Saturday, May 23, 2020

خواب‌های سال‌های کرونا


همه روز خسته‌ام. سرشب، سرم سنگین می‌شود. اما رفتن به دنیای رؤیا را به عقب می‌اندازم. فیلم می‌بینم، کتاب صوتی گوش می‌کنم و کتاب کاغذی می‌خوانم. موقع خواب رفتن نباید چیزی سر راه‌م باشد. موها را کنار می‌زنم و پاها را به روش جنینی جمع می‌کنم.
رؤیاها یا بهتر بگویم کابوس‌ها اما نمی‌دانم از کی شروع می‌شوند. شاید از همان اول‌ش که به خواب می‌روم یا نمی‌روم. بطری‌ای را که موقع بیداری آب نکرده‌ام، پر می‌کنم. ایمیلی می‌فرستم. بعد شروع می‌شود، کسی می‌آید که نگران‌ش هستم یا تمنای عشق‌بازی با او. پلیس و کسی هم که همیشه مچ‌مان را بگیرد.
خوابم نمی‌برد، شبح ای پا به پای من زندگی می‌کند. تا می‌خواهد خوابم ببرد به شانه‌ام می‌زند. می‌گویم  زندگی مگر چیست؟ ای لعنت بر تمام درد و رنج‌ها. مرگ مگر پایان‌شان نیست؟ این همه ترس و اضطراب از کی همراه‌هم شد. خواب‌های کرونایی. ترس از بی‌خوابی از خودش  بدتر است، هر شب این وقت‌ها به ترس‌ام فکر می‌کنم. چه چیز نمی‌گذارد به دامن خواب پناه ببرم؟
همراه‌هم حرف می‌زند. او هم می‌ترسد از بیکاری از قبض‌ها. می‌خواهم بنویسم بی‌هراس از ترس یا هر چیز دیگری. او از کار حرف می‌زند و از نگرانی. می‌خواهم گوش ندهم. فرار کنم.
بعد از دو ساعت لولیدن در رختخواب می‌نویسم. چرا این همه مدت چیزی ننوشته‌ام؟ 
خشمگین‌ام. خشم مثل سایه‌ای دنبال‌م است. ترس و خشم دو برادر هم‌زادند. از هر کسی‌که بنیاد ترس را در من از گذاشت خشمگین‌ام. از مادرم. از او می‌ترسیدم در کودکی، هنوز هم هراس دارم روزی دیگر نخواهدم. 
همه قلیان ذهن بی‌تاب من است. باید زندگی‌ام را خودم بسازم و این هراس‌ناکم می‌کند. هنوز می‌خواهم کودکی باشم فارغ. کار می‌کنم. این لازمه شروع ساختن است. نمی‌دانم چقدر می‌توانم پیش بروم. این ترسناک است.
قرص دارد اثر می‌کند. من باید تا چند دقیقه دیگر خوابم ببرد. شاید خواب دیدم. این بار که نه از چیزی هراس دارم و نه بر چیزی خشم. 
این روزها با قرص می‌خوابم. گاهی که نمی‌خورم و خوابم نمی‌برد از خودم عصبانی می‌شوم. سرخورده ام و احساس ناکامی دارم. نمی‌خواهم به ماشینی برای برآورده کردن امیال دیگران و خواسته‌های دنیای بیرون تبدیل شوم. قرص که می‌خورم خواب‌هایم را به یاد نمی‌آورم به نظرم اما همه هنوز هستند اما به یاد نمی‌آورمشان.
خودم را نمی‌بخشم. مأخذه می‌کنم و بر خودم رحم نمی‌آورم.
فکرهای توی سرم مثل کرم‌های تشنه و لزج وول می‌خورن. خودم را قربانی می‌بینم. عصبانی می‌شوم. دنبال مقصرم. اس از همه در دسترس تر ست. فکر می‌کنم کل کارم در آمدن و زندگی با او حماقت محض و دست بالا گرفتن توان ذهنی و شخصیتی‌م بود.
به موجودی نامهربان و خشمگین بدل می‌شوم. خیلی سریع.
پس چرا خواب‌م نمی‌برد. قلب‌م از کاسه‌اش می‌خواهد بیرون بزند.
اوایل می‌گفتم این باید مرا قوی‌تر کند و شاید آدم بهتری. اما انگار کم آورده‌ام. بدبین‌تر و تلخ‌تر شده‌ام. 
همه‌اش فکر می‌کنم اتفاقی در حال رخ دادن است. حتی اگر آن اتفاق رفتن ای به دستشویی باشد. نمی‌خواهم با خودم تنها بمانم. از فکرهایم می‌ترسم.
مغرم انگار متورم شده باشد، به طغیان بلند شده باشد. قلبم از همیشه بلندتر می‌تپد، اما جز این صدای بلند و تلمبه‌وار چیز دیگری ازش نمی‌شنوم.
به زمانی فکر می‌کنم که شیرینی خواب فوراً مرا در خود غرق می‌کرد. این کوچک‌ترین لذت زندگی بود. 
کابوس‌های دوران کودکی را دوباره می‌بینم. انگار دست و پاهای‌م ورم کرده و بزرگ شده اند. پدرم کنار پتوی بچگانه ‌پلنگ نشان نشسته است و تبم را چک می‌کند، پلنگ از روی پتو بلند می‌شود و شروع می‌کند به جهیدن نمی‌دانم دوستم است یا هنوز مرا به خاطر میاورد. بین تب و هذیان به او لبخند می‌زنم که دوستم باشد.

