Tuesday, December 25, 2012

دیوسالاری

این چند وقت اخیر هر چه آمدم چند خطی از حال و روزم قلمی کنم دست­ام نرفت که نرفت. نه این­که چیز مهمی برای نوشتن داشته باشم، نه! بس که این روزها در آموزش این دانشگاه و راهروی آن اداره  بغض راه گلوی­ام را بست و در دو مورد به­جای داد و بیداد بر سر کارمندان گنده دماغی که همه را خنگ می­پندارند،- و اگر در بین توضیحات مبسوط ابلهانه­شان سوالی بپرسی صدای­شان را بالا می­برند، و دست آخر بعد از کلی سگ دو می­بینی جایی را که نباید موقع بایگانی پانچ کرده و کاغذی که می­دهد دست­ات با زباله هیچ فرقی ندارد-  در مستراح­های همین ادرات  زده­ام زیر هق هق... که فغان از این دیوسالاری!

Saturday, December 8, 2012

زندگی در منطقه هشدار

این روزها همه چیز سرِ بندآوردن نفس آدم را دارد از هوای پایتخت گرفته تا رفاقت­ها.

Tuesday, December 4, 2012

صداها

صدها به آژیر حمله‌های موشکی می‌مانند در مغزم! جم جونیور، جِم سینیور، ...، سیمبل ریت! اقامتی رویایی؛لوس آنجلس، سان‌فرانسیسکو... غریب آشنا، دوست‌ات دارم بیا! ... جهت اطلاع بیشتر با این شمارها ... نسل جدید کرم­ها...عزیزم من فکر کنم بچه ادواردو رو حامله‌ام... موشک‌ها به ذهنم پرتاب می‌شوند؛ یکی پس از دیگری... دیدی عشق­ام دیدی؟ ...بانوی صدا ... کلین اند کلیر...

Wednesday, November 21, 2012

ماجرای من و عینک‌ام

معمولاً زیاد شیشه‌ی عینک می‌شکنم، پس در جریان فیِ به‌روز شده بازار هستم؛ شیشه، دسته، پبچ، مهره، ... از سه- چهار ماه پیش به این ور اتفاق خاصی برای عینک‌ام نیافتاده بود جز این‌که چند باری گم‌اش کرده بودم، تا دیشب که صور فلکی در طالع ما تسلسل را بیش از این جایز ندیدند! امروز عازم شدم تا بعد از سپردن عینک‌ به آقای عینک ساز، یک سری به نمایشگاه کتاب‌های خارجی بزنم و شاید یکی از آن ناولهای 10-15 دلاری را ابتیاع کنم بل‌که مایه‌ی سرگرمی‌مان شود در شب‌های پیش‌رو. ولی بخوانید اندر پنبه شدن آن­چه که رشته بودم:
-خانم این شیشه‌‌ها توی ایران ساخته نمی‌شن! بدترین‌شم چینیه! تازه اونام واسه ما 7-8 دلار آب می‌خوره (یعنی تقریباً سه برابر چهار ماه پیش!) تازه این قیمت شیشه‌ی معمولیه! اگه می خواین از این پلی...»
دیگر صدای‌اش را نمی‌شندیم! داشتم حساب کتاب می‌کردم.
- ئه  این که می شه همون 15 دلار!
-بله؟
- هیچی، یه جلد محکم هم بدین!
- ولی شما که معمولاً می گفتین از این جنگولک بازیا...
- نه آقا! یه بندی چیزی هم بدین! فک کنم از این به بعد باید عینکو بندازم گردن‌ام!  
   

Wednesday, November 14, 2012

برای آن‌چه که حذف شدنی نیست

...کلمه
Nobody comes,
Nobody goes.
I am bored.
Sitting at home
With a terrible cold.
Should I get old
The way these rhymes
Get me told?!

پ.ن: این را روز سوم از چهار روزی که خانه­نشین شدم به­خاطر سرماخوردگی نوشتم. آن چهار روز دست بر قضا به اینترنت هم دسترسی نداشتم، برای دوستان پیامک کردم، استقبال شد. گفتم این­جا هم بگذارم­اش به یاد آن روزِ بارانی!  

Sunday, November 4, 2012

...

فقط یک پلنگ می­تواند از این سر شهر ببردت آن سر شهر که ساندویچ کوکو سبزی بخوری با دوغ، بعد تمام مغازه­های سپه سالار  را برای بوتی که فعلاً پول خریدن­اش را نداری با تو گز کند و به­ات موسیقی تلفیقی سیتار و جَزو جی جی بالاردکادوی تولد بدهد. به او فکر می­کنم، به دیدگاه سه جهانیِ زمان جوانی­اش، به کابوس­ها و توهمات­اش در زندان، به ضربه­های­ای که به پشتم خورد: «هیچ وخت کم نیار پلنگ!»، به دعوت­اش برای یافتن یک تکیه­گاه، و به این­که بی تکیه­گاهی از او پلنگی چنین ساخته است.  

Thursday, November 1, 2012

بیست و نه‌ام

صدای موبایل­ نیمه هوشیارم می­کند، سیران است ، همیشه نفر اول است؛ پس 29 سال­ام شد! گرمای زیر پتو در ران­های­ام جمع شده. امروز برای غلت و پیچ و ماندنِ بیشتر زیر پتو باید با خودم مهربان­تر باشم. گوشه­ی پای راست­ام را از زیر پتو بیرون می­گذارم؛ خنکای ملایمی در تن­ام می­غلتد.

