Friday, December 12, 2014

انتحار

بار دومی است که این کار می‌کند. همه‌ی قرص‌های آرام‌بخش و اعصاب را یک جا می‌اندازد  بالا و می‌رود به رختخواب. یک دختر نه ساله دارد که شش- هفت سالی است فقط روزهای جمعه پدرش را دیده. این جمعه هم پیش پدرش بوده. بار اول، وقتی بود که هنوز ازدواج نکرده بود، یک شب مانده به عروسی‌اش. کارت‌های دعوت را همه جا پخش کرده بودند. به این نتیجه رسیده بود دیگر نمی‌خواهد، نمی‌تواند و همه قرص‌ها را یک جا بالا رفته بود. ازدواج کرد. با همان آدم. از دنیای خاله‌زنک‌ها و عمو مردک‌ها خودش را حفظ نکرد. یک آدم دیگر شد. یک زن دیگر. عوض شد، دیگر سخت می‌شد شناخت‌اش. مادر شد. این هم نجات‌اش نداد. کودک‌اش در ترس بزرگ شد. دخترش که نه ساله شد دوباره همه قرص‌ها رو یک‌جا رفته بالا. دیگر از قرص‌ها هم کاری ساخته نیست. یکی با ده‌تا فرق نمی‌کند. «آرام‌بخشی» در کار نیست. آرام ندارد. می‌پرد، چنگ و دندان نشان می‌دهد، می‌درد. آخرش هم می‌خواهد تمام‌اش کند. تمام نمی‌شود.


No comments:

Post a Comment