منگام. اولین بار
است که در طی این دو سه هفته، بعد از ظهر خوابیدهام. عذاب وجدان دارم انگار. سرِ
خودم نیستم. جهنم است آن بیرون. لَه لَههای این چند روزه. خریدار محترمی که تأسف
میخورد: «پس خیلی از کارهاتان فروش نرفت». میخواهم دربیایم که نه این طور ها هم
نیست، زبانام قفل میشود. چهرهی مغموم یکی را مجسم میکنم که سعی میکند دروغ
بگوید: «من این کار را میخرم، ولی نمیبرم چون هر بار که نگاهاش کنم متأثر میشوم».
بلد نیست دروغ بگوید. مثل من. دلام به حالاش میسوزد. میخندم. یکی زیر گوشی به
رفیقاش میگوید: «خودشان هم انگار همان جایی اند». رفیقاش کمی عصبانی است. فکر
میکند این افتادن از «اون ور بوم» است با این همه بچهی بیچارهای که خودمان
داریم. سعی میکند من نشنوم. میشنوم. دوست دارم برای یکی تعریف کنم. آمده کمکام
که دست تنها نباشم و احیاناً شب تنها برنگردم. برایاش میگویم. میخندیم. برایام
کوکوی سیبزمینی آورده. شاید باید کمی رسمیتر باشم. نمیتوانم. آدم این جور جاها باید چه
شکلی باید باشد؟ نمیدانم. انگار خودت را هم باید مثل کالایی عرضه کنی. پکیجی که
مشتریها بپسندند. به این قسمتهایاش دیگر فکر نکرده بودم. به خیلی قسمتها فکر
نکرده بودم انگار.
No comments:
Post a Comment