Saturday, October 20, 2012

خیانت

به چشمان غمگین دخترک فکر می کنم و به این­که «زندگی بد رو نمی شه خوب زیست»؛ غم چشم­هایش نباید مال همین یکی دو سال بوده باشد. شام پخته بود و مثل میزبان­ها به همه خوش آمد می گفت؛ در خانه­ی تو! 

Sunday, October 14, 2012

زلزله آذربایجان (بخش دو)

دیبکلو آخرین روستای­ای بود که روز اول یعنی پنج شنبه 20 مهر 1391 دیدیم. روستایی با زنان و دخترانی با چشم و ابرویی مینیاتوری. قبل از زلزله دیش ماهواره داشتند، این را می شد از مدل ابرو و سبک زندگی­شان فهمید. دختران 14- 15 ساله عموماً ازدواج یا نامزد کرده بودند. تمام خانه­ها تقریباً تخریب شده بود. دخترها می­خواستند بدانند ازدواج کرده­ایم یا نه! اگر نه، چرا و اگر بله کِی و باکی! با عروسک کمی برای بچه­ها مسخره بازی درآوردم، اولین باری بود که با یک عروسک برای جمعیتی ادا درمی­آوردم ولی اصلاً استرس نداشتم. بچه­ها که پوست دست و صورت­شان همه خشک و پوسته پوسته بود. خانومی که یک­باره دلش برای بچه­ها سوخت، چندتا کرم مرطوب کننده به بچه­ها داد. این همان و جایزه خواستن و دنبال ماشین دویدن و تقاضای کرم کردن برای بچه­های توی چادر و همه فامیل داشته و نداشته همان! دیگر نمی شد کنترل­شان کرد؛ از عروسک­های نمایش را می­خواستند تا پمادهایی که دیگر وجود نداشت، بازی را کلاً فراموش کرده بودند؛ پر شده بودند از میل و خواهش.

روستایی که روز جمعه را با آن شروع کردیم "طرف" یا با تلفظ ترکی طارف بود. روستایی محروم با اسکلت­ خانه­هایی که هنوز بالا نرفته بود. بچه­ها بازی می کردند که زنان روستا دوره­ام کردند. بس که هوا پر از گرد و غبار بود توی یک سیم­پیچ بزرگ نشسته بودم. یکی یکی آمدند و وقتی به خودم آمدم دیدم تمام زنانی که آن­جا بودند با چشمانی پر سوال دورم جمع شده­اند. خوشبختانه یکی پیدا شد که حرف­های آنان را برای­ام ترجمه کند؛ دختری 14 ساله به­نام شبنم. یکی را در جمع به من نشان دادند و گفتند خیلی قشنگ می رقصد. از او خواستم برقصد که گفت در حضور مردان این کار را نمی­کند، ما را به چادرش برد. در راه زن بارداری را دیدیم که خواهر شبنم بود وقتی از پرسیدم چرا به ما ملحق نمی­شود گفت که شوهرش این اجازه را به او نمی دهد، هر چند که خودش به تازگی در روستای دیگری زنی گرفته و او را به امان خدا رها کرده بود. با این وجود که عاشق عکس گرفتن بودند دوربین که می دیدند پس می زدند؛ ترسی در وجودشان نهادینه شده بود که با چند کلمه صحبت نمی­شد به جنگش رفت. برای رقص سه زیردامنی که هرکدام به رنگی بودند و دست کمی از یک دامن نداشتند پوشید. پف دامن­ها طوری بود که باسن رقصنده را برجسته می­کرد. بعد از کلی جستجوی آهنگ و انتخاب آهنگ فارسی برای رقص، زن به­یکباره وسط رقص متوقف شد وقتی دلیل را پرسیدم شبنم گفت می­گوید خاله­اش مرده و شاید بهتر باشد که نرقصد، بعد از من خواستند برقصم. این کار را کردم، آن­هم با اولین آهنگی که در موبایلم یافتم؛ باباکرم.

آخرین روستایی که دیدیم قراجا بود. باران کم کم داشت جدی می­شد. وارد روستا که شدیم انگار خاک مرده پاشیده بودند. نه بچه­ها به استقبال ماشین­ها آمدند نه کسی بیرون چادرها بود جز چند نفر! چارچوب چند چادر سوخته از دور پیدا بود. دو روز پیش از ورود ما ده چادر در آتش سوخته بود و پیرزنی مرده. آن­طور که می­گفتند پیرزن آشپز ده بوده و رفتن­اش تبدیل به تلنگری بر آسیب پذیری همه­شان در این فصل سرد شده بود؛ آتش سوزی از یکی از همین وسایل غیر استاندارد گرمایشی آغاز شده بود. اهالی روستای عمدتاً قالی باف بودند زمین کشاورزی هم داشتند، پیش از زلزله گاز و رفاه نسبی هم داشتند. ما را به چایی زغالی دعوت کردند که این­بار از ترس آتش سوزی روی اجاقی بیرون از چادرها مهیا کرده بودند.            

