صدای پخش باران بر
توری پنجرهی اتاق، خر و پفهای زیر و بم مادر از توی حال، تسمهای که معلوم نیست کشیدگی کدام بار هر از
گاهی زوزهاش را درمیآورد؛ شب دوم است که این بغض لعنتی خواب را از چشمهایام
گرفته. هر چیزی، مثل سقوط یک تکه سنگ در عمق یک چاه است؛ تالاپ! حتی نوشتن. رفیقام
اگر بود میگفت ترکیبات شیمیایی در مغزت دستخوش تحول شده؛ تعریف علمیاش باید این
باشد: دپرسیون. به کوه زدن، رفتن و رفتن هم از هراس سقوط سنگ بعدی نمیکاهد.
شاید زمان قرصهای سفید و آبی فرا رسیده باشد. فکر کردن، نوشتن، عکس دیدن، فیسبوک،
اسکایپ؛ سنگهای پیاپی دیگری در ته چاه. حسهایام مثل این بستهی پستیِ برگشتخورده
زیر تخت میمانند. گفتگو غیر ممکن است. محاکمهای گویا در جریان است؛ محاکمهی من. اشکها از محکومیت نمیرهانندم اما باید کمی به خودم دلداری
بدهم. باید کمی بخوابم. باران قطع شده. حالا کلاغی میخواند.
No comments:
Post a Comment