یک- میگوید چند
ساعتی است که نخوابیده، عاشقام شده و این را من هیچگاه درک نخواهم کرد. میگوید
عکسام را بغل کرده، عاشق عکسام شده و من توانایی درکِ این را ندارم که بغل کردن یک عکس یعنی چه! بغضام گرفته، میخندم میگویم باید کمی بخوابد. میگوید
مبتذلام اما دوستام دارد و من هیچگاه قادر به درک این نخواهم بود. دیگر چیزی نمیگویم،
من داخلِ این گفتگو نیستم؛ از اول هم قرار نبوده باشم. میگوید و میگوید.
دو- میگوید دوستام
دارد، همیشه داشته. این را حتی نمیگوید. میگوید هیچوقت جدی نگرفتهاماش. همیشه
کَلکَل کردهام در عوض، و گاهی هم دستاش انداختهام. غمگین است. غمگین میشوم.
سه- همیشه باید
حواسام باشد به امید و خیالام دربارهی او افسار بزنم، نباید دوستام داشته
باشد.
No comments:
Post a Comment