زلزله آذربایجان (بخش یک)

نمی­دانم گزارش می شود یا درددل یا عقده گشایی یا چه چیز دیگر اما فکر نوشتن درباره­اش از پریشب توی ماشین که راهی تهران شدیم  تا حالا رهای­ام نکرده. هنوز به اندازه­ی کافی متمرکز نیستم و آن­چه که به­یاد می­آورم آن­قدر متناقض است که نمی­دانم نوشتن اصلاً لزومی دارد یا نه!  قرار بود با بچه­هایی که در آستانه­ی فصل سرما سقفی برای گرم شدن نداشتند ساعتی بازی کنیم، شعر بخوانیم، نقاشی بکشیم، و بادبادکی هوا کنیم، هر چند که این آخری به­خاطر باران و سرمای زودرس عملاً اتفاق نیافتاد و حصیر و چوب و کاغذهای بادبادک نشده و هوا نرفته را همان­طور که بودند برگرداندیم تهران. اولین روستایی که بعد از گم کردن دوستان­مان، و در نتیجه بدون وسیله­ی بازی­ای خاصی، دیدیم چایکندی بود. چادرها در نقطه­ای دور از روستا و کنار جاده بودند. اهالی روستا به­ویژه بچه­ها خیلی سریع دورمان جمع شدند، پسر بچه­ها اولش برای ملحق شدن کمی مقاومت می­کردند. بازی­های شناخته شده به زبان فارسی را خوب بلد بودند؛ عمو زنجیرباف، الکم دولکم، و چند تای دیگر را. اصرار داشتند که دست مربی­ها بگیرند و بعضاً بر سر این موضوع آماده­ی دعوا هم بودند. بزرگترها هم خیلی زود لب به شکوه می­گشودند؛ از بخشدار و وضعیت ساخت سازها که از اسکلت و چند ردیف آجر فراتر نرفته بود تا توزیع نامناسب کمک­ها و سرمای هوا. این­ها را می­شد راحت حدس زد یا از لابه­لای چیزهای­ای که رفقای دیلماج دستگیرشان می شد بیرون کشید. عطشی برای ابراز و بیان داشتند سیری ناپذیر که لابد «ترکی بیلمیرم» هم مانع­شان نمی شد آن زمان که اشتیاق شنیدن را در چشمانی می دیدند.

  روستای بعدی که هم طبیعت با آن گشاده دست تر بود و هم مسئولان، اصلی که تقریباً در تمام روستاهایی که دیدیم برقرار بود، افشرد نام داشت. تا ماشین از گِل درآمد و با رفقا گروه را پیدا کردیم، بازی شروع شده بود؛ دختران 10 تا 14 ساله نقاشی می کشیدند، پسرها و دخترهای کوچکترهم در یک حلقه­ی بزرگ بازی می کردند، مادرها هم تماشاچی بودند؛ بازی که تمام شد گروهی از بچه­ها جایزه می خواستند و وقتی تنها با یک آبنبات چوبی روبرو شدند می خواستند اسباب­بازی­هایی که با آن­ها بازی کرده بودند را بردارند.وقتی این خواسته­شان هم راه به جایی نبرد، گروهی از پسرها شروع کردند به سنگ پراکنی به سگ نگهبانی که در باغ بسته شده بود. بعد از کمی بحث کردن با یکی­شان، یکهو به خودم آمدم؛ یکی از سنگ­ها به سمت من پرتاب شده بود...
     

Monday, October 8, 2012

این روزها... این روزها که نمی­گذرند، 
این
روز
ها...

Wednesday, October 3, 2012

خواب دیدم!
 غذا توی دهنش می گذاشتم
 آرام آرام
عجله داشت. 
باید می رفت
تند تند. 

Sunday, September 30, 2012

زباله­ها دوره­ام کرده­اند؛ روزنامه باطله، نایلون، مجلات جدول، زندگی دورچیده، زندگی سمج دورچیده، حرف­ها، حرف­ها، تکرار و تکرار... ای کاش جای آرمیدن که نه، جای نفس کشیدن بودی!  

Saturday, September 15, 2012

این بغض لعنتی باید چیزی شود تا خفه­ام نکرده؛ نوشته­ای، سیگاری، شعری، دادی، لگدی، بوسه­ای، هق هق­ای، چیزی... 

Tuesday, September 11, 2012

مرور می‌کنم

نوشته بود در روز تولدش رفت؛ در پنجاه و دوسالگی. فقط یک­بار دیده بودم­اش. در جشنی که دخترش برای اعلام نامزدی برای هم­کلاس­های­اش گرفته بود. با این که بار اول بود که ما را می­دید ولی همه را می­شناخت؛ مادر بود. فکرش یک آن رهای­ام نمی کند و مثل یک باد موسمی توده­های مغشوش دیگر را در ذهن­ام جابه­جا می کند. باید مرور کند همه چیز را! اقیانوس خسته­ی تن­ام از پس­اش برنمی آید؛ تنها آرام پس و پیش و می رود و زمزمه می کند: «مرور کن! مرور کن!»

