Thursday, September 11, 2014

کابوس‌های شبانه؛ پیاده‌روی

- باید جمع‌و جورش کنیم!
- بیا حرف بزنیم. امید داشته باش!
- امیدی در کار نیست. مرحله‌ی انحطاط را طی می‌کنیم. دیگر امیدی به خیابان نیست. باید جمع‌اش کنیم.
- خیابان ظهورش است؛ نشانه‌اش. باید نشانه‌ای در کار باشد.
- پیاده‌رو را نگاه کن؛ هیچ کس نیست جز من و تو و چهار نفر دیگر.
- بیا تا آخرش پیاده برویم؛ تا انتهای خیابان. 
 تاریک است همه جا. صدایی می‌آید فقط که زمزمه می‌کند:
 در اینجا چهار زندان است؛ به هر زندان مردی، زنی، دوستی، حسی در بند!
- اسم؟ شهرت؟ قصد از پیاده‌روی؟
- عبوری، رهگذر.
- آن روز؟ آن‌قدر پیاده‌گی؟ اخطار داده بودیم که آن خیابان...
- پیاده‌رو برای هر عابری است که از آن می‌گذرد؛ مثل دوست داشتن. نمی‌توانم انجام‌ش ندهم.
دست‌های‌اش برای لمس تن‌ام می‌آیند.


No comments:

Post a Comment