این
چند وقت اخیر هر چه آمدم چند خطی از حال و روزم قلمی کنم دستام نرفت که نرفت. نه
اینکه چیز مهمی برای نوشتن داشته باشم، نه! بس که این روزها در آموزش این دانشگاه
و راهروی آن اداره بغض راه
گلویام را بست و در دو مورد بهجای داد و بیداد بر سر کارمندان گنده دماغی که همه
را خنگ میپندارند،- و اگر در بین توضیحات مبسوط ابلهانهشان سوالی بپرسی صدایشان
را بالا میبرند، و دست آخر بعد از کلی سگ دو میبینی جایی را که نباید موقع
بایگانی پانچ کرده و کاغذی که میدهد دستات با زباله هیچ فرقی ندارد- در مستراحهای همین ادرات زدهام زیر هق هق... که فغان از این دیوسالاری!
Tuesday, December 25, 2012
Saturday, December 8, 2012
زندگی در منطقه هشدار
این روزها همه چیز سرِ بندآوردن نفس آدم را دارد از
هوای پایتخت گرفته تا رفاقتها.
Tuesday, December 4, 2012
صداها
صدها به آژیر حملههای
موشکی میمانند در مغزم! جم جونیور، جِم سینیور، ...، سیمبل ریت! اقامتی
رویایی؛لوس آنجلس، سانفرانسیسکو... غریب آشنا، دوستات دارم بیا! ... جهت اطلاع
بیشتر با این شمارها ... نسل جدید کرمها...عزیزم من فکر کنم بچه ادواردو
رو حاملهام... موشکها به ذهنم پرتاب میشوند؛ یکی پس از دیگری... دیدی عشقام
دیدی؟ ...بانوی صدا ... کلین اند کلیر...
Wednesday, November 21, 2012
ماجرای من و عینکام
معمولاً زیاد شیشهی
عینک میشکنم، پس در جریان فیِ بهروز شده بازار هستم؛ شیشه، دسته، پبچ، مهره، ...
از سه- چهار ماه پیش به این ور اتفاق خاصی برای عینکام نیافتاده بود جز اینکه چند
باری گماش کرده بودم، تا دیشب که صور فلکی در طالع ما تسلسل را بیش از این جایز ندیدند!
امروز عازم شدم تا بعد از سپردن عینک به آقای عینک ساز، یک سری به نمایشگاه کتابهای
خارجی بزنم و شاید یکی از آن ناولهای 10-15 دلاری را ابتیاع کنم بلکه
مایهی سرگرمیمان شود در شبهای پیشرو. ولی بخوانید اندر پنبه شدن آنچه که رشته
بودم:
-خانم این شیشهها
توی ایران ساخته نمیشن! بدترینشم چینیه! تازه اونام واسه ما 7-8 دلار آب میخوره
(یعنی تقریباً سه برابر چهار ماه پیش!) تازه این قیمت شیشهی معمولیه! اگه می خواین
از این پلی...»
دیگر صدایاش را نمیشندیم!
داشتم حساب کتاب میکردم.
- ئه این که می شه همون 15 دلار!
-بله؟
- هیچی، یه جلد محکم
هم بدین!
- ولی شما که معمولاً
می گفتین از این جنگولک بازیا...
- نه آقا! یه بندی
چیزی هم بدین! فک کنم از این به بعد باید عینکو بندازم گردنام!
Wednesday, November 14, 2012
Nobody comes,
Nobody goes.
I am bored.
Sitting at home
With a terrible cold.
Should I get old
The way these rhymes
Get me told?!
پ.ن: این را روز سوم از
چهار روزی که خانهنشین شدم بهخاطر سرماخوردگی نوشتم. آن چهار روز دست بر قضا به
اینترنت هم دسترسی نداشتم، برای دوستان پیامک کردم، استقبال شد. گفتم اینجا هم
بگذارماش به یاد آن روزِ بارانی!
Sunday, November 4, 2012
...
فقط یک پلنگ میتواند
از این سر شهر ببردت آن سر شهر که ساندویچ کوکو سبزی بخوری با دوغ، بعد تمام مغازههای
سپه سالار را برای بوتی که فعلاً پول
خریدناش را نداری با تو گز کند و بهات موسیقی تلفیقی سیتار و جَزو جی جی بالاردکادوی تولد بدهد.
به او فکر میکنم، به دیدگاه سه جهانیِ زمان جوانیاش، به کابوسها و توهماتاش در
زندان، به ضربههایای که به پشتم خورد: «هیچ وخت کم نیار پلنگ!»، به دعوتاش برای
یافتن یک تکیهگاه، و به اینکه بی تکیهگاهی از او پلنگی چنین ساخته است.