Saturday, May 9, 2020

آخرین بازی

چه کسی فکر می کرد تمام بازی‌های کودکی‌مان که اقتباسی از بدبختی و فلاکت نل و کوزت بود به واقعیت زندگی بزرگی‌مان تبدیل شود. که میم درگیر مواد شود و به جرم دزدی دوچرخه برود زندان، که نون زن جوان‌ش، یک سال آواره زندان‌ها شود، و چند ماه بعد از آزادی او، انگار از وسط همان بازی‌های کودکانه و به تقلید از سریال‌های آب دوغ خیاری صدا و سیما در نامه‌ای اعلام کند دیگر خسته شده. کاغذی بردارد و تمام قرض‌های خود و میم را روی آن بنویسد و از خانواده‌اش که ممکن است بعد مرگ دختر بیست و چهارساله‌شان ناگهان غیرتی شده‌اند بخواهد کاری به میم نداشته باشند و او فقط خسته شده است همین! برای همین تمام ترامادول و قرص‌های میم را یک‌جا سر بکشد و کارت بانکی در سینه‌بندش بگذارد که هزینه‌های کف و دفن‌ش باری برای کسی نباشد. 
ما این را بارها در کودکی با میم بازی کرده بودیم. او مبتکر اکثر بازی‌های دزد و پلیسی و کودکی‌مان بود و گاهی درسناریوها دست پیش را از تمام سریال‌ها و کارتون‌های نکبتی که دیده بودیم می‌گرفت و با مقاومت ما ربه‌رو می‌شد. ما چهار دختر بودیم و گاهی در بازی نقش زن و دختر میم رقابتی عجیب بین‌مان شکل می‌گرفت. گاهی هم علیه او یک اتحاد زنانه پنهانی شکل می‌دادیم و همه نقش‌ها را زنانه می‌کردیم و او برای این‌که به بازی راه داده شود مجبور بود چادر سر کند. 
اما هیچ کدام از بازی‌هامان مثل زندگی واقعی او حدود مرزهای نکبت را در نوردید. بار اولی که فراری شد سرباز بود. در یکی از دورافتاده‌ترین پادگان‌های غرب کشور عقرب نیش‌ش زد. تک پسر فامیل بود و اجازه فرار برای‌ش توسط خاله‌ها و دائی که خودش از خدمت فرار کرده بود صادر شد. زن اول را که گرفت همه گقتن عاقبت به خیر شد. پول سالن عروسی را همان شب فامیل نزدیک خبر دار شد که باید روی هم بگذارند و الا آبروریزی می‌شود. 
مغازه میوه‌فروشی‌ش چند سالی کار کرد و حتی دایی و پسر دایی‌های بیکار را مشغول کرد. وقتی ورشکسته شد فرار کرد و زن‌ش طلاق گرفت. پناه برد به روستای عشیره‌ای مادری و پیش خانواده نون مخفی شد. مادر نون که فکر می‌کرد داماد آرزوهای‌ش را یافته هر دو طرف را آن‌قدر سیخ کرد که عروسی کردند. 
می‌بینی میم حالا که نون رفته و تو وسط وحشتناک‌ترین سناریوی زندگی‌ت هستی که می‌شود تصور کرد من حتی نمی‌توانم بنشینم و با تو گپ بزنم که این بار واقعاً گند زده‌ای با این نمایش و این‌که من هنوز تو را با در بازی‌های کودکی‌مان تصور می‌کنم و از . خودم می‌پرسم از کجا می‌توانستم جلوی شکل گرفتن این فیلم وحشتاک را بگیرم و نگرفتم. می‌دانم الان باید خیلی ناراحت باشی اما واقعاً فکرش را می‌کردی کار به اینجا بکشد. 
شین می‌گوید شیون را بس کن اگر الان اینجا بودی و می‌دیدی زندگی چگونه هنوز در جریان است شاید تصویر واقع‌بینانه تری داشتی و سوگواری‌ت این همه خود-تخریب‌گرانه نبود. دیدم دیشب که بعضی از خودمان ورق بازی می‌کردید بعد از چند شب سخت و زلزله‌ای که پشت‌بندش آمد. من غمگین ام و مالیخولیا زده، اما دلم می‌خواست الان آنجا بودم و موقع ورق بازی می‌گفتم همه با هم گند زدیم. خوب است که نون دیگر صدای‌مان را نمی‌شنود.