Tuesday, September 11, 2012

مرور می‌کنم

نوشته بود در روز تولدش رفت؛ در پنجاه و دوسالگی. فقط یک­بار دیده بودم­اش. در جشنی که دخترش برای اعلام نامزدی برای هم­کلاس­های­اش گرفته بود. با این که بار اول بود که ما را می­دید ولی همه را می­شناخت؛ مادر بود. فکرش یک آن رهای­ام نمی کند و مثل یک باد موسمی توده­های مغشوش دیگر را در ذهن­ام جابه­جا می کند. باید مرور کند همه چیز را! اقیانوس خسته­ی تن­ام از پس­اش برنمی آید؛ تنها آرام پس و پیش و می رود و زمزمه می کند: «مرور کن! مرور کن!»

No comments:

Post a Comment