Saturday, November 8, 2014

سفر

مسافر را که راهی کردم، تمام مسیر را تا خانه پیاده آمدم. بدون هیچ عجله‌ای، پولی را که خواهرم خواسته بود کارت به کارت کردم، برای دو غول فشم با لهجه‌ی اصفهانی روبه‌روی طلافروشی کروکی مسیرشان را کشیدم، برای پالتو زمستانی‌ام دکمه خریدم،  احوال شبِ آبی را ساعت فروشیِ بر خیابان ولیعصر گرفتم. نداشت. هیچ‌کدام از ساعت‌های‌اش زمان را نشان نمی‌دادند. ساعت دیجیتال بانک اما از پشت دیوارهای شیشه‌ای با رنگ قرمز، «17 آبان 1393 خورشیدی» را نشان می‌داد.  ماجرا تقریباً از یک ماه پیش شروع شد. گفت که در خیالاتش دیده که با هم فیلم می‌بینیم، با هم می‌رویم سفر. آن‌قدر مرا دیده که حالا می‌خواهد زن و شوهر باشیم. از صداقت‌اش گریه‌ام گرفت. گفتم بیمار شده حسم انگار، خیالم هم. بد زمانی است، خیالم عقیم شده، چیزی با کسی در هیچ آینده‌ای خیال نمی‌کنم حس هم نه. دوست‌ایم، آن‌قدر دوست بوده‌ایم که از اشک‌های‌ام شرم نکنم. گفتم بگذر. بگذریم. مسافرم. ناامید نشد. گفت باش. همین دم هم خوب است. گفتم می‌دانی دل بستن به مسافر یعنی چه؟ من می‌دانم، نکن! این کار را با ما نکن. گفت خیال‌اش بر این است حس‌اش هم. قدم زدیم، بحث کردیم. مهرش اقیانوس‌وار بالا و پائین می‌شد. کودکانه تنی به آب می‌زدیم. حالا او مسافر شده و من قدم‌زنان به سفر فکر می‌کردم. 
  

پ.ن: نمی‌دانم بلاگر چه پدرکشتگی پیدا کرده با فونت زر. نوشته‌هام غریبه شده‌اند با من در این فونت جدید.   

No comments:

Post a Comment