Tuesday, January 31, 2012

کسی چه می داند در کتابخانه ملی چه می گذرد


کتاب‌خانه­‌ی ملی از آن جاهایی است که اگر جایی چیزی راجع به آن ببینم توجه­‌ام جلب می شود ناخودآگاه. وقتی مطلب چاپ شده در روزنامه ­ی شرق را دیدم و طبعاً خواندم یک سری فکر و تصویر به ذهنم هجوم آورد که حاصل تقریباً دوسال زندگی در این محل بود، گذراندن روزی بیش از هفت هشت ساعت در یک محل می شود زندگی دیگر، نه؟ اول‌اش باید اعتراف کنم خود من از همین دانشجویان علافی بودم که بعد از پایان دوره­ ی لیسانس و به منظور ادامه­ ی تحصیل ­این محل را برای مطالعه­ ی کنکور ارشد انتخاب کردم چرا که همانطور که نگارنده‌­ی روزنامه ­ی شرق گفته بود تا آن زمان میز صندلی­های به آن شیکی و راحتی در کتابخانه ­ای نیافته بودم که بعد از نیم ساعت مطالعه، بدن نیازی به مشت‌و مال و فیزیو تراپی نداشته باشد (چراغ مطاله­ ی روی میز را که دیگر نگو). راستی تا یادم نرفته بگویم که این داستان­‌ها برمی گردد به سال 1385-86 و آن موقع هنوز این دنگ و فنگ­‌ها مد نشده بود در کتابخانه­‌ها... یعنی فکر نکنید من خیلی ندید بدید هستم. همین آرشیو روزنامه­‌ای که آقای پژوهشگر از آن اسم برده باعث شده بود ساعات استراحت‌ام را در همین قسمت پی آیندها بگذرانم، حدوداً پنج شش ماهی کارم همین بود، نیم ساعت برای رفع عذاب وجدان درس می خواندم و بقیه را یا در این قسمت می‌گذراندم یا با دوستانی که آن جا پیدا کرده بودم تی می‌خوردیم (راستی ما به چایی می گفتیم تی). در طول همان چند ماهی که درس می خواندم (و باید سوگند بخورم که هیچ وقت جزوه­‌ای نخواندم)  جز یکی دو بار هیچ پژوهشگری ندیده بودم که شبانه روز کارش مطالعه­ ی آن آرشیو عظیم از پی آیندها باشد و مثلاً جای‌اش تنگ شده باشد، آخر ما تقریباً همیشه آن جا کنتور می انداختیم، ما یعنی کسانی مثل من و دکتر خروس (متأسفانه مجبور هستم بگویم دکتر خروس چون  که اسم­‌اش را نمی‌دانم و از بس که شق و رق راه می‌رفت بچه­ ها اسم‌اش را گذاشته بودند دکتر خروس، همان بچه­‌هایی که باهم می‌رفتیم تی!) اصولاً من و همان دوستانی که گفتم در این مدت دو سال پژوهشگر زیادی ندیدم که آن دور و برها پرسه بزند و برای حرف‌ام دلیل دارم. نخست این که کتاب‌خانه یک سری اتاق مخصوصِ شیشه­‌ای وجود دارد  برای محققان ارجمند که سندش را هم ظاهراً تا یک مدتِ از پیش تعیین شده به نام آن­‌ها می زنند و در  آن اتاق‌­ها هم، که چندتای‌اش همیشه خالی بود، آدم‌­هایی بودند  اتفاقاً شناسنامه دار مثل مصطفی رحماندوست و دکتر خروس، و اگر خودشان حضور نداشتند جای‌شان حتماً خیلی خالی بود. از این‌­ها که بگذریم کتابخانه ­ی ملی چندان بهشتی نبود برای عشاقِ جزوه خوان آن طورکه نگارنده این مقاله ترسیم کرده، بیشتر دانشجویانی که آن را برای مطالعه انتخاب می‌کردند از دانشگاه آزاد بودند با شعب و شاخه­ های بیشمار، عموماً بدون کتاب‌خانه یا محلی برای خواندن کتاب یا همان جزوه‌­ها. هر چند در بین آن‌­هایی که در کتاب‌خانه رسوب کرده بودند از مابهترون کم نبودند؛ کسانی‌که هر روزباید با یک مدل ماشین و قیافه‌ی جدید آن‌جا کارت می‌زدند، اما کسانی را هم می شناختم که از جاهای دور و بی کتاب‌خانه می آمدند یکی از شهر ری می آمد و یکی دیگر از کرج، کسانی‌که عموماً وقت چندانی برای خوردنِ تی هم نداشتند. از طرف دیگر هم نمی‌دانم نویسنده ­ی مقاله­ ی شرق در کدام شاخه از کدام دانشگاه تحصیل کرده که اگر دو نفر هم رشته باهم در محوطه ­ی دانشگاه با هم حرف بزنن (حرف زدن معمولی به­ خدا!) به حراست دانشگاه ارجاع داده شوند و کارت­‌شان پانچ شود، اتفاقی که در کتابخانه ملی امری متداول است. حراست کتابخانه پانچ کردن کارت از سرگرمی‌­های یومیه‌­اش است.
    خلاصه این‌که کتابخانه ­ی ملی آن قدر برای و من برخی از دوستانِ تی خور دیگر جذاب ماند که بعد از کنکور هم پای­‌مان هفت سر شد آن‌جا. حتی در برهه ­ای چنان جو گیرم کرد که کمر بستم به ترجمه­‌ی یک کتاب و سه چهار ماهه تمام‌اش کردم. بعدش را هم که دیگر شاید بهتر باشد نگویم اما می گویم. فوق لیسانس قبول شدم و آمدم دانشگاه، دیگر کتاب‌خانه ملی نرفتم، یا کم رفتم، دانشکده­ ی خودمان یک کتاب‌خانه داشت، البته نه با میز و صندلی‌­هایی به آن شیکی و پی آیندی! نه چندان غنی و پر کتاب، اما برای من کافی بود، آخر آدم اگر خودش یک چیزی داشته باشد کم تر چشم­‌اش به مالِ دیگران است، و هر چه باشد کتاب‌خانه­‌ی ملی قرار است مالِ پژوهشگران باشد. کنکور قبول شدم و قرار شد پژوهشگر شوم،  نمی‌دانم قبل‌اش دقیقاً چه بودم و بعدش قرار است که چه باشم، اما می‌دانم کم‌تر از آن زمان‌­ها پی آیند می‌خوانم، ترجمه می‌کنم، و تی می‌خورم.


