Tuesday, December 25, 2012

دیوسالاری

این چند وقت اخیر هر چه آمدم چند خطی از حال و روزم قلمی کنم دست­ام نرفت که نرفت. نه این­که چیز مهمی برای نوشتن داشته باشم، نه! بس که این روزها در آموزش این دانشگاه و راهروی آن اداره  بغض راه گلوی­ام را بست و در دو مورد به­جای داد و بیداد بر سر کارمندان گنده دماغی که همه را خنگ می­پندارند،- و اگر در بین توضیحات مبسوط ابلهانه­شان سوالی بپرسی صدای­شان را بالا می­برند، و دست آخر بعد از کلی سگ دو می­بینی جایی را که نباید موقع بایگانی پانچ کرده و کاغذی که می­دهد دست­ات با زباله هیچ فرقی ندارد-  در مستراح­های همین ادرات  زده­ام زیر هق هق... که فغان از این دیوسالاری!

Saturday, December 8, 2012

زندگی در منطقه هشدار

این روزها همه چیز سرِ بندآوردن نفس آدم را دارد از هوای پایتخت گرفته تا رفاقت­ها.

Tuesday, December 4, 2012

صداها

صدها به آژیر حمله‌های موشکی می‌مانند در مغزم! جم جونیور، جِم سینیور، ...، سیمبل ریت! اقامتی رویایی؛لوس آنجلس، سان‌فرانسیسکو... غریب آشنا، دوست‌ات دارم بیا! ... جهت اطلاع بیشتر با این شمارها ... نسل جدید کرم­ها...عزیزم من فکر کنم بچه ادواردو رو حامله‌ام... موشک‌ها به ذهنم پرتاب می‌شوند؛ یکی پس از دیگری... دیدی عشق­ام دیدی؟ ...بانوی صدا ... کلین اند کلیر...