Saturday, September 8, 2012

پائیز

پنجره­‌ی اتاق باز است و پاییز درهوا. زیر پوستم کمی داغ است و بادی ملایم، پاییز را با لرزشی خفیف بر سطح آن پخش می کند. به سفر فکر می کنم و به فردا. چه اهمیتی دارد که «بهترین دوست» کسی باشم یا «یک زنِ معمولی»، مخاطب عشق باشم یا نفرت! می خواهم ساعت­‌ها زیر همین پنجره بنشینم و پاییز را روی پوستم حس کنم.  

Tuesday, August 21, 2012

سونوگرافی؛ تنبیه و مراقبت

بار دوم‌­ام است که می روم سونوگرافی. فقط این را می­‌دانستم که مثانه­‌ام باید پر باشد و سرِ ساعت برسم، مخصوصاً این­‌که صبح از طرف کلینیک به­‌ام زنگ زده بودند و ساعت قرار از 4:30 به 3:50 یعنی 40 دقیقه زودتر تغییر پیدا کرده بود. از ساعت 3 شروع کردم به آب خوردن؛ طوری­‌که راس ساعت 3:50 مثل یک مشک پراز آب در محل حاضر شدم. خیلی سعی کردم که دیر نکنم چون کلینیک­‌اش از این باکلاسا به­‌نظر می رسید که اگر کمی دیر می­‌کردی احتمالاً منشی­‌اش پشتِ چشمی نازک می­‌کرد و به­‌ات می­‌گفت: «متاسفم­ خانومم دیر کردی!» صبح هم که زنگ زده بودند بعد از این­که شنیدم به‌­جای خانم دکتر معروف، یک آقای دکتر است کمی منِ و من کردم بلافاصله گفت: «می‌­خوای کنسل کنم خانومم؟!» البته که منِ و منِ من از آقا بودن دکتر مذکور نبود، یعنی همه­اش از این نبود، بیشتراز خوب بودن و باحال بودن خانوم دکتری بود که خواهرم سفارش کرده بود پیش‌­اش بروم حتماً. ولی از طرف دیگر سونوگرافیِ رحم و تخمدان هم داشتم، حالا رحم و تخمدان چه ربطی داره به معده درد اینو باید از دکترم پرسید. یادم است سری پیش که سونوگرافی رحم و تخدان انجام دادم، بس که مثانه‌­ام پر بود و اون خانوم دکتره اصرار داشت تمام ابعاد تخمدان‌­هامو بررسی کنه که چند بار نزدیک بود عنان اختیار از کف بدم و با فشار هرچه بیشتر بشاشم رو تخت. خلاصه این­که ساعت3:50 دقیقه رسیدم و بعد از این­که دفترچه­ام را دادم به «خانومم»، فهمیدم که باید فعلاً بنشینم. بعد از ده دقیقه وقتی منشی اسم‌­ام رو صدا زد و با خوشحالی روبه‌­روی میز پذیرش قرار گرفتم، گفت: «خب خانومم، چهل و سه هزار تومن می شه»، منم که قبلاً پرسیده بودم و گفته بودند سی هزار تومن، دارد کم کم شاخ‌­ام درمی­آید که خانومم می پرسد: «مثانه­‌ت پره؟» و داغ دل­ام تازه می شود با حالت درمانده­ای می گویم: «بدجورم پره!» که می­‌گوید قبل از شما کلی بیمار داریم خانو... می‌­نشینم و سعی می کنم حواس‌­ام را به نوشتن چیزی در دفتر خاطرات‌­ام پرت کنم تازگی‌­ها همه­‌­اش در صف انتظارِ اتوبوس، دکتر، یا در کافه چیزی می­‌نویسم، آخر فکر می‌­کنم این‌جوری خعیلی باحاله...- که شاش امان­ام رامی­‌برد، سرِ جای‌­ام وول می‌­خورم افاقه‌­ای نمی‌­کند، با بغل دستی­‌ام شروع می کنم به حرف زدن که احساس می کنم شاش که وارد جریان خون­ام شده کم کم به مغزم می رسد و عنقریب از هوش می روم، کمی مثانه‌­ام را بالا می­‌کشم و می روم جلوی میز پذیرش.
-         ببخشید، شما به من گفتید ده دیقه به چاهار این­جا باشم، الان ساعت 5:20 دیقه اس، من ...
-         گفتم که خانومم، چن نفری جلوتونن.
-         دقیقاً چن نفر؟
-         مممممم چاهار نفر
-         خب چقد طول می­کشه؟
-         نمی‌­دونم...
-          ولی شما که به من صب زنگ زدین گفتین ده دیقه به چاهار! خب می­‌گفتین شیش!
-         ماکه نمی‌­تونیم حدس بزنیم هر کی چه­‌قدر مشکل داره...
-         چه ربطی داره؟
-         خب مثلاً یکی بدن‌­اش پر از کیست و عارضه‌­س
-         حالا یه ساعتی بگین حدوداً ...
-         چهل دیقه، شایدم کم­تر!
-         چهل دیقه؟! من نمی تونم، همین الان­ام...
-         خب تخلیه کن خانوممممممم!
یه ده دقیقه‌­ای راه می­‌روم و پنج دقیقه­‌ای هنری میلر می‌خوانم. هی به خودم می­‌پیچم، فایده‌­ای ندارد. سعی می­‌کنم به‌­یاد بیاورم برای این­ کار بعد از مد‌ت­ها از بابام پول قرض کردم، اماغیرت هم دربرابر این موج خروشان شاش طرفه‌­ای نمی بندد. اطرا‌ف‌­ام را نگاه می­کنم همه راحت وبی­خیال نشسته­‌اند؛ بعضی با شکم­‌های هشت- نه ماهه. اشک‌­ام دارد درمی آید که بلند می­‌شوم. نمی­‌دانم چطور و بعد از چه مدت دستشویی را پیدامی­‌کنم. رو سنگ می نشینم، آخرین تلاش را برای نگه­داشتن خودم می‌کنم، و یک­هو اشک­‌ام درمی­آید، تابه‌­حال از شاشیدن چنین لذتی نبرده‌­ام...
این اتفاق تا ساعت هفت که نوبت­‌ام می شوم دوبار دیگر البته نه با آن لذت و شدت تکرار می­‌شود

