Sunday, May 18, 2014

سه مرد

یک- می‌گوید چند ساعتی است که نخوابیده، عاشق‌ام شده و این را من هیچ‌گاه درک نخواهم کرد. می‌گوید عکس‌ام را بغل کرده، عاشق عکس‌ام شده و من توانایی درکِ این را ندارم که بغل کردن یک عکس یعنی چه! بغض‌ام گرفته، می‌خندم می‌گویم باید کمی بخوابد. می‌گوید مبتذل‌ام اما دوست‌ام دارد و من هیچ‌گاه قادر به درک این نخواهم بود. دیگر چیزی نمی‌گویم، من داخلِ این گفتگو نیستم؛ از اول هم قرار نبوده باشم. می‌گوید و می‌گوید. 

دو- می‌گوید دوست‌ام دارد، همیشه داشته. این را حتی نمی‌گوید. می‌گوید هیچ‌وقت جدی نگرفته‌ام‌اش. همیشه کَل‌کَل کرده‌ام در عوض، و گاهی هم دست‌اش انداخته‌ام. غمگین است. غمگین می‌شوم.

سه- همیشه باید حواس‌ام باشد به امید و خیال‌ام درباره‌ی او افسار بزنم، نباید دوست‌ام داشته باشد.  ‌

No comments:

Post a Comment