Saturday, August 9, 2014

اُبری یا این نیز بگذرد

می‌گویم عجله دارم، تا نیم ساعت دیگر باید سر کلاس باشم. می‌رود که صحبت کند. چهار نفر اند، یونیفرم‌شان یک مانتوی سفید کوتاه، شبیه به مانتوی پزشکان است. شلوارشان هم چسب، و مشکی. صندل‌ها هم ترکیبی از رنگ روپوش و شلوارها؛ کفه‌ی مشکی با رویه‌ی سفید. آن‌ها هم طبی اند. چهار نفری که در این اتاق اند همه اوستای سلمانی اند. ته سالن هم سه نفر در بک‌گراند مشکی، آن‌سویِ در شیشه‌ای پشت میزهایی نشسته‌اند که با نور چیزی شبیه چراغ مطالعه روشن شده ‌است. دو نفرشان، مشتری دارند. مانی کور پدی‌کور. نفر سوم کتابی جلوی‌اش باز است. فکر می‌کنم باید فیش‌ام را به او بدهم. سرش را بالا می‌گیرد و بساط‌اش را که می‌بینم، از پرسیدن سوال‌ام منصرف می‌شوم. به سالن برمی‌گردم. زنی که پای تخت شستشو نشسته می‌آید سمت‌ام. فیش را می‌گیرد؛  باید بین‌ چهار نفر یکی را انتخاب کنم. قبل‌ترها ژولیت گزینه‌ی اول بود. از همه معروف‌تر و شاید قشنگ‌تر. مشتری‌اش پیرزنی است از کالیفرنیا که امشب قرارِ مهمانی دارد. یکی دیگر هم قبلاً سلمانی شده دور برشان می‌چرخد و از نازِ شست ژولیت تعریف می‌کند و خوشگلیِ همراه کالیفرنیایی‌اش. الان اما آنی بیشتر طرفدار دارد. دقت‌اش بیشتر است و در گفتگوهای چهار نفره‌شان کمتر شرکت می‌کند. یا شرکت‌اش می‌دهند. و این یعنی او بهتر است. به یکی‌شان زل زده‌ام تا دستگیرم شود در مورد چه حرف می‌زنند؛ کنجکاوی‌ام را بی‌ادبی می‌داند، این را از نگاه‌اش می‌فهمم. در مورد اسرائیل و فلسطین چیزهایی می‌گویند. معلوم است از دست اسرائیل کفری است؛ آن که از همه تپل‌تر است. لپ‌های‌اش را چین می‌اندازد و چشم‌های‌اش را تنگ می‌کند. انگار دارد ویدئویی را که جایی دیده توصیف می‌کند، از حالت‌اش می‌فهمم که از بچه‌ای حرف می‌زند خیلی زود اما بحث می‌رود سمت رتبه‌ی بچه‌ی آشناشان که همه فکر می‌کرده‌اند شاهکار خواهد کرد ولی نه هزار شده (این را به فارسی می‌گوید)، و همه تأیید می‌کنند این رتبه در گروه ریاضی فیزیک افتضاح است. دست‌شان به‌کار قیچی زدن است و سرشان به گپ‌و گفت‌های هر از چند گاه. یک مادر و دو دخترش در صف متقاضیان آنی از من جلوتر اند. هر دو، موهای‌شان تا کمر است. مادر، اندازه‌ای که باید موهای هر کدام از دخترها کوتاه شود را به آنی نشان می‌دهد. چهار انگشت. تنها آمده‌ام. هشت انگشت دو دختر وقت زیادی از آنی نمی‌گیرد. مادر هم که «همان کلوشِ همیشگی». روی صندلی که می‌نشینم می‌گویم سبک‌شان کن آنی جان، کوتاهِ کوتاه‌.

بعدالتحریر: چس‌ناله، توو رودخونه. دلتنگی  هم. باز هم رونوشت به خانم وولف.          

No comments:

Post a Comment