Wednesday, August 15, 2012

خداحافظ!

بغض می شکند و شیشه­‌ی عطر هم.
بی امان­اند هر دو،
 بوها و اشک‌­ها.
اتاق پر می شود
و من خالی.

Tuesday, July 31, 2012

انگیزش

دستِ نوازشی بر گونه­­‌ای باید، تا کلمه از ملالت برهد و آنجایی بنشیند که باید.
پ.ن: ها شاعر می‌گه «که سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند» از اونا.

Monday, July 30, 2012

پلنگ



 چشمان­اش حالتی دارند که دانستن این­که در آن لحظه شوخی می کند یا جدی است را سخت می کند. محال است این همه حس و رنگ یک­جا در چشمانی جمع شده باشند. چروکی که زیر چشم­های­اش می افتد می گوید که حرف­اش شوخی بوده، سیبیل­های بلندش هیچ وقت اجازه نمی دهند این را از لبان­اش بفهمی. زمستان و تابستان ندارد همیشه یک پیرهن مردانه با یک کتِ بارانی -مانند زرد به تن دارد که ظاهراً مال وکیل گوگوش بوده (این را با شوخی به دوست­اش می گوید که از او گلایه دارد که چرا همیشه همین لباس را بر تن دارد) و شلواری که بین یک شلوار مردانه و تازگی­ها یک شلوار جین متغییر است. کلاه­اش نباید از قلم بیافتاد. اسم­اش را دقیقاً نمی دانم، ولی خیلی شبیه کلاه تنیس است با لبه­هایی پهن! کوه و گالری هم ندارد، همیشه سرش است. محکم و دوستانه دست می دهد. همه را پلنگ خطاب می کند و خودش را هم. همیشه چیزی در خورجین­اش دارد و همه­ی گروه­های سنی را هم شامل می شود. سهم کیارشِ 10-11 ساله و بقیه بچه­ها اکثراً خوراکی و بازی­های فکری است و آدم­بزرگ­ها هم که اکثراً فیلم و گاهی هم کتاب! اردات خاصی به  اما گُلدمنِ آنارشیست دارد، تقریباً همیشه یادی از او می کند. اگر کسی از او سوال کند که چه کاره است، بی درنگ و با همان چشم­های معروف جواب می دهد: «مفت خورِ ادبی.» وقتی چیزی می گویی کاملاً حس می کنی که گوش می کند. برای هر چیزی یک راه­حل دارد؛ از درد معده گرفته تا کلاس­های کنکوری، همه چیز حتی مرگ. می گوید عزرائیل شماره­ی او را گم کرده و در الکوت اعلاء هم جایی برای­اش نیست، چه برسد به ملکوت اعلاء. آن­قدر با اطمینانِ شوخ­طبعانه­ای از مرگ می گوید که دیگر جایِ بحثی نمی ماند. در کودکی به دیفتری و فلج اطفال و بک بیماری دیگر هم­زمان مبتلا شده، طوری که همه­ی دکترا قطع امید کردند و خانواده­ای که پیش­شان بوده در را روغن مالی کرده­اند که عزرائیل راحت­تر داخل شود چون همه فرض را بر این گذاشته بودند که بهتر است هر چه زودتر از درد وعذاب راحت شود طوری که وقتی مقاومت­اش را دیده­اند شگفت زده شده­اند. عکس پروفایل فیس­بوک­اش مالِ سال سی- چهل سالگی­اش است. بدون این­که چیزی بپرسی شروع می کند به توضیح دادن که چرا! ظاهراً زمانی در فیس­بوک دنبال خانومی می گشته که او در همان سال­ها در آلمان با او دوست بوده و فقط با این عکس می توانسته بشناسدش. بعد از کلی پیغام­های بی جواب بعد از شش ماه کسی جواب پیام­اش را می دهد که فلانی یک سالی است که مرده و من شوهرش هستم... اما عکس پروفایل همان است که بود: پلنگ با همان چشمان و با سیبیلی از بناگوش­دررفته!

پ.ن: می دانم که حق مطلب را درباره­ی پلنگ ادا نکردم اما دوست داشتم چیزی راجع به او بنویسم و همین امشب هم بنویسم

  ­   

Friday, July 27, 2012

بکی از معایب آشنایی با یک زبان این است که دیگران عموماً شما را با دیکشنری اشتباه می گیرند. 

