Wednesday, October 22, 2014

سوختن

اواخر بهار و اوایل تابستان بود که رفیق جان سوخت. اتفاق بود. باد، الکل را از منقل برگرداند توی صورت‌اش. شال، دور گردن‌اش شعله کشید؛ شعله‌ای بی رنگ. سوختن، فقط کربن شدنِ پوست و مو و شال  نیست، تصویری است که هر آن تازه می‌شود و تو مرور می‌کنی، اگر این یا اگر آن؛ زودتر یا دیر تر! مثل حرکت کند دوربین می‌ماند.   آتش آهسته است، او اما آهسته نمی‌سوزد؛ نگاه می‌کنی، یا شاید راهی جستجو، می‌خواهی از مخمصه نجات‌اش دهی، می‌خواهی خودت را نجات بدهی. او می‌سوزد، تو نظاره‌گری، می‌سوزی. سوختن بو ست؛ بوی کز خوردنِ گوشت و مو و پوست، بویِ باندهای گل‌بهی رنگ. سوختن، صداست ضجه‌های‌ ممتد و نامفهوم. هق‌هقی کش‌دار، کزخورده. گاهی زنگ همین ضجه، همه‌ی آن‌های دیگر را می‌سازد، بو و تصویری می‌آورد که  راهی از آن به‌در نیست.

سوختگی رفیق جان آن اندازه نبود که کودکِی نخواهد به دالی‌های‌اش، پاسخ شیطنت‌آمیز بدهد. مالِ آن زنِ دیگر بود اما. آن زن سوخته بود؛ مثل یک درخت. او از خلال مردمک‌های سوخته، نگاه‌ محبت‌آمیزی کودکی را در سالن انتظار جستجو می‌کرد.

این روزها که خبرها و عکس‌های زنان سوخته همه جا را پر کرده، بیشتر از هر زمانی یادِ آن زن هستم؛ زنی که کودکی از نگاه‌اش پرهیز می‌کرد.   

No comments:

Post a Comment