Thursday, November 1, 2012
بیست و نهام
صدای موبایل نیمه
هوشیارم میکند، سیران است ، همیشه نفر اول است؛ پس 29 سالام شد! گرمای زیر پتو
در رانهایام جمع شده. امروز برای غلت و پیچ و ماندنِ بیشتر زیر پتو باید با خودم
مهربانتر باشم. گوشهی پای راستام را از زیر پتو بیرون میگذارم؛ خنکای ملایمی
در تنام میغلتد.
Saturday, October 20, 2012
خیانت
به چشمان غمگین دخترک
فکر می کنم و به اینکه «زندگی بد رو نمی شه خوب زیست»؛ غم چشمهایش نباید مال همین
یکی دو سال بوده باشد. شام پخته بود و مثل میزبانها به همه خوش آمد می گفت؛ در
خانهی تو!
Sunday, October 14, 2012
زلزله آذربایجان (بخش دو)
دیبکلو آخرین
روستایای بود که روز اول یعنی پنج شنبه 20 مهر 1391 دیدیم. روستایی با زنان و
دخترانی با چشم و ابرویی مینیاتوری. قبل از زلزله دیش ماهواره داشتند، این را می شد
از مدل ابرو و سبک زندگیشان فهمید. دختران 14- 15 ساله عموماً ازدواج یا نامزد کرده بودند. تمام خانهها تقریباً تخریب شده بود. دخترها میخواستند بدانند ازدواج کردهایم یا نه!
اگر نه، چرا و اگر بله کِی و باکی! با عروسک کمی برای بچهها مسخره بازی درآوردم،
اولین باری بود که با یک عروسک برای جمعیتی ادا درمیآوردم ولی اصلاً استرس
نداشتم. بچهها که پوست دست و صورتشان همه خشک و پوسته پوسته بود. خانومی که یکباره
دلش برای بچهها سوخت، چندتا کرم مرطوب کننده به بچهها داد. این همان و جایزه
خواستن و دنبال ماشین دویدن و تقاضای کرم کردن برای بچههای توی چادر و همه فامیل داشته و نداشته همان! دیگر
نمی شد کنترلشان کرد؛ از عروسکهای نمایش را میخواستند تا پمادهایی که دیگر وجود
نداشت، بازی را کلاً فراموش کرده بودند؛ پر شده بودند از میل و خواهش.
روستایی که روز
جمعه را با آن شروع کردیم "طرف" یا با تلفظ ترکی طارف بود. روستایی محروم با اسکلت خانههایی
که هنوز بالا نرفته بود. بچهها بازی می کردند که زنان روستا دورهام کردند. بس که
هوا پر از گرد و غبار بود توی یک سیمپیچ بزرگ نشسته بودم. یکی یکی آمدند و وقتی
به خودم آمدم دیدم تمام زنانی که آنجا بودند با چشمانی پر سوال دورم جمع شدهاند.
خوشبختانه یکی پیدا شد که حرفهای آنان را برایام ترجمه کند؛ دختری 14 ساله بهنام
شبنم. یکی را در جمع به من نشان دادند و گفتند خیلی قشنگ می رقصد. از او خواستم
برقصد که گفت در حضور مردان این کار را نمیکند، ما را به چادرش برد. در راه زن
بارداری را دیدیم که خواهر شبنم بود وقتی از پرسیدم چرا به ما ملحق نمیشود گفت که
شوهرش این اجازه را به او نمی دهد، هر چند که خودش به تازگی در روستای دیگری زنی
گرفته و او را به امان خدا رها کرده بود. با این وجود که عاشق عکس گرفتن بودند
دوربین که می دیدند پس می زدند؛ ترسی در وجودشان نهادینه شده بود که با چند کلمه
صحبت نمیشد به جنگش رفت. برای رقص سه زیردامنی که هرکدام به رنگی بودند و دست کمی
از یک دامن نداشتند پوشید. پف دامنها طوری بود که باسن رقصنده را برجسته میکرد.
بعد از کلی جستجوی آهنگ و انتخاب آهنگ فارسی برای رقص، زن بهیکباره وسط رقص متوقف
شد وقتی دلیل را پرسیدم شبنم گفت میگوید خالهاش
مرده و شاید بهتر باشد که نرقصد، بعد از من خواستند برقصم. این کار را کردم، آنهم
با اولین آهنگی که در موبایلم یافتم؛ باباکرم.
آخرین روستایی که
دیدیم قراجا بود. باران کم کم داشت جدی میشد. وارد روستا که شدیم انگار خاک مرده
پاشیده بودند. نه بچهها به استقبال ماشینها آمدند نه کسی بیرون چادرها بود جز
چند نفر! چارچوب چند چادر سوخته از دور پیدا بود. دو روز پیش از ورود ما ده چادر
در آتش سوخته بود و پیرزنی مرده. آنطور که میگفتند پیرزن آشپز ده بوده و رفتناش
تبدیل به تلنگری بر آسیب پذیری همهشان در این فصل سرد شده بود؛ آتش سوزی از یکی
از همین وسایل غیر استاندارد گرمایشی آغاز شده بود. اهالی روستای عمدتاً قالی باف
بودند زمین کشاورزی هم داشتند، پیش از زلزله گاز و رفاه نسبی هم داشتند. ما را به
چایی زغالی دعوت کردند که اینبار از ترس آتش سوزی روی اجاقی بیرون از چادرها مهیا
کرده بودند.