Tuesday, July 10, 2012

درد آستانه‌ی آگاهی

پشتم را تکیه داده‌ام به خنکای رادیاتور، همین طور سرم را. آستانه‌اش هم هراس آور است این درد لعنتی.  حتی فکرش هم ترسناک است. 
پانوشنت: من امشب از یک لحظه‌ی آگاهی پرتاب شدم این وسط. از آستانه‌ی درد. آستانه‌ای که واردش نشدم اما هر آن ممکن بود بشوم. پس همه چیز این پست فرق می کند حتی فونتش.

Monday, July 9, 2012

درد

یعنی همه­اش از همین درد است؟ همین دردی که از جایی در تخمدان رها می شود ومثل سم وارد جریان خون می شود و به تک تک یاخته­ها تن می تازد و همان جا ته­نشین می شود و هراسی از خود بر جا می گذارد که موج بدی با رسوبات ته رگ­ات چه خواهند کرد. تلخ­ات می کند. مثل بختک می ماند. حتی مجالی برای کنار زدن پتوی کابوس­های بختک زده نیست. تنها می توان در مردابِ بی آب و علف­اش به خواب رفت و به هجوم بیداریِ بعدی امید بست.    

Monday, July 2, 2012

خانه تکانی

دیشب خواب دیدم دارم خانه تکانی می کنم. دیوارها را همه لایه­ی ضخیمی خاک گرفته بود- صبح که پا شدم بلافاصله کف پاهای­ام را نگاه کردم، تمام طول خواب حس می کردم خاک و خولی­اند- همه جا کثیف بود. یک چمدان قدیمی مال دوران دانشجویی­ام را زیر تخت خواب پیدا کردم. اصلاً یادم رفته بود که آن چمدان را دارم. با هیجان درش را باز کردم. داشتم شاخ درمی آوردم؛ چمدان پر از استامبولی پلو بود. غذا سالمِ سالم بود حتی بوی بدی هم نمی داد.    

Sunday, June 24, 2012

شفافیت!

انگار همه چیز از تن­ام می گذرد مثل شیشه. چه می گویند این ملانقطی­های ادب دوست؛ ترانما! ای کاش همیشه تصاویر به این شفافی بود. شکی در کار نیست می خواهم خوش باشم، خوشحالِ شفاف.  


Wednesday, June 20, 2012

خداحافظ رفیق


این هم از این رفیق. می گفت الان جو سال­های 1300 است که ملت تازه فرنگستان را کشف کرده بودند. همه در پیِ مهاجرت اند و این­بار نه حتی در پیِ روز و روزگاری بهتر و کشف دنیای­ای تازه بل­که تنها در پیِ راهی برای گریز. گرفته بود و دودل. می گفت این­جا حتی اگر در حدِ ترکیه بود می ماندم. باهم جیگر خوردیم و آب پرتغال. کلی گپ زدیم و غر. از کودکی بربادرفته، و پیوندهای دست و پاگیر، از دهه­ی سوخته­ی شصت و آینده­ی نامعلومِ دهه­های پیشِ­رو، از پاریس و شامپاین...  

Saturday, June 16, 2012

"دوست"





می گوید:
-         دوستت دارم.
می گویم:
-         دوست­ات می دارم. 




درد از زیر قفسه سینه­ام شروع می شد تا گردنم بالا می آمد ولی همان­جا گیر می کرد و بالاتر نمی آمد. انگار یه چیزی می خواست از دهنم بزنه بیرون. اول فکر کردم قلبم است و بعد گفتم شاید از معده است. از ساعت دو شب شروع شد. فبلاً هم دوبار اینجوری شده بودم اما حداکثر برای نیم ساعت اما این یکی ول کن نبود... تا خود 7 صبح امانم را برید.
پ.ن: این نوع خاطرات مال دفتر کاغذی­ام اند. ولی از اون­جا که امروز جا نداشت این جا نوشتم­اش.    

Tuesday, June 5, 2012

آلبالو به سبک زوربا


آدم باید
 نسبت به چیزهایی که خیلی دوست دارد زوربایی عمل کند؛ یکی از آن چیزها آلبالوی نوبر با نمک زیاد است.

پ.ن: زوربا کارهایی را که دوست داشت آن­قدر انجام می داد تا حالش از آن­ها بهم می خورد.

Thursday, May 31, 2012

اندر شباهت ترجمه و آشپزی

خلاقیت از مواد مصالح هر دوست؛  و نتیجه­شان با استحاله همراه است.

پ.ن: خانه نشینی و گرسنگی تاثیر مستقیم بر میزان استحاله و خلاقیت در آن­ها دارد.  

Sunday, May 20, 2012

زخمِ خواب



در آینه دیدم­اش زخمی تقریباً شش- هفت سانتی، با یک جای کبودی در انتها، درست بروی مهره­ی پنجم- ششمِ پشت. داشتم پا می شدم از پایِ لپ تاپم بروم خوابم را بنویسم؛ خواب دمِ ظهرم را... که پنجره­ی باز پشتم را خراش داد. یک ربع بی وقفه گریستم، همه هاج و واج مانده بودند، فکر می کردند از زخمم است و می خواستند ببین­اش غافل از این که زخمم از خواب بود؛ از جنس خواب.

