نوشته بود در روز
تولدش رفت؛ در پنجاه و دوسالگی. فقط یکبار دیده بودماش. در جشنی که دخترش برای
اعلام نامزدی برای همکلاسهایاش گرفته بود. با این که بار اول بود که ما را میدید
ولی همه را میشناخت؛ مادر بود. فکرش یک آن رهایام نمی کند و مثل یک باد موسمی
تودههای مغشوش دیگر را در ذهنام جابهجا می کند. باید مرور کند همه چیز را!
اقیانوس خستهی تنام از پساش برنمی آید؛ تنها آرام پس و پیش و می رود و زمزمه می
کند: «مرور کن! مرور کن!»
No comments:
Post a Comment