زلزله آذربایجان (بخش یک)
نمیدانم گزارش می
شود یا درددل یا عقده گشایی یا چه چیز دیگر اما فکر نوشتن دربارهاش از پریشب توی
ماشین که راهی تهران شدیم تا حالا رهایام
نکرده. هنوز به اندازهی کافی متمرکز نیستم و آنچه که بهیاد میآورم آنقدر
متناقض است که نمیدانم نوشتن اصلاً لزومی دارد یا نه! قرار بود با بچههایی که در آستانهی فصل سرما
سقفی برای گرم شدن نداشتند ساعتی بازی کنیم، شعر بخوانیم، نقاشی بکشیم، و بادبادکی
هوا کنیم، هر چند که این آخری بهخاطر باران و سرمای زودرس عملاً اتفاق نیافتاد و
حصیر و چوب و کاغذهای بادبادک نشده و هوا نرفته را همانطور که بودند برگرداندیم
تهران. اولین روستایی که بعد از گم کردن دوستانمان، و در نتیجه بدون وسیلهی بازیای
خاصی، دیدیم چایکندی بود. چادرها در نقطهای دور از روستا و کنار جاده بودند.
اهالی روستا بهویژه بچهها خیلی سریع دورمان جمع شدند، پسر بچهها اولش برای ملحق
شدن کمی مقاومت میکردند. بازیهای شناخته شده به زبان فارسی را خوب بلد بودند؛
عمو زنجیرباف، الکم دولکم، و چند تای دیگر را. اصرار داشتند که دست مربیها بگیرند
و بعضاً بر سر این موضوع آمادهی دعوا هم بودند. بزرگترها هم خیلی زود لب به شکوه
میگشودند؛ از بخشدار و وضعیت ساخت سازها که از اسکلت و چند ردیف آجر فراتر نرفته
بود تا توزیع نامناسب کمکها و سرمای هوا. اینها را میشد راحت حدس زد یا از لابهلای
چیزهایای که رفقای دیلماج دستگیرشان می شد بیرون کشید. عطشی برای ابراز و بیان
داشتند سیری ناپذیر که لابد «ترکی بیلمیرم» هم مانعشان نمی شد آن زمان که اشتیاق
شنیدن را در چشمانی می دیدند.
روستای بعدی که هم طبیعت با آن
گشاده دست تر بود و هم مسئولان، اصلی که تقریباً در تمام روستاهایی که دیدیم
برقرار بود، افشرد نام داشت. تا ماشین از گِل درآمد و با رفقا گروه را پیدا کردیم،
بازی شروع شده بود؛ دختران 10 تا 14 ساله نقاشی می کشیدند، پسرها و دخترهای
کوچکترهم در یک حلقهی بزرگ بازی می کردند، مادرها هم تماشاچی بودند؛ بازی که تمام
شد گروهی از بچهها جایزه می خواستند و وقتی تنها با یک آبنبات چوبی روبرو شدند می
خواستند اسباببازیهایی که با آنها بازی کرده بودند را بردارند.وقتی این خواستهشان
هم راه به جایی نبرد، گروهی از پسرها شروع کردند به سنگ پراکنی به سگ نگهبانی که
در باغ بسته شده بود. بعد از کمی بحث کردن با یکیشان، یکهو به خودم آمدم؛ یکی از
سنگها به سمت من پرتاب شده بود...
Wednesday, October 3, 2012
Sunday, September 30, 2012
Saturday, September 15, 2012
Tuesday, September 11, 2012
مرور میکنم
نوشته بود در روز
تولدش رفت؛ در پنجاه و دوسالگی. فقط یکبار دیده بودماش. در جشنی که دخترش برای
اعلام نامزدی برای همکلاسهایاش گرفته بود. با این که بار اول بود که ما را میدید
ولی همه را میشناخت؛ مادر بود. فکرش یک آن رهایام نمی کند و مثل یک باد موسمی
تودههای مغشوش دیگر را در ذهنام جابهجا می کند. باید مرور کند همه چیز را!
اقیانوس خستهی تنام از پساش برنمی آید؛ تنها آرام پس و پیش و می رود و زمزمه می
کند: «مرور کن! مرور کن!»
Saturday, September 8, 2012
پائیز
پنجرهی اتاق باز است و پاییز درهوا. زیر پوستم کمی داغ
است و بادی ملایم، پاییز را با لرزشی خفیف بر سطح آن پخش می کند. به سفر فکر می
کنم و به فردا. چه اهمیتی دارد که «بهترین دوست» کسی باشم یا «یک زنِ معمولی»،
مخاطب عشق باشم یا نفرت! می خواهم ساعتها زیر همین پنجره بنشینم و پاییز را روی
پوستم حس کنم.
