Monday, October 26, 2015

سفید بازی را شروع در دو حرکت مات می‌کند

سرش كاملاً توي كتاب است. شايد خواب‌‌اش برده.
«اولين و تنها باري كه پيش روان‌شناس رفتم، به قيمت از دست دادنِ دستبند مرجان سرخ‌رنگم تمام شد و معشوقم»
زيرزيركي نگاه‌اش مي‌كنم. بيدار است.
شايد بريده‌ي روزنامه‌اي را مي‌خواند كه از آن به‌عنوان چوب‌الف استفاده مي‌كنم؛ يك مسئله‌ي شطرنج. آنقدرها سخت نيست. برخلاف اين جور مسئله‌ها كه با دادنِ يك قرباني بعد از دو حركت طرف مقابل را مي‌شود مات كرد اين‌ يكي هيچ ربطي به قرباني ندارد. كافي است كه فيل سياه در خانه  h6 بنشيند به فيل سياهِ طرف مقابل.
ورق مي‌زنم.
«پدرِ پدربزرگم غيبتش طولاني بود. مادرِ مادربزرگم فرصت طولاني براي عشق‌بازي داشت، با احتياط و با فكر عمل مي‌كرد، كم‌ترين اشتباهي نمي‌كرد. دست‌هاي سردش را با سماور گرم مي‌كرد و روح يخ‌زده‌اش را با قلب‌هاي آتشين عشاقش.»
حالا مسئله را پشت و رو مي‌گذارم لايِ ورق‌ها. هنوز سرش توي كتاب است. پس کنجکاوی‌اش از مسئله نیست.
«معشوقم ده سالي از من بزرگ‌تر بود و به ماهي شباهت داشت. خاكستري چشم‌هايش مثل رنگِ ماهي، خاكستري پوستش مثل رنگ ماهي، خودش هم به ماهي مرده شباهت داشت، سرد و بي‌صدا.»
كتاب را طوري مي‌گيرم كه راحت‌تر بخواند و مجبور نباشد آنقدر سرش را خم كند طرفِ من. كمي معذب شده‌ام. تا به‌حال خواندنِ مشتركِ اين مدلي را تجربه نكرده‌ام. تمركزم را از دست داده ام. مي‌خواهم بروم صفحه بعد اما مطمئن نيستم او هم این صفحه را تمام كرده باشد. نمي‌توانم بپرسم. پس كمي اين دست و آن دست مي‌كنم.
صفحه چهارمي است كه با هم مي‌خوانيم.
با خودم مي‌گويم هر چه شد امشب راجع به آن مي‌نويسم. دل را به دريا مي‌زنم. «مسئله شطرنج رو حل مي‌كنيد؟» درجا مي‌فهمم كه سوال احمقانه‌اي پرسيده ام. دست‌پاچه مي‌شود. مي‌خواهم بگويم كمكي از من برمي‌آد يا چيزي در اين مايه‌ها كه تلفن‌اش زنگ مي‌خورد. نفسي مي‌كشم و خوشحالم كه گندش را بيشتر درنياوره‌ام. با صدايي مطمئن و با تأكيد مي‌گويد: «توي جلسه بودم مهندس» جلسه و مهندس  را يك بار ديگر هم تكرار مي‌كند در قالب يك جمله ديگر. بعد چشمان‌اش را به زمين مي‌دوزد و از بي‌ادبي‌اش عذرخواهي مي‌كند و خيلي آرام مي‌گويد: «كتاب خوبيه.» هنوز جمله‌اش تمام نشده كه بلند مي‌شود و مي‌رود روي پله، كنار كارت‌خوان مي‌ايستد. چيزي به راننده مي‌گويد و كمي جلوتر وسط بزرگراه، در ميان دريايي از ماشين گم مي‌شود.
«معشوقم غمگين بود. با دلسوزي مي‌پرسيدم كه دلش مي‌خواد برايش يك قصه‌ي روسي نه چندان بلند تعريف كنم؟ معشوقم هم سربسته مي‌گفت زمان قصه گذشته، مي‌گفت دوست ندارد قصه بشنود و مي‌گفت كلاً نبايد قصه‌هاي خودم را به جايِ قصه‌هاي ديگران جا بزنم»


پي‌نوشت: مطالب داخلِ پرانتز از كتاب «اين سوي رودخانه‌ي اُدر»، داستانِ "مرجان‌هاي سرخ" نوشته‌ي يوديت هرمان با ترجمه‌ي محمود حسيني‌زاد است.

Friday, October 23, 2015

یک سالگیِ بوعس

خودم را برای‌اش لوس کرده‌ام. نوشته‌ام: «بوعس». نوشته، بوعس در زبان ما یعنی «شد» و شد یک سال.