Monday, September 1, 2014

خانه

در خانه‌اش همیشه دو عود روشن است، در دو طرف مجسمه‌ی بودا. به سبک کولی‌های فرانسه گیتار می‌زند. موهای‌اش را از ته زده. لباس‌های گشاد و رنگ روشن می‌پوشد. می‌گوید با وجود سن کم‌ خیلی چیزها را در زندگی تجربه کرده. اما الان تنها چیزی که دنبال‌اش است آرامش است. روزی چند ساعت تمرین تمرکز می‌کند و بقیه‌ی ساعات‌اش را گیتار می‌زند. رو تلویزیون‌اش از این پارچه‌های قدیمی مادربزرگی است. هیچ صدای مزاحمی را اجازه نمی‌دهد وارد محدوده‌ی خانه‌اش شود. گوشت نمی‌خورد. زبان یاد می‌گیرد که کتاب بخواند. به زبان اصلی؛ سامسارا، کارما، و آهیمسا. بعد از چند جلسه می‌خواهم کمی به چالش‌اش بکشم مثلاً. از دنیای وحشی و دیوانه می‌گویم، می‌پرسم فایده‌ی آرامش فکری فردی در چنین جهانی چیست؟ می‌گوید من بازی خودم را می‌کنم به بازی دنیا کاری ندارم. برای دنیا کمکی از من برنمی‌آید اما اگر کسی این‌جا کمک بخواهد به کمک‌اش می‌شتابم. به بیرون از پنجره‌اش اشاره می‌کند. زمان‌اش امروز بود. به پنجره نگاه کرد. گفت باید بروم. پیرمردی وسط خیابان افتاده بود. درست روبه‌روی پنجره. تشنج داشت. کلید و موبایل‌اش را برداشت. دنبال‌اش رفتم. پیرمرد را کنار خیابان روی جدول گذاشتند. گفت: برای کار آمده، از یکی از روستاهای اصفهان. تشنج کرده و یک عده برده‌اندش تیمارستان. حالا فرار کرده. از قرص‌های‌اش می‌پرسیم. می‌گوید بدون نسخه نمی‌دهند و می‌خواهد برویم. یکی از سه مرد حاضر می‌خواهد پولی به او بدهد. قبول نمی‌کند. هم سن و سال پدرم باید باشد. می‌گوید اگر یک کار ساختمانی برای‌اش جور کنیم خیلی خوب می‌شود. دوست‌مان که می‌خواهد به اورژانس زنگ بزند تقریباً بلند می‌شود. می‌گوید پنج دقیقه‌ی دیگر حال‌اش خوب می‌شود. اسم علمی صرع را می‌گوید. اسم دواهای‌اش را می‌پرسیم. می‌گوید لازم نیست، بروید. اصرار می‌کند. می‌رویم. از پشت پنجره اتاق این‌بار زیر نظرش می‌گیریم. به تنها مددکاری که می‌شناسم زنگ می‌زنم. دارم ماوقع را برای‌اش شرح می‌دهم که می‌بینیم ده متر جلوتر باز هم کف خیابان دراز می‌کشد. آدم‌ها و ماشین‌هایی که از کنارش رد می‌شوند را نگاه می‌کنیم. بعد از این‌که چند نفر دورش جمع شدند شروع می‌کند به لرزیدن. همه را هم‌زمان برای دوست‌مددکارم می‌گویم. صدای‌ام کمی می‌لرزد. دوست یوگی‌مان هم دارد با تلفن حرف می‌زند. آرام است. جمعیت که دورش جمع می‌شوند و یکی می‌خواهد زنگ بزند جایی بلند می‌شود. نه پول می‌گیرد و نه کمکی قبول می‌کند. کار، گدایی می‌کند. آن‌هم به این شکل. دوست مددکارم هم از روزهای بد می‌گوید. تمام عمر و زندگی‌اش را گذاشته برای آدم‌ها و کودکان در معرض خطر. دختر خودش اما انگار از خطر در امان نمانده. دلِ غافل. می‌گوید فلانی برو. جایی که به خودت نتوانی کمک کنی دیگر جای ماندن نیست. خانه را فراموش نکن، اما برو.  

پی‌نوشت: پست دیروزی را برمی‌دارم. امروز که خواندم‌اش دیدم شبیه چس‌ناله‌نامه شده. همین‌جا وعده کرده‌بودم که چس‌ناله را بریزم دور. شاید دوباره گذاشتم‌اش، اما کامل و چس‌ناله ناطور.            

No comments:

Post a Comment