Tuesday, August 21, 2012
سونوگرافی؛ تنبیه و مراقبت
بار دومام است که
می روم سونوگرافی. فقط این را میدانستم که مثانهام باید پر باشد و سرِ ساعت
برسم، مخصوصاً اینکه صبح از طرف کلینیک بهام زنگ زده بودند و ساعت قرار از 4:30
به 3:50 یعنی 40 دقیقه زودتر تغییر پیدا کرده بود. از ساعت 3 شروع کردم به آب
خوردن؛ طوریکه راس ساعت 3:50 مثل یک مشک پراز آب در محل حاضر شدم. خیلی سعی کردم
که دیر نکنم چون کلینیکاش از این باکلاسا بهنظر می رسید که اگر کمی دیر میکردی
احتمالاً منشیاش پشتِ چشمی نازک میکرد و بهات میگفت: «متاسفم خانومم دیر کردی!»
صبح هم که زنگ زده بودند بعد از اینکه شنیدم بهجای خانم دکتر معروف، یک آقای
دکتر است کمی منِ و من کردم بلافاصله گفت: «میخوای کنسل کنم خانومم؟!» البته که
منِ و منِ من از آقا بودن دکتر مذکور نبود، یعنی همهاش از این نبود، بیشتراز خوب
بودن و باحال بودن خانوم دکتری بود که خواهرم سفارش کرده بود پیشاش بروم حتماً.
ولی از طرف دیگر سونوگرافیِ رحم و تخمدان هم داشتم، حالا رحم و تخمدان چه ربطی داره
به معده درد اینو باید از دکترم پرسید. یادم است سری پیش که سونوگرافی رحم و تخدان
انجام دادم، بس که مثانهام پر بود و اون خانوم دکتره اصرار داشت تمام ابعاد تخمدانهامو
بررسی کنه که چند بار نزدیک بود عنان اختیار از کف بدم و با فشار هرچه بیشتر بشاشم
رو تخت. خلاصه اینکه ساعت3:50 دقیقه رسیدم و بعد از اینکه دفترچهام را دادم به
«خانومم»، فهمیدم که باید فعلاً بنشینم. بعد از ده دقیقه وقتی منشی اسمام رو صدا
زد و با خوشحالی روبهروی میز پذیرش قرار گرفتم، گفت: «خب خانومم، چهل و سه هزار
تومن می شه»، منم که قبلاً پرسیده بودم و گفته بودند سی هزار تومن، دارد کم کم شاخام
درمیآید که خانومم می پرسد: «مثانهت پره؟» و داغ دلام تازه می شود با حالت
درماندهای می گویم: «بدجورم پره!» که میگوید قبل از شما کلی بیمار داریم خانو...
مینشینم و سعی می کنم حواسام را به نوشتن چیزی در دفتر خاطراتام پرت کنم – تازگیها
همهاش در صف انتظارِ اتوبوس، دکتر، یا در کافه چیزی مینویسم، آخر فکر میکنم
اینجوری خعیلی باحاله...- که شاش امانام رامیبرد، سرِ جایام وول میخورم افاقهای
نمیکند، با بغل دستیام شروع می کنم به حرف زدن که احساس می کنم شاش که وارد جریان
خونام شده کم کم به مغزم می رسد و عنقریب از هوش می روم، کمی مثانهام را بالا میکشم
و می روم جلوی میز پذیرش.
-
ببخشید، شما به من
گفتید ده دیقه به چاهار اینجا باشم، الان ساعت 5:20 دیقه اس، من ...
-
گفتم که خانومم،
چن نفری جلوتونن.
-
دقیقاً چن نفر؟
-
مممممم چاهار نفر
-
خب چقد طول میکشه؟
-
نمیدونم...
-
ولی شما که به من صب زنگ زدین گفتین ده دیقه به
چاهار! خب میگفتین شیش!
-
ماکه نمیتونیم
حدس بزنیم هر کی چهقدر مشکل داره...
-
چه ربطی داره؟
-
خب مثلاً یکی بدناش
پر از کیست و عارضهس
-
حالا یه ساعتی
بگین حدوداً ...
-
چهل دیقه، شایدم
کمتر!
-
چهل دیقه؟! من نمی
تونم، همین الانام...
-
خب تخلیه کن
خانوممممممم!
یه ده دقیقهای
راه میروم و پنج دقیقهای هنری میلر میخوانم. هی به خودم میپیچم، فایدهای
ندارد. سعی میکنم بهیاد بیاورم برای این کار بعد از مدتها از بابام پول قرض
کردم، اماغیرت هم دربرابر این موج خروشان شاش طرفهای نمی بندد. اطرافام را نگاه
میکنم همه راحت وبیخیال نشستهاند؛ بعضی با شکمهای هشت- نه ماهه. اشکام دارد
درمی آید که بلند میشوم. نمیدانم چطور و بعد از چه مدت دستشویی را پیدامیکنم.
