داروخانه شلوغ
است. یک بخاری ترموستاتدار هم که پیدا نیست چطور از سقف آویزان است هر چند وقت یکبارمثل اژدهایی آتشین گرما میفرستد
پائین. اینکار را از طریق کارتونی میکند که اریب کانالی ساخته و گرما را جای
روبهرو میفرستد پائین. یک بوخوردان هم بهاندازهی ماکت یک کشتی بخار، بخار میفرستد در هوا.
کلافهام، مردی که چند نوبت بعد از ما در مطب بود هم نسخهاش را میگیرد و مثل همانجا توی مطب بهام زل میزند. مردی چهل پنجاه ساله که سفیدی ته موهایاش به سیاه پر کلاغی باقی آن
پنالتی میزند. سگام و کلافه. نیم ساعت است که منتظرم دارو تأیید شود از بیمه. دم
بهدقیقه زنگ میزند که چه شد؟ منتظر است در مطب آمپولها را برسانم. سرما خورده و
بیم دارد جراحیاش خراب شود. به دکتر میگوید ترشحاش زرد رنگ شده،
دکتر سراغ علائم دیگر را میگیرد، هیچ نمییابد. میگوید آمپول میخواهد. داروها
زیادند، دو نسخه لازم است. تا نوبتمان شود میزنم بیرون نمیتوانم نفس بکشم. به
در روبهروی مطب خیره میشوم، گلویام میسوزد. میگوید تو برو داروخانه، من اینجا
منتظر آمپولها میمانم. چهلو پنج دقیقه گذشته، زنگ میزند. آمپولها چه شد؟ قیمت
داروها از سقف مجاز بیشتر شده؛ داروهای اعصاب. بیمه باید تأیید کند تا بدهند.
ارتباط قطع است. یک ساعت گذشته، از گرمایِ اژدها و نفس آدمها به گوشهای پناه
آوردهام. باید بروم آن طرفتر، یکی میخواهد خودش را بِکشد با وزنه. دارد زنگ میزند، اگر
جواب بدهم ممکن است کلاهمان برود تویِ هم. بازهم زنگ میزند، میگوید بگو جراحی
کرده و منتظر آمپول است. تأیید بیمه نمیخواهد هر چندتا دادند بیار. قرصهای اعصاب
را میگوید. میگوید ده تا میدهیم، نسخه را هم برمیدارد. الان دیگر یک ساعتو
نیم شده. عصبانیت در کلامام پیدا است. میگویم اگر این را همان موقع میگفتند...
میگوید ما وظیفه داریم دارو را کامل بدهیم. تکلیف پنجاه تای باقیمانده را میپرسم.
میگوید نسخهی جدید. آمپولها را میرسانم. دهتا قرص اعصاب باقیمانده را نگاه
میکند، پس روکش آبیاش کو؟ اصلاً نمیخورم! کبدم را خراب میکند.
No comments:
Post a Comment