آمدهاند در خانه. مبهوتام. میگوید بگیر دیگر! سالهای
بعد تو یکجا، او یک جای دیگر! گوش میکنی، میخندی به چیزهای جدی الان. میگوید
دلاش خواسته خوشحالام کند، یک جور تشکر، این را خودش میگوید. میگوید برای رفع خستگیِ نمایشگاه است.
دلام شیشه میشود؛ چشمانام دریا. ای کاش در آغوشاش کشیده بودم، محکم، و آنقدر
طولانی که آشوبِ دلام آرام میگرفت!
No comments:
Post a Comment