Saturday, July 19, 2014

اشک، موسیقی رهابخش

موسیقی رو سینک کردم همین‌طور کتره‌ای. پلی می‌کنم. با آملی شروع می‌شود و بعدش شاملو. خنده‌ام می‌گیرد. «هرگز از مردم نهراسیدم...» حس کودکی را دارم که چیزی را تازه کشف کرده باشد؛ گوش‌ام مدت‌هاست که این همه نوازش نشده. کلی نوای انتخابی دارم، بی وقفه است اما «دختران دشت، دختران انتظار...» زندگی تهی از امید را تمرین می‌کنم. نواها این روزها بدآهنگ‌اند یا دور، خیلی دور. «مرغ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است» نمی‌شود لامصب. حتی اشک‌های لعنتی هم به امیدی درمی‌آیند. «به‌خاطر یک لبخند». نه انگار واقعاً نمی‌شود لامصب. 

No comments:

Post a Comment