Sunday, October 14, 2012

زلزله آذربایجان (بخش دو)

دیبکلو آخرین روستای­ای بود که روز اول یعنی پنج شنبه 20 مهر 1391 دیدیم. روستایی با زنان و دخترانی با چشم و ابرویی مینیاتوری. قبل از زلزله دیش ماهواره داشتند، این را می شد از مدل ابرو و سبک زندگی­شان فهمید. دختران 14- 15 ساله عموماً ازدواج یا نامزد کرده بودند. تمام خانه­ها تقریباً تخریب شده بود. دخترها می­خواستند بدانند ازدواج کرده­ایم یا نه! اگر نه، چرا و اگر بله کِی و باکی! با عروسک کمی برای بچه­ها مسخره بازی درآوردم، اولین باری بود که با یک عروسک برای جمعیتی ادا درمی­آوردم ولی اصلاً استرس نداشتم. بچه­ها که پوست دست و صورت­شان همه خشک و پوسته پوسته بود. خانومی که یک­باره دلش برای بچه­ها سوخت، چندتا کرم مرطوب کننده به بچه­ها داد. این همان و جایزه خواستن و دنبال ماشین دویدن و تقاضای کرم کردن برای بچه­های توی چادر و همه فامیل داشته و نداشته همان! دیگر نمی شد کنترل­شان کرد؛ از عروسک­های نمایش را می­خواستند تا پمادهایی که دیگر وجود نداشت، بازی را کلاً فراموش کرده بودند؛ پر شده بودند از میل و خواهش.

روستایی که روز جمعه را با آن شروع کردیم "طرف" یا با تلفظ ترکی طارف بود. روستایی محروم با اسکلت­ خانه­هایی که هنوز بالا نرفته بود. بچه­ها بازی می کردند که زنان روستا دوره­ام کردند. بس که هوا پر از گرد و غبار بود توی یک سیم­پیچ بزرگ نشسته بودم. یکی یکی آمدند و وقتی به خودم آمدم دیدم تمام زنانی که آن­جا بودند با چشمانی پر سوال دورم جمع شده­اند. خوشبختانه یکی پیدا شد که حرف­های آنان را برای­ام ترجمه کند؛ دختری 14 ساله به­نام شبنم. یکی را در جمع به من نشان دادند و گفتند خیلی قشنگ می رقصد. از او خواستم برقصد که گفت در حضور مردان این کار را نمی­کند، ما را به چادرش برد. در راه زن بارداری را دیدیم که خواهر شبنم بود وقتی از پرسیدم چرا به ما ملحق نمی­شود گفت که شوهرش این اجازه را به او نمی دهد، هر چند که خودش به تازگی در روستای دیگری زنی گرفته و او را به امان خدا رها کرده بود. با این وجود که عاشق عکس گرفتن بودند دوربین که می دیدند پس می زدند؛ ترسی در وجودشان نهادینه شده بود که با چند کلمه صحبت نمی­شد به جنگش رفت. برای رقص سه زیردامنی که هرکدام به رنگی بودند و دست کمی از یک دامن نداشتند پوشید. پف دامن­ها طوری بود که باسن رقصنده را برجسته می­کرد. بعد از کلی جستجوی آهنگ و انتخاب آهنگ فارسی برای رقص، زن به­یکباره وسط رقص متوقف شد وقتی دلیل را پرسیدم شبنم گفت می­گوید خاله­اش مرده و شاید بهتر باشد که نرقصد، بعد از من خواستند برقصم. این کار را کردم، آن­هم با اولین آهنگی که در موبایلم یافتم؛ باباکرم.

آخرین روستایی که دیدیم قراجا بود. باران کم کم داشت جدی می­شد. وارد روستا که شدیم انگار خاک مرده پاشیده بودند. نه بچه­ها به استقبال ماشین­ها آمدند نه کسی بیرون چادرها بود جز چند نفر! چارچوب چند چادر سوخته از دور پیدا بود. دو روز پیش از ورود ما ده چادر در آتش سوخته بود و پیرزنی مرده. آن­طور که می­گفتند پیرزن آشپز ده بوده و رفتن­اش تبدیل به تلنگری بر آسیب پذیری همه­شان در این فصل سرد شده بود؛ آتش سوزی از یکی از همین وسایل غیر استاندارد گرمایشی آغاز شده بود. اهالی روستای عمدتاً قالی باف بودند زمین کشاورزی هم داشتند، پیش از زلزله گاز و رفاه نسبی هم داشتند. ما را به چایی زغالی دعوت کردند که این­بار از ترس آتش سوزی روی اجاقی بیرون از چادرها مهیا کرده بودند.            

No comments:

Post a Comment