رو سنگ می نشینم، آخرین تلاش را برای نگهداشتن خودم میکنم، و یکهو اشکام درمیآید،
تابهحال از شاشیدن چنین لذتی نبردهام...
این اتفاق تا ساعت هفت که نوبتام می شوم دوبار دیگر البته
نه با آن لذت و شدت تکرار میشود
Wednesday, August 15, 2012
Tuesday, July 31, 2012
انگیزش
دستِ نوازشی بر گونهای باید، تا کلمه از ملالت برهد
و آنجایی بنشیند که باید.
پ.ن: ها شاعر میگه «که سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه
زدند» از اونا.
Monday, July 30, 2012
پلنگ
چشماناش حالتی دارند که دانستن اینکه در آن لحظه
شوخی می کند یا جدی است را سخت می کند. محال است این همه حس و رنگ یکجا در چشمانی
جمع شده باشند. چروکی که زیر چشمهایاش می افتد می گوید که حرفاش شوخی بوده،
سیبیلهای بلندش هیچ وقت اجازه نمی دهند این را از لباناش بفهمی. زمستان و
تابستان ندارد همیشه یک پیرهن مردانه با یک کتِ بارانی -مانند زرد به تن دارد که
ظاهراً مال وکیل گوگوش بوده (این را با شوخی به دوستاش می گوید که از او گلایه
دارد که چرا همیشه همین لباس را بر تن دارد) و شلواری که بین یک شلوار مردانه و
تازگیها یک شلوار جین متغییر است. کلاهاش نباید از قلم بیافتاد. اسماش را
دقیقاً نمی دانم، ولی خیلی شبیه کلاه تنیس است با لبههایی پهن! کوه و گالری هم
ندارد، همیشه سرش است. محکم و دوستانه دست می دهد. همه را پلنگ خطاب می کند و خودش
را هم. همیشه چیزی در خورجیناش دارد و همهی گروههای سنی را هم شامل می شود. سهم
کیارشِ 10-11 ساله و بقیه بچهها اکثراً خوراکی و بازیهای فکری است و آدمبزرگها
هم که اکثراً فیلم و گاهی هم کتاب! اردات خاصی به اما گُلدمنِ آنارشیست دارد، تقریباً همیشه یادی از او می کند. اگر
کسی از او سوال کند که چه کاره است، بی درنگ و با همان چشمهای معروف جواب می دهد:
«مفت خورِ ادبی.» وقتی چیزی می گویی کاملاً حس می کنی که گوش می کند. برای هر چیزی
یک راهحل دارد؛ از درد معده گرفته تا کلاسهای کنکوری، همه چیز حتی مرگ. می گوید
عزرائیل شمارهی او را گم کرده و در الکوت اعلاء هم جایی برایاش نیست، چه برسد به
ملکوت اعلاء. آنقدر با اطمینانِ شوخطبعانهای از مرگ می گوید که دیگر جایِ بحثی
نمی ماند. در کودکی به دیفتری و فلج اطفال و بک بیماری دیگر همزمان مبتلا شده،
طوری که همهی دکترا قطع امید کردند و خانوادهای که پیششان بوده در را روغن مالی
کردهاند که عزرائیل راحتتر داخل شود چون همه فرض را بر این گذاشته بودند که بهتر
است هر چه زودتر از درد وعذاب راحت شود طوری که وقتی مقاومتاش را دیدهاند شگفت
زده شدهاند. عکس پروفایل فیسبوکاش مالِ سال سی- چهل سالگیاش است. بدون اینکه
چیزی بپرسی شروع می کند به توضیح دادن که چرا! ظاهراً زمانی در فیسبوک دنبال
خانومی می گشته که او در همان سالها در آلمان با او دوست بوده و فقط با این عکس
می توانسته بشناسدش. بعد از کلی پیغامهای بی جواب بعد از شش ماه کسی جواب پیاماش
را می دهد که فلانی یک سالی است که مرده و من شوهرش هستم... اما عکس پروفایل همان
است که بود: پلنگ با همان چشمان و با سیبیلی از بناگوشدررفته!
پ.ن: می دانم که حق مطلب را دربارهی پلنگ ادا نکردم
اما دوست داشتم چیزی راجع به او بنویسم و همین امشب هم بنویسم.
Friday, July 27, 2012
Tuesday, July 10, 2012
درد آستانهی آگاهی
پشتم را تکیه دادهام به خنکای رادیاتور، همین طور سرم را. آستانهاش هم هراس آور است این درد لعنتی. حتی فکرش هم ترسناک است.
