Monday, January 13, 2014

داروخانه شلوغ است. یک بخاری ترموستات‌دار هم که پیدا نیست چطور از سقف آویزان است هر چند وقت یک­بارمثل اژدهایی آتشین گرما می­فرستد پائین. این­کار را از طریق کارتونی می­کند که اریب کانالی ساخته و گرما را جای روبه­رو می­فرستد پائین. یک بوخوردان هم به‌اندازه‌ی ماکت یک کشتی بخار، بخار می­فرستد در هوا. کلافه­ام، مردی که چند نوبت بعد از ما در مطب بود هم نسخه­اش را می­گیرد و مثل همان­جا توی مطب به‌ام زل می‌زند. مردی چهل پنجاه ساله که سفیدی ته موهای­اش به سیاه پر کلاغی باقی آن پنالتی می­زند. سگ­ام و کلافه. نیم ساعت است که منتظرم دارو تأیید شود از بیمه. دم به­دقیقه زنگ می­زند که چه شد؟ منتظر است در مطب آمپول­ها را برسانم. سرما خورده و بیم دارد جراحی­اش خراب شود. به دکتر می­گوید ترشح­اش زرد رنگ شده، دکتر سراغ علائم دیگر را می­گیرد، هیچ نمی­یابد. می­گوید آمپول می­خواهد. داروها زیادند، دو نسخه لازم است. تا نوبت­مان شود می­زنم بیرون نمی­توانم نفس بکشم. به در روبه­روی مطب خیره می­شوم، گلوی­ام می­سوزد. می­گوید تو برو داروخانه، من این­جا منتظر آمپول­ها می­مانم. چهل­و پنج دقیقه گذشته، زنگ می­زند. آمپول­ها چه شد؟ قیمت داروها از سقف مجاز بیشتر شده؛ داروهای اعصاب. بیمه باید تأیید کند تا بدهند. ارتباط قطع است. یک ساعت گذشته، از گرمایِ اژدها و نفس آدم­ها به گوشه­ای پناه آورده­ام. باید بروم آن طرف­تر، یکی می­خواهد خودش را بِکشد با وزنه. دارد زنگ می­زند، اگر جواب بدهم ممکن است کلاه­مان برود تویِ هم. بازهم زنگ می­زند، می­گوید بگو جراحی کرده و منتظر آمپول است. تأیید بیمه نمی­خواهد هر چندتا دادند بیار. قرص­های اعصاب را می­گوید. می­گوید ده تا می­دهیم، نسخه را هم برمی­دارد. الان دیگر یک ساعت­و نیم شده. عصبانیت در کلام­ام پیدا است. می­گویم اگر این را همان موقع می­گفتند... می­گوید ما وظیفه داریم دارو را کامل بدهیم. تکلیف پنجاه تای باقی­مانده را می­پرسم. می­گوید نسخه­ی جدید. آمپول­ها را می­رسانم. ده­تا قرص اعصاب باقی­مانده را نگاه می­کند، پس روکش آبی­اش کو؟ اصلاً نمی­خورم! کبدم را خراب می­کند.     

No comments:

Post a Comment