Sunday, May 13, 2012

دفتر بزرگ

داستان­‌اش نامتعارف است و تقریباً زمان تمام روایت­‌ها حالِ استمراری و حال ساده. چندجایی زمانِ حال بدجور توی ذوق می‌زند، اول‌اش ممکن است فکر کنی که رشته­‌ی روایت از دست مترجم خارج شده، اما بعد که مصاحبه­‌ی آخر کتاب را می‌خوانی می‌بینی که نه! گویا از اول قرار بر این بوده. در هر حال روایت خیلی ساده است و پیچیدگی داستانی ندارد. باید ده، پانزده صفحه­‌ای بخوانی تا دست­‌ات بیاید که راوی دو پسر بچه­‌ی دوقلو هستند ولی ممکن است کل کتاب را بخوانی و تنها از مصاحبه­‌ی آخرِ آن متوجه شوی که کلِ روایت، دفترچه­‌ی خاطراتی که درست در لحظه­‌ی اتفاق افتادن حوادث نوشته می شود؛ دفتر بزرگ. داستان، داستانِ جنگ است و خشونت؛ خشونتی خدایگانی که فقط ویران می کند. اما راویت چنان مینیمال (کمینه­‌گرا را دوست ندارم) و در عین حال سهل­‌انگارانه است که یک جاهایی ممکن است کتاب را برای چند لحظه پرت کنی یک گوشه­‌ای، اما خیلی زود بدون این­که چیزی حل شده باشد دوباره سراغ­‌اش بروی. باید تمام‌­اش کنی...
دفتر بزرگ  قسمت اول از یک تریلوژی­ است که با مدرک  و دروغ بزرگ کامل می شود. نویسنده­‌اش، آگوتا کریستوف، در ابتدا شاعری مجاری تبار بوده که گویا بعد از پناهندگی به سویس، زبان فرانسه را با نوشتن رمان یاد گرفته است. خودش می‌گوید از آن جا که به زبان فرانسه نمی‌توانسته شعر بگوید، شعرهای­ مجاری‌اش را در قالب رمان ترجمه کرده است. از قضا، روایتِ مینیمال و روان­‌اش مهر تأییدی است بر این ادعا.
پ.ن: (کلاً پی نوشت دوست دارم!) این رمان برنده­‌ی بهترین جایزه­ی کتاب اروپایی شده و کریستوف معروف ترین نویسنده‌ی آن زمان زنده، و حالا مرده­‌ی، سویسی است.  

Friday, May 11, 2012

مادر


«لامصب سرم سالار نیست. » این را با ناله در جوابم می گوید که از او می خواهم کمی قدم بزند. از وقتی فهمیده توده­ی کنار سرش چربی نیست و منتظر جواب آزمایش­های تکمیلی است پاک خودش را باخته. مدام می گوید نگران­مان است، «هیچ کدام سر و سامان نگرفتید بلاخره...» غرهای روزانه­اش رنگ و بویی آخر الزمانی گرفته. کمافی سابق سوزن­اش که گیر می کند روی یک چیز، آن­قدر گیر می دهد که اموات­ات را دربرابر چشمان­ات به رژه درمی آورد. نگران است که شوهرش هم مثل شوهر خواهرش بعد از او «کُلفتی» بر سر خانه و زندگی­اش بیاورد، اما خیلی زود به این نتیجه می رسد که باید هوایِ پیرمرد را داشته باشیم. خشم­اش که می گیرد آرزوی لحظه­ای را می کند که از شرمان خلاص شود، لحظه­ای بعد پاپیچِ امتحاناتِ کوچکترین عضو خانواده می شود... دلم هری می ریزد از شنیدن این حرفا. نه! من حتی از داشتن تصور دنیایِ ­خالی از غرهای او ناتوان­ام، هر چه باشد من و غرهای او همزادیم.       

پ.ن: می دانم نوشته­ام قدری احساسی است چون که تا همین یک هفته­ی گذشته اگر از غرهای­اش از کوره درنمی رفتم تمام سعی­ام بر این بود که طریق بی خیالی طی کنم، اما این چند روزه حتی از این­که دلم قرص نیست عذاب وجدان دارم.            

Sunday, May 6, 2012

شخم

همه چیز را شخم می زنم؛ خاطره­­ها، لباس­ها، مسیرها، پیام­ها، بوها، نگاه­ها، و رنگ­ها همه چیز را. چیز خاصی را جستجو نمی کنم اما با سماجت شخم می زنم. می دانم چیز جدیدی نمی یابم، ولی از سرِ ناچاری شخم می زنم. بعضی قسمت­ها را نباید انگولک کنم، اما بازیگوشانه شخم می زنم. گاهی لبخندی گوشه­ی لب­ام می نشیند و گاهی قطره­ای اشک در چشم­ام. اما بازهم شخم می زنم و شخم می زنم... آقای شاعر واقعاً «آوریل بی رحم­ترینِ ماه­هاست»؟ یعنی هیچ لذتی در شخم زدن نیست؟! حتی زمانی که به امیدِ باروریِ دانه­ای جوان بر تنِ تازه شخم خورده­ا­ی باشد!          

