در خیابانها یول میرفتم. تهران شهر کوچکی باید شده باشد. هر آن ممکن است
آشنایی ببینی. آشنایی که ممکن است بخواهد تهو تویِ زندگیات را در چند قدم
دربیاورد؛ معنایِ یول رفتن را که برایاش توضیح بدهی باید به تأیید همراهاش هم
برساند؛ همراهی که فقط کلمهی یورتمه به گوشاش خورده! و هاهاها! معذرت خواهی،
مسیر من از آنطرفِ دیگر است! ئه! مگر یول رفتن، راه رفتنِ بدونِ هدف و زمان نبود؟
بدون هدف چرا ولی نه همه جا! کمی باید
دچار حسِ ترحم شده باشد! طفلکی تنها! با همان نگاه دستِ همراهاش را میگیرد و از خیابان
رد میشود. نفس راحتی میکشم. گلهای بنفشه را بهدقت نگاه میکنم ریزترینشان را
میچینم. پسرکی از رمانتیک بودن میگوید و اینکه رمانتیکها را دوست دارد. بدون
اینکه نگاهاش کنم میگویم چیدن گل اتفاقاً کارِ خیلی خشنی است! بدون توجه به
جواب من میگوید خودش هم همینطوری است، میپرسم: «چطوری؟ خشن؟» نگاهاش میکنم،
خنده رویِ لبهایاش میماسد. چند دقیقهای است که دارم گلهای جلوتر را بهدقت
بررسی میکنم. »نکن دختر جان، گلها را نکن!» مردِ پیری است، نگاهام نمیکند.
توضیح میدهم: «همه را نمیکنم! آنهایی که پژمردهتراند را انتخاب میکنم. اینها
رو برای کار خاصیِ میخوام...» نگاهام نمیکند. «تازه این بدبختا را زیر این
درختای غول فشم کاشتن، آفتاب بهشون نمیرسه» حالا عملاً دارد طرف دیگری را نگاه میکند.
مردی سعی میکند به فاصلهی هیچ سانتیمتری بیاید و متلک رکیکی میگوید. خودم را
عقب میکشم. عصبانی نمیشوم. او هم لابد دارد یول میرود، حالا گیرم کمی هدفمند!
بعدالتحریر: عکسها
هم دو سر یک تابلوی تبلیغی- فلسفی است وحاصل همین یول رفتنها و البته کاملاً
تزیینی!


No comments:
Post a Comment