پانوشنت: من امشب از یک لحظهی آگاهی پرتاب شدم این وسط. از آستانهی درد. آستانهای که واردش نشدم اما هر آن ممکن بود بشوم. پس همه چیز این پست فرق می کند حتی فونتش.
Monday, July 9, 2012
درد
یعنی همهاش از
همین درد است؟ همین دردی که از جایی در تخمدان رها می شود ومثل سم وارد جریان خون
می شود و به تک تک یاختهها تن می تازد و همان جا تهنشین می شود و هراسی از خود
بر جا می گذارد که موج بدی با رسوبات ته رگات چه خواهند کرد. تلخات می کند. مثل
بختک می ماند. حتی مجالی برای کنار زدن پتوی کابوسهای بختک زده نیست. تنها می
توان در مردابِ بی آب و علفاش به خواب رفت و به هجوم بیداریِ بعدی امید بست.
Monday, July 2, 2012
خانه تکانی
دیشب خواب دیدم
دارم خانه تکانی می کنم. دیوارها را همه لایهی ضخیمی خاک گرفته بود- صبح که پا
شدم بلافاصله کف پاهایام را نگاه کردم، تمام طول خواب حس می کردم خاک و خولیاند-
همه جا کثیف بود. یک چمدان قدیمی مال دوران دانشجوییام را زیر تخت خواب پیدا
کردم. اصلاً یادم رفته بود که آن چمدان را دارم. با هیجان درش را باز کردم. داشتم
شاخ درمی آوردم؛ چمدان پر از استامبولی پلو بود. غذا سالمِ سالم بود حتی بوی بدی
هم نمی داد.
Sunday, June 24, 2012
شفافیت!
انگار همه چیز از تنام می گذرد مثل شیشه. چه می گویند
این ملانقطیهای ادب دوست؛ ترانما! ای کاش همیشه تصاویر به این شفافی بود. شکی در
کار نیست می خواهم خوش باشم، خوشحالِ شفاف.
Wednesday, June 20, 2012
خداحافظ رفیق
این هم از این
رفیق. می گفت الان جو سالهای 1300 است که ملت تازه فرنگستان را کشف کرده بودند.
همه در پیِ مهاجرت اند و اینبار نه حتی در پیِ روز و روزگاری بهتر و کشف دنیایای
تازه بلکه تنها در پیِ راهی برای گریز. گرفته بود و دودل. می گفت اینجا حتی اگر
در حدِ ترکیه بود می ماندم. باهم جیگر خوردیم و آب پرتغال. کلی گپ زدیم و غر. از
کودکی بربادرفته، و پیوندهای دست و پاگیر، از دههی سوختهی شصت و آیندهی نامعلومِ
دهههای پیشِرو، از پاریس و شامپاین...
Saturday, June 16, 2012
درد از زیر قفسه سینهام شروع می شد تا گردنم
بالا می آمد ولی همانجا گیر می کرد و بالاتر نمی آمد. انگار یه چیزی می خواست از
دهنم بزنه بیرون. اول فکر کردم قلبم است و بعد گفتم شاید از معده است. از ساعت دو
شب شروع شد. فبلاً هم دوبار اینجوری شده بودم اما حداکثر برای نیم ساعت اما این
یکی ول کن نبود... تا خود 7 صبح امانم را برید.
پ.ن: این نوع خاطرات مال دفتر کاغذیام اند.
ولی از اونجا که امروز جا نداشت این جا نوشتماش.
Tuesday, June 5, 2012
آلبالو به سبک زوربا
آدم باید نسبت به چیزهایی که خیلی دوست دارد زوربایی عمل کند؛ یکی از آن چیزها آلبالوی نوبر با نمک زیاد است.
پ.ن: زوربا کارهایی را که
دوست داشت آنقدر انجام می داد تا حالش از آنها بهم می خورد.
Thursday, May 31, 2012
اندر شباهت ترجمه و آشپزی
خلاقیت از مواد مصالح هر دوست؛ و نتیجهشان با استحاله همراه
است.
پ.ن: خانه نشینی و گرسنگی
تاثیر مستقیم بر میزان استحاله و خلاقیت در آنها دارد.
Sunday, May 20, 2012
زخمِ خواب
در
آینه دیدماش زخمی تقریباً شش- هفت سانتی، با یک جای کبودی در انتها، درست بروی
مهرهی پنجم- ششمِ پشت. داشتم پا می شدم از پایِ لپ تاپم بروم خوابم را بنویسم؛
خواب دمِ ظهرم را... که پنجرهی باز پشتم را خراش داد. یک ربع بی وقفه گریستم، همه
هاج و واج مانده بودند، فکر می کردند از زخمم است و می خواستند ببیناش غافل از
این که زخمم از خواب بود؛ از جنس خواب.
