ماندگار شدیم. همان
پنجرهها و همان رادیاتور که باید زمستان به آن تکیه بدهم. میزنم به کوه و در و
دشت. به آقای نویسنده که برای «کلید»ش دنبال قفل میگردد از دور سلامی میدهم. به
خزعبلات ریاضیزدهی بیمارگونهای گوش میکنم که غم یک زن را فقط از شکست عشقی میداند
و «اسیر» را نصیحت میکند به فرار از بند و قوی شدن و بعد پاره کردن کون دنیا. به
مزههای آقای با مزه هم که حضورش را «چالشبرانگیزوار» از گوشه و کنار اعلام میکند،
لبخند میزنم و میخوانم:
«... در سبو
جز به میزان
سیرابی یک تن
آب نیست»
No comments:
Post a Comment