امروز مادر
همکارمان مرد. از سرطان. دیروز هم پدرم خبر آورد که در نایِ همبازیِ تختهنردش در
پارک تودهای بدخیم درآمده.
او تنها است
و کسی را ندارد نزدیکتر از پدر من که چند ماه است با او تخته نرد بازی میکند تا همراهیاش
کند برای گرفتن آزمایشهای تکمیلی و جواب نهایی. پدرم تنها کسی است که رازش را میداند،
و ما البته. او فکر میکند بهتر است آدمی که به مرگ نزدیک است نداند که به مرگ
نزدیک است. چون ممکن است روحیهاش را ببازد.
این بار دوم است
در هفته گذشته که محلِ کار، جو عزا میگیرد. هیچ کس مادر او را ندیده.
همکارمان هم امروز نیآمد. دو نفر از همکاران اما چنان گریه میکنند که به عواطف
انسانی خودم شک کردم. اولی مادرش را ده سال پیش از دست داده ولی هنوز داغدار است. پدرش درِ خانه را بسته به روی بچهها؛ او همزمان یتیم هم شده از ده سالِ پیش. آن
یکی هم بعد از مدرسه باید سراغ خواهرش میرفت که شیمیدرمانی شده امروز.
دوست دارم اولین
نفری باشم که زمان مرگام را میدانم، اگر از پیش مشخص باشد. این را به پدرم هم
گفتم. گفتم حق دوستاش است که او هم بداند چقدر وقت
دارد.
شهر پر است از خبر
مرگ. پر از تودههایی که یکبار راهِ نفس را میبندند. پائیز است در شهر.
پینوشت: بلاگر جان فونت آنچه تو فرمایی!
No comments:
Post a Comment