Friday, August 8, 2014

چس‌ناله‌های عاشقانه (!)

ماندگار شدیم. همان پنجره‌ها و همان رادیاتور که باید زمستان به آن تکیه بدهم. می‌زنم به کوه و در و دشت. به آقای نویسنده که برای «کلید»ش دنبال قفل می‌گردد از دور سلامی می‌دهم. به خزعبلات ریاضی‌زده‌ی بیمارگونه‌ای‌ گوش می‌کنم که غم یک زن را فقط از شکست عشقی می‌داند و «اسیر» را نصیحت می‌کند به فرار از بند و قوی شدن و بعد پاره کردن کون دنیا. به مزه‌های آقای با مزه هم که حضورش را «چالش‌برانگیزوار» از گوشه و کنار اعلام می‌کند، لبخند می‌زنم و می‌خوانم:
«...  در سبو
جز به میزان سیرابی یک تن
آب نیست»
     

No comments:

Post a Comment