فیسبوکاش مالِ سال سی- چهل سالگیاش است. بدون اینکه
چیزی بپرسی شروع می کند به توضیح دادن که چرا! ظاهراً زمانی در فیسبوک دنبال
خانومی می گشته که او در همان سالها در آلمان با او دوست بوده و فقط با این عکس
می توانسته بشناسدش. بعد از کلی پیغامهای بی جواب بعد از شش ماه کسی جواب پیاماش
را می دهد که فلانی یک سالی است که مرده و من شوهرش هستم... اما عکس پروفایل همان
است که بود: پلنگ با همان چشمان و با سیبیلی از بناگوشدررفته!
پ.ن: می دانم که حق مطلب را دربارهی پلنگ ادا نکردم
اما دوست داشتم چیزی راجع به او بنویسم و همین امشب هم بنویسم.
Friday, July 27, 2012
بکی از معایب آشنایی با یک زبان این است که دیگران عموماً شما را با دیکشنری اشتباه می گیرند.
پشتم را تکیه دادهام به خنکای رادیاتور، همین طور سرم را. آستانهاش هم هراس آور است این درد لعنتی. حتی فکرش هم ترسناک است.
پانوشنت: من امشب از یک لحظهی آگاهی پرتاب شدم این وسط. از آستانهی درد. آستانهای که واردش نشدم اما هر آن ممکن بود بشوم. پس همه چیز این پست فرق می کند حتی فونتش.
یعنی همهاش از
همین درد است؟ همین دردی که از جایی در تخمدان رها می شود ومثل سم وارد جریان خون
می شود و به تک تک یاختهها تن می تازد و همان جا تهنشین می شود و هراسی از خود
بر جا می گذارد که موج بدی با رسوبات ته رگات چه خواهند کرد. تلخات می کند. مثل
بختک می ماند. حتی مجالی برای کنار زدن پتوی کابوسهای بختک زده نیست. تنها می
توان در مردابِ بی آب و علفاش به خواب رفت و به هجوم بیداریِ بعدی امید بست.
دیشب خواب دیدم
دارم خانه تکانی می کنم. دیوارها را همه لایهی ضخیمی خاک گرفته بود- صبح که پا
شدم بلافاصله کف پاهایام را نگاه کردم، تمام طول خواب حس می کردم خاک و خولیاند-
همه جا کثیف بود. یک چمدان قدیمی مال دوران دانشجوییام را زیر تخت خواب پیدا
کردم. اصلاً یادم رفته بود که آن چمدان را دارم. با هیجان درش را باز کردم. داشتم
شاخ درمی آوردم؛ چمدان پر از استامبولی پلو بود. غذا سالمِ سالم بود حتی بوی بدی
هم نمی داد.