Sunday, May 13, 2012
دفتر بزرگ
داستاناش نامتعارف است و تقریباً زمان تمام روایتها حالِ
استمراری و حال ساده. چندجایی زمانِ حال بدجور توی ذوق میزند، اولاش ممکن است
فکر کنی که رشتهی روایت از دست مترجم خارج شده، اما بعد که مصاحبهی آخر کتاب
را میخوانی میبینی که نه! گویا از اول قرار بر این بوده. در هر حال روایت خیلی
ساده است و پیچیدگی داستانی ندارد. باید ده، پانزده صفحهای بخوانی تا دستات
بیاید که راوی دو پسر بچهی دوقلو هستند ولی ممکن است کل کتاب را بخوانی و تنها
از مصاحبهی آخرِ آن متوجه شوی که کلِ روایت، دفترچهی خاطراتی که درست در لحظهی
اتفاق افتادن حوادث نوشته می شود؛ دفتر بزرگ.
داستان، داستانِ جنگ است و
خشونت؛ خشونتی خدایگانی که فقط ویران می کند. اما راویت چنان مینیمال (کمینهگرا
را دوست ندارم) و در عین حال سهلانگارانه است که یک جاهایی ممکن است کتاب را
برای چند لحظه پرت کنی یک گوشهای، اما خیلی زود بدون اینکه چیزی حل شده باشد
دوباره سراغاش بروی. باید تماماش کنی...
دفتر بزرگ قسمت اول از یک
تریلوژی است که با مدرک و دروغ بزرگ کامل می شود. نویسندهاش، آگوتا
کریستوف، در ابتدا شاعری مجاری تبار بوده که گویا بعد از پناهندگی به سویس، زبان
فرانسه را با نوشتن رمان یاد گرفته است. خودش میگوید از آن جا که به زبان فرانسه
نمیتوانسته شعر بگوید، شعرهای مجاریاش را در قالب رمان ترجمه کرده است. از قضا،
روایتِ مینیمال و رواناش مهر تأییدی است بر این ادعا.
پ.ن: (کلاً پی نوشت دوست دارم!) این رمان برندهی بهترین جایزهی
کتاب اروپایی شده و کریستوف معروف ترین نویسندهی آن زمان زنده، و حالا مردهی،
سویسی است.
Friday, May 11, 2012
مادر
«لامصب سرم سالار
نیست. » این را با ناله در جوابم می گوید که از او می خواهم کمی قدم بزند. از وقتی
فهمیده تودهی کنار سرش چربی نیست و منتظر جواب آزمایشهای تکمیلی است پاک خودش را
باخته. مدام می گوید نگرانمان است، «هیچ کدام سر و سامان نگرفتید بلاخره...»
غرهای روزانهاش رنگ و بویی آخر الزمانی گرفته. کمافی سابق سوزناش که گیر می کند
روی یک چیز، آنقدر گیر می دهد که امواتات را دربرابر چشمانات به رژه درمی آورد.
نگران است که شوهرش هم مثل شوهر خواهرش بعد از او «کُلفتی» بر سر خانه و زندگیاش
بیاورد، اما خیلی زود به این نتیجه می رسد که باید هوایِ پیرمرد را داشته باشیم. خشماش
که می گیرد آرزوی لحظهای را می کند که از شرمان خلاص شود، لحظهای بعد پاپیچِ
امتحاناتِ کوچکترین عضو خانواده می شود... دلم هری می ریزد از شنیدن این حرفا. نه!
من حتی از داشتن تصور دنیایِ خالی از غرهای او ناتوانام، هر چه باشد من و غرهای
او همزادیم.
Sunday, May 6, 2012
شخم
همه چیز را شخم می
زنم؛ خاطرهها، لباسها، مسیرها، پیامها، بوها، نگاهها، و رنگها همه چیز را. چیز
خاصی را جستجو نمی کنم اما با سماجت شخم می زنم. می دانم چیز جدیدی نمی یابم، ولی
از سرِ ناچاری شخم می زنم. بعضی قسمتها را نباید انگولک کنم، اما بازیگوشانه شخم
می زنم. گاهی لبخندی گوشهی لبام می نشیند و گاهی قطرهای اشک در چشمام. اما
بازهم شخم می زنم و شخم می زنم... آقای شاعر واقعاً «آوریل بی رحمترینِ ماههاست»؟
یعنی هیچ لذتی در شخم زدن نیست؟! حتی زمانی که به امیدِ باروریِ دانهای جوان بر
تنِ تازه شخم خوردهای باشد!
Friday, May 4, 2012
یافتن ازدست دادن چیزِ دیگری است
یافتن ازدست دادن چیزِ دیگری است
به این فکر می کنم، حتی احتمالاًَ ماتم گرفتهام
که برای دریافتنِ خودِ این چه از دست دادهام.
ریچارد براتیگان
ریچارد براتیگان
"Finding Is Losing Something Else"
Finding is losing something else.
I think about, perhaps even mourn,
what I lost to find this.
