Thursday, January 29, 2015

عمو جانی

آلبوم‌ عکس کف اتاق افتاده‌اند. باید جزئی از مراسم عزاداری قندولک بوده باشند. جرأت نمی‌کنم بازشان کنم.  فقط عموی‌مان نبود؛ هم‌بازی‌مان بود، با هم می‌خواندیم: «پشه‌ی سبزِ باتِلاقی، تو از کدام باتِلاقی؟». عموی‌ام نبود، عمو جانی‌ام بود. آخ اگر جهان‌ام بسوزد و یک بار دیگر لبخند تهِ نگاه‌اش را ببینم. آخ! اگر چشمان‌اش دیگر نخندند؛ چشمانِ جهان. دادِ بیداد. ای کاش مویه می‌دانستم تا به زبانِ مادری‌اش می‌خواندم: « کسه‌گم، همه‌ی کسم...». روزی را می‌لواندم که ضجه‌های ضعیف و بی‌نای‌اش، همه را بعد از چند روز فراموشی یادِ نوزادِ زنده‌یِ زائویِ مرده انداخت. سرِ مادرش را خورده بود و فراموشی و غضب  بین جرز دیوار و یک کمد محبوس‌اش کرده بودند. آن روزی را به مویه می‌خواندم که عمه شد، مادر و  او، جهانسوز. آن روزی که قرار بود کامران باشد، اما خان عمو درآمد که کجای این نوزاد کامران است؛ جهانسوز، او جهان‌سوز است.

من مویه نمی‌دانم؛ حتی زبانِ مادری‌اش و مادری‌ام را هم خوب نه. طاقت گفتن باقی داستان‌ را هم ندارم؛ داستانی که به همین جهان‌سوزی گذشت. عمو جهان، عمو جانی‌ام، عموترین عموی جان‌ام سه روز پیش رفت و من جهان‌ام را هم بدهم دیگر خنده‌ی ته نگاه‌اش را نخواهم دید. خداحافظ جان‌ام؛ عمو جانی‌ام. درختِ همسایه‌ات به زودی سبز می‌شود، آرام بخواب «همه‌ی کس».



Sunday, January 11, 2015

بازی

هر دو به یک اندازه جرزن اند، به یک اندازه هم گِزی باز. گزی باز یعنی کسی که اهل تقلب و زیر و رو کشیدن است. گاهی خانه را می‌فرستند روی هوا؛ حتی شده که باسن هم‌ را هم در حضور ما گاز بگیرند. به قول خواهرم خدا در و تخته را خوب جور کرده، البته او بیشتر منظورش این است که در ضعف‌های اخلاقی و غیره هم به هم شبیه اند. بچه که بودیم فکر می‌کردیم دعوای آن‌ها یعنی آخر دنیا. این‌که یک بار از هم جدا شده بودند و بعد از یک سال دوباره برگشته بودند از رازهای زندگی‌مان بود در عوالم کودکی. همیشه احتمال تکرارش بود. اما آن‌ها دوباره، بعد از هر دعوا می‌توانستند، می‌خواستند با هم بازی کنند.

بازی کردن چیز مهمی باید باشد در یک رابطه؛ خیلی مهم. ما هم گاهی بازی می‌کنیم؛ رؤیا بازی، عشق‌بازی، ... البته فعلاً از راه دور. این‌که می‌گویند بازی کردن با دیگران کار خطرناک یا بدی است احماقه‌ترین حرفی است که یک آدم ممکن است بگوید. موقع بازی خیلی چیزها معلوم می‌شود؛ مخصوصاً بازی‌های من‌درآوردی که در لحظه ساخته می‌شوند. تا زمانی که میل به رابطه است، میل به بازی هم هست. 

Monday, January 5, 2015

شب‌های پدر

دوستِ تخته‌نرد باز، عرق یک سال‌اش را داده به پدر من. یک غده‌ی چند سانتی راه گلوی‌اش را بسته و به توصیه‌ی  دکترها همه چیز را گذاشته کنار. پدرم شب‌ها، هر شب، پیکی برای خودش می‌ریزد و می‌رود سر وقت کیبوردِ خواهرم. سعی می‌کند نت‌های بعضی از ترانه‌ها را که قبلاً با سنتور، و قبل‌ترش با سه‌تار می‌زده با  کیبورد دربیاورد. اما همیشه در این کار موفق نمی‌شود. این کارش باعث می‌شود مادرم صدای سریال‌های شبانه‌اش را خوب نشنود. مادرم عرقِ دوست پیشکسوت پدرم را مقصر وقایع اخیر می‌داند. پدرم هم در اعتراض به نوشیدن‌های هر شبه، می‌گوید فکرش مشغول دوست‌اش است؛ انگار که بگوید خودش را برای رفتنِ دوست‌اش آماده می‌کند. او برای کیبورد خواهرم یک روپوش دوخته که خاک نگیردش؛ روپوش را مثل کفن دوخته.      

Thursday, January 1, 2015

میلاد مادر

مادرم دیشب خودش را می‌لواند. لواندن یک جور مویه کردن در فقدان و عزای کسی است. او مادرِ دختران‌اش را می‌لواند؛ مادرِ ارشد و اولادش؛ گل خانِم استاد دانشگاه‌اش را (خواهر بزرگ‌ چند سالی است که در دانشگاه پیام نور درس می‌دهد)؛ آز خانِم مترجم را (خواهر وسطی که چند وقت پیش هر چه کرد اسم تنها کتاب منتشر شده‌اش را به یاد نیاورد که پیش دوستی قدیمی پز بدهد)؛ و ته‌تغاری، خانِم وکیل‌اش را که ترمِ اول رشته‌ی حقوق است.

دیشب تولد مادرم بود. او دیشب  برای خودش آن‌قدر که حفظ بود سوره والضحی هم فاتحه خواند البته در دستگاه «آنکه دلَـــــــــم را برده خدایـــــــــا/ زندگـــــــــی‌ام را کرده تبه ». و وقتی به شیوه‌ی لذت بردن از شب تولدش اعتراض کردیم، و گفتیم دارد حال‌گیری می‌کند آمد نشست پیش‌مان و خواست یکی از عشاق قدیمی‌اش را در فیس‌بوک پیدا کنیم. بعد که هر چه گشتیم و پیدا نشد به این نتیجه رسید که «یه کاره‌ای» شده و از اول هم معلوم بود یه کاره‌ای می‌شود و آدم‌های «کاره» هم پروفایل فیس‌بوک ندارند.