Tuesday, December 30, 2014

روزنگاری

«روزنگار» یک‌جور دفتر خاطرات روزانه است؛ چیزی شبیه سر رسید! هر روز چیزی در آن می‌نویسند. آخر روز هم مشاورها می‌خوانند. دیروز یکی از «بوی فرندی» نوشته بود که در یکی از فیلم‌های کلاس زبان دیده. خیال‌پردازی کرده بود در نوشته‌اش با اینکه می‌داند هر روز، روزنگارش را یک میرقضب می‌خواند. معلم‌اش مآخذه شد که فیلمِ بوی فرند دار نشان داده، بچه هم همین طور.
هم‌سن این دختر که بودم تصمیمات مهم‌ام را در یک دفترچه می‌نوشتم و از خود دفتر چه مثل یک سند محرمانه محافظت می‌کردم. از احساسات‌ام می‌نوشتم؛ از عشق و از نفرت. این کار را ادامه دادم تا روزی که فهمیدم مادرم رفته سر وقت دفترم. یک‌بار در یک دعوا یکی از نوشته‌های‌ام را به روی‌ام آورد؛ او یادداشت‌های مرا ‌خوانده بود و مرا به خاطر آنچه نوشته بودم گناه‌کار و شایسته‌ی مجازات می‌دانست، درحالیکه هنوز تصمیمی نگرفته بودم. از آن به بعد فهمیدم که تصمیم را باید اول بگیری و بعد اگر خواستی درباره‌اش بنویسی.
به اینجا هم همین حس را دارم.

Monday, December 29, 2014

خوابِ خواب

خواب‌ها عجیب اند، بعضی هم سرگرم کننده؛ دستِ‌کم بیشتر از زندگی واقعی. برای همین زیاد درباره‌شان می‌نویسم. بعضی را وقتی بیدار می‌شوم با جزئیات به یاد می‌آورم؛ برخی را هم یک‌هو! با واسطه‌ای از بو، نگاه یا صدا. مثل این‌یکی: زندگی در جریان بود و داشتم کارهای روزمره‌ام را می‌کردم که یادم آمد من چند وقت پیش خوابی دیده‌ام که آن را فراموش کرده‌ام و ای دلِ غافل! آن‌هم چه خوابی. یعنی خواب در خواب! یا دقیق‌تر بگویم یادآوردنِ خوابی در خواب!  حین انجام کارهای معمولی یادم آمده بود و از خودم می‌پرسیدم من چرا باید چنین خوابی را فراموش کرده باشم. سه نفرمان در آن بودیم؛ همه‌ی اعضای «گروه خشن ولی جذاب»! این عنوانی است که خودمان برای گروه‌مان انتخاب کرده‌ایم؛ مخصوصاً وقتی که در بین یکی از آن یول‌روی‌های یومیه‌ی پیش‌ترها زیاد، حوس گرفتنِ سه‌لفی به سرمان می‌زد.
اما خوابم: هر سه نفرمان لخت بودیم. و من فکر می‌کردم چطور ممکن رابطه‌مان فارغ از جنسیت؛ یعنی این واقعیت که من زن بودم و آن دوتای دیگر مرد، پیش برود! چرا ما لخت بودیم؟ نمی‌دانم! اما کسی این سوأل را نمی‌پرسید؛ دست‌کم نه در خوابِ به‌یاد آمده در خواب. این سوال‌ها مالِ خواب اول بود. همه چیز در خوابِ خواب عادی بود و در جریان و خوابِ تنها تلاشی در جریان بود برای به یاد آوردنِ آن و فهمیدنِ چرا و چگونگی‌اش!

Friday, December 26, 2014

تسلا

  تسلیت گفتن برای‌ام سخت‌ترین کار دنیاست؛ مخصوصاً زمانی که می‌دانی طرف عزیزی را از دست داده و تو به اندازه‌ی او «در غم‌اش شریک» نیستی. گمان‌ام چند باری در کابوس‌های‌ام دیده‌ام که دارم به کسی تسلیت می‌گویم و یکباره چنگ در گلوی‌ام گذاشته. سرت را پائین می‌اندازی؛ نباید در چشمِ طرف نگاه کنی و چیزهایی را پشت هم بلغور کنی؛ یا باید مکث‌های کش‌دار و کشنده‌ی پایِ تلفن را به کلمات پیوند بزنی: «روح‌اش شاد»، «ما رو در غم خودتون شریک بدانید»، «خدا رحمت کنه، شما سلامت باشین» و «غم بزرگیه» ... تسلایی اما در این کلمات نیست، در کلمات دیگر هم نیست. شکنجه‌‌ی فرمالیته‌ برای تو و برای او.

Friday, December 12, 2014

انتحار

بار دومی است که این کار می‌کند. همه‌ی قرص‌های آرام‌بخش و اعصاب را یک جا می‌اندازد  بالا و می‌رود به رختخواب. یک دختر نه ساله دارد که شش- هفت سالی است فقط روزهای جمعه پدرش را دیده. این جمعه هم پیش پدرش بوده. بار اول، وقتی بود که هنوز ازدواج نکرده بود، یک شب مانده به عروسی‌اش. کارت‌های دعوت را همه جا پخش کرده بودند. به این نتیجه رسیده بود دیگر نمی‌خواهد، نمی‌تواند و همه قرص‌ها را یک جا بالا رفته بود. ازدواج کرد. با همان آدم. از دنیای خاله‌زنک‌ها و عمو مردک‌ها خودش را حفظ نکرد. یک آدم دیگر شد. یک زن دیگر. عوض شد، دیگر سخت می‌شد شناخت‌اش. مادر شد. این هم نجات‌اش نداد. کودک‌اش در ترس بزرگ شد. دخترش که نه ساله شد دوباره همه قرص‌ها رو یک‌جا رفته بالا. دیگر از قرص‌ها هم کاری ساخته نیست. یکی با ده‌تا فرق نمی‌کند. «آرام‌بخشی» در کار نیست. آرام ندارد. می‌پرد، چنگ و دندان نشان می‌دهد، می‌درد. آخرش هم می‌خواهد تمام‌اش کند. تمام نمی‌شود.


Monday, December 8, 2014

دل‌خواهی

«بر آنچه دلخواه من است حمله نمی‌برم
خود را به تمامی بر آن می‌افکنم.»

او با دلخواه‌اش چنین است.