Tuesday, December 30, 2014

روزنگاری

«روزنگار» یک‌جور دفتر خاطرات روزانه است؛ چیزی شبیه سر رسید! هر روز چیزی در آن می‌نویسند. آخر روز هم مشاورها می‌خوانند. دیروز یکی از «بوی فرندی» نوشته بود که در یکی از فیلم‌های کلاس زبان دیده. خیال‌پردازی کرده بود در نوشته‌اش با اینکه می‌داند هر روز، روزنگارش را یک میرقضب می‌خواند. معلم‌اش مآخذه شد که فیلمِ بوی فرند دار نشان داده، بچه هم همین طور.
هم‌سن این دختر که بودم تصمیمات مهم‌ام را در یک دفترچه می‌نوشتم و از خود دفتر چه مثل یک سند محرمانه محافظت می‌کردم. از احساسات‌ام می‌نوشتم؛ از عشق و از نفرت. این کار را ادامه دادم تا روزی که فهمیدم مادرم رفته سر وقت دفترم. یک‌بار در یک دعوا یکی از نوشته‌های‌ام را به روی‌ام آورد؛ او یادداشت‌های مرا ‌خوانده بود و مرا به خاطر آنچه نوشته بودم گناه‌کار و شایسته‌ی مجازات می‌دانست، درحالیکه هنوز تصمیمی نگرفته بودم. از آن به بعد فهمیدم که تصمیم را باید اول بگیری و بعد اگر خواستی درباره‌اش بنویسی.
به اینجا هم همین حس را دارم.

No comments:

Post a Comment