Friday, October 10, 2014

اسم‌اش خداداد است. تمام تابستانی حال‌اش بد بود. نور نداشت برای نفس کشیدن. دلگیر بود و دلمرده؛ عین من. وقتی معلوم شد جامان امسال هم همان جای بی نور و بخیل است سپردم‌اش به کافه‌چی. امشب دیدم برگ‌های تازه داده؛ شاید باز هم مثل من. تمام تابستانی منتظر بودم چیزی از بیرون حال‌ام را خوب کند؛ خانه‌ای پرِ نور، کلامی محبت‌آمیز، صدایی از راه دور. دریغ! گمان می‌کردم سرمایه‌ای اندوختم که به کمک‌ام میاد در روز مبادا. اشتباه می‌کردم. پس شروع کردم به کم کردن؛ از گیس‌هام گرفته تا علقه‌ها. حال‌ام بد بود؛ بد، دیگر نه در دوره‌های پیش و پسا زنانگی؛ همیشه بد بود. کم‌کم داشتم به وجودِ بحرانی به نام سی سالگی ایمان میاوردم. حرف زدم، راه رفتم، پس زدم، دندانِ خشم سائیدم، اشک ریختم، و اشک ریختم، گاهی هم نوشتم این‌جا؛ البته نه از آن چیزی‌هایی که به بندم کشیده بود. بیشتر فرار کردم به جلو. پریشان بودم؛ افسرده به معنای بالینی. باز هم کاستم از دوستی‌ها، از نشانه‌ها، اما تنها زمانی که فهمیدم شماره‌ای که دوستِ مددکارم داده در واقع تلفنِ یک مرکز تهیه‌ی غذاست و نه پزشکِ روانکاو، کاملاً از صرافتِ کمک از بیرون گرفتن افتادم؛ خندیدم. دو بار زنگ زدم و هر دو بار جواب یکی بود. «عزیزم، اشتباه ست، اینجا مرکز تهیه‌ی غذایِ فلان ئه». بار دوم عزیزم‌اش را هم نگفت. سوار اتوبوس بودم، کمی رنگ برگ‌ها را نگاه کردم، چند درخت آن طرف‌تر، باز هم آن طرف‌تر. ساختمان‌های رنگ و رورفته‌ی اطراف. حالا کوه‌های محو شده در دود و ابر...اشتباه می‌کردم. اسم‌اش زندگیه!

         

No comments:

Post a Comment