همه روز خستهام. سرشب، سرم سنگین میشود. اما رفتن به دنیای رؤیا را به عقب میاندازم. فیلم میبینم، کتاب صوتی گوش میکنم و کتاب کاغذی میخوانم. موقع خواب رفتن نباید چیزی سر راهم باشد. موها را کنار میزنم و پاها را به روش جنینی جمع میکنم.
رؤیاها یا بهتر بگویم کابوسها اما نمیدانم از کی شروع میشوند. شاید از همان اولش که به خواب میروم یا نمیروم. بطریای را که موقع بیداری آب نکردهام، پر میکنم. ایمیلی میفرستم. بعد شروع میشود، کسی میآید که نگرانش هستم یا تمنای عشقبازی با او. پلیس و کسی هم که همیشه مچمان را بگیرد.
خوابم نمیبرد، شبح ای پا به پای من زندگی میکند. تا میخواهد خوابم ببرد به شانهام میزند. میگویم زندگی مگر چیست؟ ای لعنت بر تمام درد و رنجها. مرگ مگر پایانشان نیست؟ این همه ترس و اضطراب از کی همراههم شد. خوابهای کرونایی. ترس از بیخوابی از خودش بدتر است، هر شب این وقتها به ترسام فکر میکنم. چه چیز نمیگذارد به دامن خواب پناه ببرم؟
همراههم حرف میزند. او هم میترسد از بیکاری از قبضها. میخواهم بنویسم بیهراس از ترس یا هر چیز دیگری. او از کار حرف میزند و از نگرانی. میخواهم گوش ندهم. فرار کنم.
بعد از دو ساعت لولیدن در رختخواب مینویسم. چرا این همه مدت چیزی ننوشتهام؟
خشمگینام. خشم مثل سایهای دنبالم است. ترس و خشم دو برادر همزادند. از هر کسیکه بنیاد ترس را در من از گذاشت خشمگینام. از مادرم. از او میترسیدم در کودکی، هنوز هم هراس دارم روزی دیگر نخواهدم.
همه قلیان ذهن بیتاب من است. باید زندگیام را خودم بسازم و این هراسناکم میکند. هنوز میخواهم کودکی باشم فارغ. کار میکنم. این لازمه شروع ساختن است. نمیدانم چقدر میتوانم پیش بروم. این ترسناک است.
قرص دارد اثر میکند. من باید تا چند دقیقه دیگر خوابم ببرد. شاید خواب دیدم. این بار که نه از چیزی هراس دارم و نه بر چیزی خشم.
این روزها با قرص میخوابم. گاهی که نمیخورم و خوابم نمیبرد از خودم عصبانی میشوم. سرخورده ام و احساس ناکامی دارم. نمیخواهم به ماشینی برای برآورده کردن امیال دیگران و خواستههای دنیای بیرون تبدیل شوم. قرص که میخورم خوابهایم را به یاد نمیآورم به نظرم اما همه هنوز هستند اما به یاد نمیآورمشان.
خودم را نمیبخشم. مأخذه میکنم و بر خودم رحم نمیآورم.
فکرهای توی سرم مثل کرمهای تشنه و لزج وول میخورن. خودم را قربانی میبینم. عصبانی میشوم. دنبال مقصرم. اس از همه در دسترس تر ست. فکر میکنم کل کارم در آمدن و زندگی با او حماقت محض و دست بالا گرفتن توان ذهنی و شخصیتیم بود.
به موجودی نامهربان و خشمگین بدل میشوم. خیلی سریع.
پس چرا خوابم نمیبرد. قلبم از کاسهاش میخواهد بیرون بزند.
اوایل میگفتم این باید مرا قویتر کند و شاید آدم بهتری. اما انگار کم آوردهام. بدبینتر و تلختر شدهام.
همهاش فکر میکنم اتفاقی در حال رخ دادن است. حتی اگر آن اتفاق رفتن ای به دستشویی باشد. نمیخواهم با خودم تنها بمانم. از فکرهایم میترسم.
مغرم انگار متورم شده باشد، به طغیان بلند شده باشد. قلبم از همیشه بلندتر میتپد، اما جز این صدای بلند و تلمبهوار چیز دیگری ازش نمیشنوم.
به زمانی فکر میکنم که شیرینی خواب فوراً مرا در خود غرق میکرد. این کوچکترین لذت زندگی بود.
کابوسهای دوران کودکی را دوباره میبینم. انگار دست و پاهایم ورم کرده و بزرگ شده اند. پدرم کنار پتوی بچگانه پلنگ نشان نشسته است و تبم را چک میکند، پلنگ از روی پتو بلند میشود و شروع میکند به جهیدن نمیدانم دوستم است یا هنوز مرا به خاطر میاورد. بین تب و هذیان به او لبخند میزنم که دوستم باشد.