Richard Brautigan
Wednesday, May 2, 2012
دوستِ گربه ماهیِ تو
اگر قرار بود
گربه ماهیای
باشم
با فلسهای محافظ و سیبیلی دراز
در اعماق یک برکه
و تو یک شب
که ماه آسمان را روشن کرده
به سوی خانهی تاریک من بیایی
بر آستانهی عواطف من بایستی،
و با خودت بگویی: «این برکه
چقدر زیباست.
کاش کسی را
داشتم که دوستم می داشت.»
من هم تو را دوست می داشتم و گربه ماهیات می شدم
تا حس تنهایی را از تو دور کنم
و یکباره چنان احساسآرامش کنی
که از خودت بپرسی، «یعنی
در این برکه گربه ماهی هم پیدا می شود؟
باید جای معرکهای باشد برای آنها.»
ریچارد براتیگان
Tuesday, May 1, 2012
مویه بیوه زن
هوا آنقدر سرد نیست
تا بروم و از همسایهها هیزمی
عاریه بگیریم.
عاریه بگیریم.
ریچارد
براتیگان
"Widow's
Lament"
It
is not cold quiet enough
To
go borrow some firewood
From
the neigbours.
Richard BrautiganSunday, April 29, 2012
حفره ستاره
اینجا نشستهام
در منتها علیه
یک ستاره،
نوری را تماشا میکنم
که پاشیده می شود
بر من
ازحفرهای کوچک
در آسمان.
چندان
شاد نیستم
اما می توانم ببینم همه چیز
چقدر دور است.
ریچارد براتیگان
"Star Hole"
I sit here
on the perfect end
of a star,
watching light
pour itself toward
me.
The light pours
itself through
a small hole
in the sky.
I'm not very happy,
but I can see
how things are
faraway.
Richard Brautigan
Monday, April 23, 2012
Monday, April 16, 2012
وقار
وقار، اشارت رمزآلودِ تن است
برای پوشاندن کاستی های ذهن.
لارنس استرن
Gravity,
a mysterious carriage of the
body to
conceal the defects of the mind.
Laurence
Sterne
Saturday, April 14, 2012
یک سالگی
وبلاگم یک ساله شد.
راستش فکر نمی کردم کار به یک سالگی بکشد یا اگر بکشد دوست داشته باشم به مناسبت
آن چیزی بنویسم. کمابیش همه چیز را در طول این یک سال در آن نوشته ام؛ کمابیش. همه
چیز را نه! گاهی خودم را سانسور کرده ام، گاهی ترجیح داده ام سکوت کنم؛ و گاهی هر
چه کوشیده ام برای ریختن افکارم به شکل
کلمات، قالب درستی نیافته ام. کمابیش همه چیز را گفته ام جز آن چه که برای
گفتن اش هنوز زمان لازم دارم... حس خوبی دارم که این جا می نویسم، حسی از نوع در
تملک داشتن چیزی منحصر به خودِ خودم؛ حسِ قدم زدن در جاده ای که نگرانِ ارواح
پنهان در پسِ درختان اش نیستم هر چند که اطمینان دارم یگانه رهگذر آن ام... از این
که قدم هایم را گاهی با دوستی شریک می شوم احساس شعف می کنم ولی اگر این شعف هم
نبود باز به گام هایم ادامه می دادم؛ قدم زدن برایم لطف خاصی دارد آن هم به تنهایی
و بر روی جاده ای نمناک.
Tuesday, March 27, 2012
آغازِ نو
گاهی شروع می کنی بهخواندن یک کتاب که قبلاً خواندیاش یا بهدیدن یک فیلم که قبلاً دیدیاش بدون این که اصلاً یادت باشد. نه عنوان داستان و نه طرح جلد هیچ کدام چیزی در ذهن تداعی نمی کنند. شروع می کنی به دیدن و خواندن اما بعد از گذشت چند صفحه یا صحنه، حس آشنایی بهسراغت می آید: این کتاب... این فیلم... لعنت به من! چطور ممکن است؟! نکند این هم از آن مسخره بازیهای دِجَوو باشد؟" اما هنوز هم باید بخوانی و ببینی چون بهنظر می رسد یادآوری روند داستان یا پایان ماجرا دستخوش بازیای در ذهنت شده که برای بارگذاری به زمان بیشتری نیاز دارد. اما آن زمان که به یاد آوردی دیگر همه چیز به بازی حافظه تقلیل پیدا می کند: اِ دفعهی پیش اینجا بود که حدس زدم! یا "اینجا داشتم به این موضوع فکر می کردم" ... آن فاصله، آن فاصلهای که هنوز بهیاد نیاوردهای علی رغم حسِ آشنایی که داری حسِ آغاز است.آغاز، آن فاصله است؛ آغاز یک سالِ نو، یک رابطه، یا هر چیز نو...
Subscribe to:
Posts (Atom)