دیبکلو آخرین
روستایای بود که روز اول یعنی پنج شنبه 20 مهر 1391 دیدیم. روستایی با زنان و
دخترانی با چشم و ابرویی مینیاتوری. قبل از زلزله دیش ماهواره داشتند، این را می شد
از مدل ابرو و سبک زندگیشان فهمید. دختران 14- 15 ساله عموماً ازدواج یا نامزد کرده بودند. تمام خانهها تقریباً تخریب شده بود. دخترها میخواستند بدانند ازدواج کردهایم یا نه!
اگر نه، چرا و اگر بله کِی و باکی! با عروسک کمی برای بچهها مسخره بازی درآوردم،
اولین باری بود که با یک عروسک برای جمعیتی ادا درمیآوردم ولی اصلاً استرس
نداشتم. بچهها که پوست دست و صورتشان همه خشک و پوسته پوسته بود. خانومی که یکباره
دلش برای بچهها سوخت، چندتا کرم مرطوب کننده به بچهها داد. این همان و جایزه
خواستن و دنبال ماشین دویدن و تقاضای کرم کردن برای بچههای توی چادر و همه فامیل داشته و نداشته همان! دیگر
نمی شد کنترلشان کرد؛ از عروسکهای نمایش را میخواستند تا پمادهایی که دیگر وجود
نداشت، بازی را کلاً فراموش کرده بودند؛ پر شده بودند از میل و خواهش.
روستایی که روز
جمعه را با آن شروع کردیم "طرف" یا با تلفظ ترکی طارف بود. روستایی محروم با اسکلت خانههایی
که هنوز بالا نرفته بود. بچهها بازی می کردند که زنان روستا دورهام کردند. بس که
هوا پر از گرد و غبار بود توی یک سیمپیچ بزرگ نشسته بودم. یکی یکی آمدند و وقتی
به خودم آمدم دیدم تمام زنانی که آنجا بودند با چشمانی پر سوال دورم جمع شدهاند.
خوشبختانه یکی پیدا شد که حرفهای آنان را برایام ترجمه کند؛ دختری 14 ساله بهنام
شبنم. یکی را در جمع به من نشان دادند و گفتند خیلی قشنگ می رقصد. از او خواستم
برقصد که گفت در حضور مردان این کار را نمیکند، ما را به چادرش برد. در راه زن
بارداری را دیدیم که خواهر شبنم بود وقتی از پرسیدم چرا به ما ملحق نمیشود گفت که
شوهرش این اجازه را به او نمی دهد، هر چند که خودش به تازگی در روستای دیگری زنی
گرفته و او را به امان خدا رها کرده بود. با این وجود که عاشق عکس گرفتن بودند
دوربین که می دیدند پس می زدند؛ ترسی در وجودشان نهادینه شده بود که با چند کلمه
صحبت نمیشد به جنگش رفت. برای رقص سه زیردامنی که هرکدام به رنگی بودند و دست کمی
از یک دامن نداشتند پوشید. پف دامنها طوری بود که باسن رقصنده را برجسته میکرد.
بعد از کلی جستجوی آهنگ و انتخاب آهنگ فارسی برای رقص، زن بهیکباره وسط رقص متوقف
شد وقتی دلیل را پرسیدم شبنم گفت میگوید خالهاش
مرده و شاید بهتر باشد که نرقصد، بعد از من خواستند برقصم. این کار را کردم، آنهم
با اولین آهنگی که در موبایلم یافتم؛ باباکرم.
آخرین روستایی که
دیدیم قراجا بود. باران کم کم داشت جدی میشد. وارد روستا که شدیم انگار خاک مرده
پاشیده بودند. نه بچهها به استقبال ماشینها آمدند نه کسی بیرون چادرها بود جز
چند نفر! چارچوب چند چادر سوخته از دور پیدا بود. دو روز پیش از ورود ما ده چادر
در آتش سوخته بود و پیرزنی مرده. آنطور که میگفتند پیرزن آشپز ده بوده و رفتناش
تبدیل به تلنگری بر آسیب پذیری همهشان در این فصل سرد شده بود؛ آتش سوزی از یکی
از همین وسایل غیر استاندارد گرمایشی آغاز شده بود. اهالی روستای عمدتاً قالی باف
بودند زمین کشاورزی هم داشتند، پیش از زلزله گاز و رفاه نسبی هم داشتند. ما را به
چایی زغالی دعوت کردند که اینبار از ترس آتش سوزی روی اجاقی بیرون از چادرها مهیا
کرده بودند.
No comments:
Post a Comment