- باید جمعو جورش
کنیم!
- بیا حرف بزنیم. امید داشته باش!
- امیدی در کار
نیست. مرحلهی انحطاط را طی میکنیم. دیگر امیدی به خیابان نیست. باید جمعاش
کنیم.
- خیابان ظهورش
است؛ نشانهاش. باید نشانهای در کار باشد.
- پیادهرو را
نگاه کن؛ هیچ کس نیست جز من و تو و چهار نفر دیگر.
- بیا تا آخرش پیاده برویم؛ تا انتهای خیابان.
تاریک است همه جا. صدایی میآید فقط که زمزمه میکند:
در اینجا چهار زندان است؛ به هر زندان مردی،
زنی، دوستی، حسی در بند!
- اسم؟ شهرت؟ قصد
از پیادهروی؟
- عبوری، رهگذر.
- آن روز؟ آنقدر
پیادهگی؟ اخطار داده بودیم که آن خیابان...
- پیادهرو برای
هر عابری است که از آن میگذرد؛ مثل دوست داشتن. نمیتوانم انجامش ندهم.
دستهایاش برای
لمس تنام میآیند.
No comments:
Post a Comment