Saturday, April 14, 2012

یک سالگی

وبلاگم یک ساله شد. راستش فکر نمی کردم کار به یک سالگی بکشد یا اگر بکشد دوست داشته باشم به­ مناسبت آن چیزی بنویسم. کمابیش همه چیز را در طول این یک سال در آن نوشته­ ام؛ کمابیش. همه چیز را نه! گاهی خودم را سانسور کرده­ ام، گاهی ترجیح داده­ ام سکوت کنم؛ و گاهی هر چه کوشیده ­ام برای ریختن افکارم به­ شکل  کلمات، قالب درستی نیافته­ ام. کمابیش همه چیز را گفته­ ام جز آن چه که برای گفتن­ اش هنوز زمان لازم دارم... حس خوبی دارم که این جا می نویسم، حسی از نوع در تملک داشتن چیزی منحصر به خودِ خودم؛ حسِ قدم زدن در جاده­ ای که نگرانِ ارواح پنهان در پسِ درختان­ اش نیستم هر چند که اطمینان دارم یگانه رهگذر آن­ ام... از این که قدم­ هایم را گاهی با دوستی شریک می شوم احساس شعف می کنم ولی اگر این شعف هم نبود باز به گام­ هایم ادامه می دادم؛ قدم زدن برایم لطف خاصی دارد آن هم به­ تنهایی و بر روی جاده­ ای نمناک.   

No comments:

Post a Comment