Sunday, April 27, 2014

کاشفان کنجکاو شوکران

 دست‌های‌اش یکهو بیرون آمد؛ گرد و کوچک. تا مستقر شد شروع کرد به دوَران. پارچه‌ی سبزی دور مچ‌اش بود برای دفع چشم بد لابد! دست‌اش را از مچ می‌چرخاند، انگار برقصد. همه چیز را می‌خواست لمس کند؛ کتاب، بند کیف، آستین و همه چیز را. آن یکی دست‌اش هم بیکار نبود، میله‌ی اتوبوس را سفت گرفته بود از آن طرف. یک آن وسوسه شدم دست‌اش را لمس کنم. اما دیدم از تماشا بیشتر لذت می‌برم. مادرش سرزنش‌کنان دست‌اش را پس می‌کشید، و لبخند من که مشکلی نیست هم افاقه نکرد. دست‌های‌اش بوی تازگی می‌داد. بویِ میل به کشف!  

No comments:

Post a Comment