Saturday, March 29, 2014

عزیمت

می‌خواهد برود. می‌گوید حاضر نیست تن‌اش را واگذار کند؛ این آخرین داریی‌اش را. قرص‌های سفید و آبی باعث شده به این نتیجه برسد. تن‌اش را نمی‌خواهد تسلیم کند. ولی باز هم امتحان‌شان کرده بود. یک هفته. حال‌اش را خوب کرده بودند؛ آن‌قدر که دیگر نه نوشته بود و نه سخن گفته بود، فقط لبخند زده بود. لبخند را نمی‌خواست؛ تنها داریی‌اش همین تنِ پر از تناقض‌اش بود. می‌خواست برود با تنِ پر از تناقض‌اش.  

No comments:

Post a Comment