Saturday, January 28, 2012

نتیجه نگیری

در من میل و چه بسا کرم عجیبی است برای نتیجه نگرفتن.

Tuesday, January 24, 2012

از جنگ و کابوس هایش


بازهم خواب دیدم جنگ شده، این چند سالِ بعد از جنگ ایران و عراق سه بار، با این بار، خواب جنگ دیده ام؛ همین یک خواب را.  نفت می دهیم غذا می‌گیریم. بیسکویت و آب میوه های خارجی. همه منتظرند ببیند فلان مسئول خارجی چه گفته از رادیو، "سلام بر شنودگان ارجمند" صدای گوینده‌­ی رادیو اسرائیل است، صدایش به­ طرز عجیبی کند و آرام است؛ مثل صدای آدم فضایی­ های فیلم­های علمی -تخیلی. من هستم، خواهرم و زن همسایه؛ پدر و مادرم نمی دانم کجاهستند. سربازان آمریکایی از در و دیوار می آیند، اما جز  لباس­‌شان که یونیفرم­‌های معروف آمریکایی است، شباهت دیگری به آمریکایی­‌ها ندارند، بیشتر شبیه به سربازان عراقی هستند... باید فرار کنیم، زن همسایه زیرزمین را پیشنهاد می کند. زیرزمین سقف ندارد، دیوارهای حیاط هم آنقدر کوتاه هستند که می توانیم سربازان را ببینیم که نزدیک می‌شوند. باید زیر سبدهای سیب زمینی- پیاز پنهان شویم، دو تا از سبدها به اندازه­‌ی کافی بزرگ هستند، خواهرم و زن همسایه سیب زمینی‌­ها را خالی می کنند و زیر آن­ها مخفی می‌شوند. اما سبد من... پاهایم از آن بیرون مانده، هر چه       می‌کوشم نمی‌توانم کاملاً مخفی شوم، هر بار چیزی دم خروسم می شود و می زند بیرون، کم کم از تک و تا می‌افتم... صدای پای سربازها نزدیک می شود...            

Sunday, January 15, 2012

To the Army of Arts

We're nobody's fools
till your lips come apart
to stare, expectant, like cows chewing cud.
Comrades,
wake up,
Give us new art
to haul the Republic out of the mud!

Vladimir Mayakovsky
1921



ما احمق نخواهیم بود
مادامی که لب نجنبانیم
 چون نشخوارگر گاوانِ  مشتاق و خیره
برخیزید،
رفقا،
تدبیری تازه کنید
تا جمهورمان را از میان گِل و لای بیرون کشیم!

ولادمیر مایکوفسکی
1921

Wednesday, January 11, 2012

گورستانی یار مهربان

حس عجیبیه وقتی آدم یه هو صاحب یه چیزایی می شه که یه وقتی آرزوشو داشته: مثلن یه کارتون پر از کتابای آثار کلاسیک از انتشارات پنگون و پلیکان و پروگرس، از هوراس و شکسپیر گرفته تا بودلر و پل ورلن و پوشکین. عجیب تر این که می بینی اون چیزایی که برای تو دست کمی از نقشه ی گنج نداشتند و ندارند بعد از پاس شدن از این کتابخونه به اون کتابخونه قراره که فله­ ای به گورستان تاریخ بپیوندند. اگه این کتابا رو چهار سال پیش به من می دادن بی شک حس می کردم خوشبخت ترین آدم روی کره ی زمینم. ولی حالا که با حرص و ولع از بین لایه های غبار و کارتون های تا سقف انباشته، یکی یکی کشف شون می کنم، حس غریبی دارم که بیشترش نوستالژیه. می دونم که شاید هیچ گاه توان و انگیزه ی اون روزا برای کشف جاناتان سویفت،  ویلیام لانگ لند، شولوخوف رو نداشته باشم اما انگار جزیی از من هم مذبوحانه می کوشد قبری از این گورستان باشد.

پ.ن: یافتن نسخه ی 1912 اشعار پل ورلن علاوه بر نوستالژی حس باستانی بودگی را هم در من برانگیخت.