Friday, May 4, 2012

یافتن ازدست دادن چیزِ دیگری است

یافتن ازدست دادن چیزِ دیگری است
به این فکر می کنم، حتی احتمالاًَ ماتم گرفته­ام
که برای دریافتنِ خودِ این چه از دست داده­ام.
ریچارد براتیگان
                                                                               
"Finding Is Losing Something Else
Finding is losing something else. 
I think about, perhaps even mourn, 
    what I lost to find this. 
Richard Brautigan

Wednesday, May 2, 2012

دوستِ گربه ماهیِ تو


اگر قرار بود
 گربه ماهی­ای باشم
با فلس­های محافظ و سیبیلی دراز
در اعماق یک برکه
و تو یک شب
که ماه آسمان را روشن کرده
به سوی خانه­ی تاریک من بیایی
بر آستانه­ی عواطف من بایستی،
و با خودت بگویی: «این برکه
چقدر زیباست.
 کاش کسی را داشتم که دوستم می داشت.»
من هم تو را دوست می داشتم و گربه ماهی­ات می شدم
تا حس تنهایی را از تو دور کنم
و یک­باره چنان  احساسآرامش کنی
که از خودت بپرسی، «یعنی
در این برکه گربه ماهی هم پیدا می شود؟
باید جای معرکه­ای باشد برای­ آن‌ها.»      
ریچارد براتیگان












Tuesday, May 1, 2012

مویه بیوه زن


هوا آن‌قدر سرد نیست
تا بروم و از همسایه­‌ها هیزمی
 عاریه بگیریم.



 ریچارد براتیگان



"Widow's Lament"
It is not cold quiet enough

To go borrow some firewood
From the neigbours.
Richard Brautigan

Sunday, April 29, 2012

حفره­ ستاره


این­جا نشسته­ام
در منتها علیه
یک ستاره،

نوری را تماشا می­کنم
که پاشیده می شود
بر من
 ازحفره­ا­ی کوچک
در آسمان.
چندان شاد نیستم
اما می توانم ببینم همه چیز
چقدر دور است.
                       ریچارد براتیگان
"Star Hole"
I sit here
on the perfect end
of a star,
watching light
pour itself toward
    me.
The light pours
itself through
a small hole
in the sky.
I'm not very happy,
but I can see
how things are
    faraway.

Richard Brautigan

Monday, April 23, 2012

ابدیت

لحضاتی که هیچ چیز آزارت نمی دهد و مستی امانت نمی دهد بیش از این بگویی...   

Monday, April 16, 2012

وقار


وقار، اشارت رمزآلودِ تن است
برای پوشاندن کاستی های ذهن.

                                               لارنس استرن

Gravity, a mysterious carriage of the
body to conceal the defects of the mind.

Laurence Sterne

Saturday, April 14, 2012

یک سالگی

وبلاگم یک ساله شد. راستش فکر نمی کردم کار به یک سالگی بکشد یا اگر بکشد دوست داشته باشم به­ مناسبت آن چیزی بنویسم. کمابیش همه چیز را در طول این یک سال در آن نوشته­ ام؛ کمابیش. همه چیز را نه! گاهی خودم را سانسور کرده­ ام، گاهی ترجیح داده­ ام سکوت کنم؛ و گاهی هر چه کوشیده ­ام برای ریختن افکارم به­ شکل  کلمات، قالب درستی نیافته­ ام. کمابیش همه چیز را گفته­ ام جز آن چه که برای گفتن­ اش هنوز زمان لازم دارم... حس خوبی دارم که این جا می نویسم، حسی از نوع در تملک داشتن چیزی منحصر به خودِ خودم؛ حسِ قدم زدن در جاده­ ای که نگرانِ ارواح پنهان در پسِ درختان­ اش نیستم هر چند که اطمینان دارم یگانه رهگذر آن­ ام... از این که قدم­ هایم را گاهی با دوستی شریک می شوم احساس شعف می کنم ولی اگر این شعف هم نبود باز به گام­ هایم ادامه می دادم؛ قدم زدن برایم لطف خاصی دارد آن هم به­ تنهایی و بر روی جاده­ ای نمناک.   

Tuesday, March 27, 2012

آغازِ نو


گاهی شروع می کنی به­خواندن یک کتاب که قبلاً خواندی­اش یا به­دیدن یک فیلم که قبلاً دیدی­اش بدون این که اصلاً یادت باشد. نه عنوان داستان و نه طرح جلد هیچ کدام چیزی در ذهن تداعی نمی کنند. شروع می کنی به دیدن و خواندن اما بعد از گذشت چند صفحه­ یا صحنه، حس آشنایی به­سراغت می آید: این کتاب... این فیلم... لعنت به من! چطور ممکن است؟! نکند این هم از آن مسخره بازی­های دِجَوو باشد؟" اما هنوز هم باید بخوانی و ببینی چون به­نظر می رسد یادآوری روند داستان یا پایان ماجرا دستخوش بازی­ای در ذهنت شده که برای بارگذاری به زمان بیشتری نیاز دارد. اما آن زمان که به یاد آوردی دیگر همه چیز  به بازی حافظه تقلیل پیدا می کند: اِ دفعه­ی پیش اینجا بود که حدس زدم! یا "اینجا داشتم به این موضوع فکر می کردم" ... آن فاصله، آن فاصله­ا­ی که هنوز به­یاد نیاورده­ای علی رغم حسِ آشنایی که داری حسِ آغاز است.آغاز، آن فاصله است؛ آغاز یک سالِ نو، یک رابطه، یا هر چیز نو...